تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

.میمیرم بی تو.
مستانه
خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک میکنم...
توی تنهاییهام فقط به تو فکر میکنم.
با تو میمونم واسه همیشه...
خوندن من یه بهانه است
 یه سرود عاشقانه است...
من برات ترانه میگم.
تا بدونی که باهاتم
تو خودت دلیل بودنم
بی تو شب سحر نمیشه
                       .میمیرم بی تو.

مستانه

پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

دیگران در آثار حسین پناهی (1)
مشیا
 James joyce  نویسنده و شاعر ایرلندی

جیمز جویس در دوم فوریه 1882 در دوبلین متولد شد و با اولین اثر خود دوبلینی‌ها خود را به دنیای ادب معرفی کرد، جویس در این اثر ناتورالیسمی از پشت نقاب شک و طنز، چاره ناپذیری دردآور و فضای پرتشویشی را نمایان می‌سازد که جامعه‌ی ایرلندی در آن می‌زیسته است، ایرلند غم‌زده ای که آشکارا زمینه‌ی همه‌ی آثار جویس را تشکیل می‌دهد. جویس دومین اثر خود چهره‌ی هنرمند در جوانی را در سال ۱۹۱۶منتشر کرد، اثری که جویس در آن با تصویر پردازی‌های شاعرانه و امپرسیونیستی خانواده، معاشرت‌ها و تحولات زندگی روحی خود را وصف کرده است. در سال ۱۹۲۱نوشتن شاهکارش الویس را به پایان رساند و برای همیشه خود را در ادبیات جهان جاودانه ساخت، اثری که به عنوان مهمترین و مؤثرترین داستان قرن شناخته شده است. در سال ۱۹۳۹ بیداری فینیگان‌ها را منتشر کرد و آن را «اثری دیوانه وار از یک دیوانه» خواند.
حوادث این کتاب هفتصد صفحه‌ای و دشوار که برخی آن را بزرگترین دستاورد تخیل انسان در قرن ما می‌دانند برخلاف کتاب اولیس که نمودار روز است، حوادث شب را در بردارد. اولیس که تحت تأثیر کتاب اودیسه اثر هومر قرار گرفته، بیشتر جنبه اساطیری دارد و قهرمانان اساطیری را به زندگی عادی می‌کشاند، در حالی که بیداری فینیگان‌ها یک نقب در ناخودآگاه و یک تاریخ تمدن است قهرمانان هردو کتاب از مردم عادی دوبلین‌اند، اما روش شگفت‌انگیزی که در ساختمان آن‌ها به کار رفته، این آثار را بدیع و غیرمعمول ساخته است...
جویس در سال ۱۹۴۱ تقریباً نابینا در سوییس به علت زخم معده در‌گذشت در‌حالی‌که تصويرش با چشم‌بند سياه و گاه مضحكش برای همیشه بر ذهن ادبيات جهان تراشيده شده است.
 

    
 منابع :
  زهرا خانلری. فرهنگ ادبیات جهان. خوارزمی.
  سیروس ذکاء .فرهنگ آثار. سروش
  کاوه سیدحسینی. فرهنگ آثار. سروش.
  ایران . شماره 3477
  شرق. شماره 690

شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

مسافر
مهسا
از راهی دور رسیده بود
خسته
و اینک تنش زخم غربت را به یادگار گرفته بود
همه روز را
به درو کردن خاطرات مرور کرده بود
- زمانش رسیده
دوباره دلتنگی غروب
هه
زمانش رسیده بود
بساطش را جمع کرد
چمدانی پر از خالی
سنگین
تهی
تنها
دم غروب پرواز را چشم به راه داشت...

وبلاگ من

جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

اشک رازی است...
باران

می دونی چرا وقتی گریه می کنی آروم می شی؟

چون اشکای گرمت قبل از این که از مجرای چشم سرازیر بشه یک سری به قلبت می زنه. بعد قلبت که داغه حرارتشو می ده به اشکات و اشکات گرم می شن. اونوقت اشکات سرماشونو  می دن به قلبت. این جوریه که اشکات گرم می شن و قلبت سرد و آروم...

تا اطلاع ثانوی چترهاتونو ببندین که بارون بند اومده...

یکشنبه بیستم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

جا مانده است !
آرا

دل خوشجا مانده است !

جا مانده است 
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید 

 

زنده یاد حسین پناهی


 

جمعه هجدهم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

دلم
مستانه

اینقدر امروز دلم گرفته که نگو.تو آدرس خدا رو نداری؟میخوام واسش یه نامه کوتاه عاشقانه بنویسم..میدونم که وقت واسه نامه های بلند نداره.سرش شلوغه...امروز این جمله هارو خوندم...جالب بودند.

هر روز در آفریقا، غزالی که از خواب برمیخیزد
میداند
که اگر سریعتر از تیزپاترین شیر دشت ندود، کشته خواهد شد
آنجا هر روز، شیری که بیدار میشود
میداند که اگر نتواند از کند ترین غزال دشت سریعتر بدود از گرسنگی خواهد مرد
اینجا فرقی ندارد که شیر باشی یا غزال
صبح که میشود باید شروع کنی به دویدن....

درکتاب "ذن عکاسی" نوشته‌ی پل مارتین لستر (برگردان جواد منتظری، نشر ماهریز 1386) نکات زیر جالب بود که نوشتم براتون....

ما به دنیا آمده‌ایم تا عشق بورزیم و یاد بگیریم (ص 76)

هر کس داستانی برای گفتن دارد. هر کس به دنبال یک آدم مهربان است که به حرف‌هایش گوش دهد (ص71)

انرژی نیازمند توجهی همیشگی است که از عشق سرچشمه می‌گیرد (ص 63)

عجله نکن برای رفتن به سوی هدفی که ممکنه هیچوقت پیداش نکنی. هدف همراهته. اگر عجله کنی هدف رو گم می‌کنی (ص 59)

مراقب خودخواهی باش، همیشه سر راهته. اگر کسی گفت: "چه چشمان زیبایی داری"، جواب بده:‌ "ممنون، شما این طور می‌بینی" (ص 37)

اجازه بده دلت همه انتخابهایت را انجام دهد؛ نه عقلت. وقتی آن انتخاب انجام شد، آنگاه از عقلت برای رسیدن به آن سود ببر (ص34)

هرگز آنچه را که انجام می‌دهی، زیاده جدی نگیر. زندگی پر از شادی است. قاه قاه خندیدن نشانه‌ای است از آن. اگر یکی را نشانم بدهی که خنده‌ای خالصانه و بی‌اختیار دارد، فردی را که به حقیقت نزدیک‌تر است نشانم داده‌ای. (ص 12)

پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

تا ابدیت جاری
محمد

اين واقعيتی است‌که ما ايرانی‌ها به هنگام تنفس در هوای فرهنگ و هنر هم درست مثل زندگی ‌روزمرّه‌مان عادت کرده‌ايم که فقط «مصرف‌کننده» باشيم. اين مسئله در دنياي مجازی بيش از پيش خودنمايی مي‌کند. چرا که بسياری فراموش کرده‌اند که دوران فعال نگه‌داشتن يک وبلاگ براي تفريح و سرگرمی يا ارضا هيجانات و کنجکاوی‌ها خيلی وقت است‌که گذشته، آنچه می‌گويم عموميت دارد و کمتر وبلاگی را در ميان چند ده هزار وبلاگ فارسی ِ موجود سراغ دارم که به توليد محتوا می‌پردازد. اکثر وبلاگ‌های فارسی مطالبشان را يا گوگلی می‌يابند يا ياهويی. حتي دارندگان اين وبلاگ‌ها زحمت استفاده از منابعی غير از اينترنت را نيز به خود نمی‌دهند، چرا که تايپ مطلب زمانبر است و کپی- پيست...
آری، وبلاگ‌نويسی انگيزه و حرف براي گفتن لازم دارد، به سواد فنی (وب) و سواد مختصر جامعه‌شناسی، ادبيات، فن بيان، روابط عمومی، اطلاعات تخصصی و پشتکار و صبر و آموزش مداوم براي جذب و حفظ مخاطب (و لينک) نيز شديدا نياز دارد. و چه بسا بسياري از چيزهای ديگر که من روحم نيز از آن‌ها بی‌خبر است. اما هرکسی که امروز يکي از شروط بالا را در خودش ديد بی‌شک ابتدا به ساکن نمی‌تواند بلاگر موفقی شود، چراکه تا مخاطب مورد نظرش را پيدا و جذب نمايد مدت زيادی طول خواهد‌کشيد و ... 

چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

سکوت برای هیچ و پوچ
محمد

آيا مي‌شود
«به کسي که اصلا سواد خواندن و نوشتن ندارد
کتاب شامگاه بت‌ها هديه کنيم؟
مي‌بيني؟
دوست خوب من!
مي‌بيني که چگونه باز در باتلاق تناقضات افتاده‌ايم!
و هر چه بيشتر دست و پا بزنيم
بيشتر غرقمان خواهد کرد!
پس چاره‌ي اين يکي چيست؟
هيچ!
باز هم هيچ!
دوياره هم هيچ!
ساکت مي‌شويم
و روز را به شب مي‌رسانيم
و اتفاقات خودشان خواهند افتاد!» (1)
آري سکوت مي‌کنيم همانطور که "مورسو" (2) که رفتارش منتناقض با خرد رسمي اجتماع است در جواب بازپرس که از او پرسيد: «اين طور پيداست که شما آدمي کم حرف و سر به تو هستيد» مي‌گويد: «علتش اين است که هيچ وقت چيز مهمي ندارم که بگويم»

چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

در ستایش هچی و پوچی (2)
مشیا
«بيدارشدن، تراموا، چهار ساعت کار در دفتر يا کارخانه، ناهار، تراموا، و چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه و شنبه با همين وضع و ترتيب...» افسانه سزيف
آلبر کامو را مي‌توان در کنار نويسندگاني چون ژان پل سارتر، آندره مالرو، و سيمون دوبوار از پيش‌آهنگان مکتب اگزيستانسياليسم دانست. اين مکتب ادبي که پيش از جنگ دوم جهاني در فرانسه بوجود آمد بر شالوده ي اصالت وجود ، آزادي انسان و پوچي زندگي استوار است.
اين شيوه‌ی ادبی انسان را پديده‌اي آزاد و فرمانروا بر سرنوشت خويش مي‌داند و از بستگي‌هاي انسان با اجتماع و آيين و سنن آن سر باز مي‌زند و در هيچ‌کاري ارزش گذشته تاريخي و همکاري دسته جمعي سرنوشت را نمي‌پذيرد و چون زندگي کنوني را در چهارچوب اجتماع مي‌نگرد و انگيزه‌ها را با آزادي انسان دشمن مي‌بيند، آن را تلخ و پوچ مي‌نامد و راه خوشبختي را در گريختن از اين جهان ناسازگار و رهايي از تار و پودهاي اجتماع مي‌داند. از آثار مهم اگزيستانسياليستي مي‌توان به «تهوع» اثر سارتر و «بيگانه» اثر آلبر کامو اشاره نمود.
و اما بيگانه ...
«بيگانه» که به‌نوعي اولين اثر «کامو» بود، در سال 1942 به چاپ رسيد و در اندک‌زماني براي نويسنده‌ي جوان‌اش نام و آوازه‌ به هم‌راه آورد. «کامو» در اين اثر به نسبت کوتاه، به سرگذشت مرد جواني به نام «مورسو» مي‌پردازد، شخصيتي که «در بازي همگاني شرکت نمي‌کند» و عادت ندارد که چون ديگران ماسک بر چهره بگذارد و نقش‌ بازي کند، مورسو، همان‌طور که کامو مي‌گويد انساني «وازده» نيست، او انساني‌ست که تن به قواعد عمومي نمي‌دهد و احساس‌اش را پنهان نمي‌کند. «مورسو» بي‌گناهي است که نمي‌توانيم درکش کنيم، او انسان ساده‌اي است که نويسنده نام «پوچ» يا «بيهوده» بر آن مي‌نهد،
به اعتقاد من بيگانه آلبر کامو داستان انسان است، انساني که در مقابل دنيا قرار گرفته و دريافته است که «دنيا جز يک بي‌نظمي و هرج و مرج چيز ديگري نيست» يک «تعادل ابدي که از هرج و مرج زاده شده است»...

دانلود کتاب بیگانه نوشته‌ی آلبرکامو

دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

آفتاب
آسیه
ای دوست
دل را به چه داده ای 
که آفتاب چشمانت از
طلوع بیزار
وبا سرخی غروب
همدم گشته؟!
دلی را که روزی دریا بود
به که داده‌ای
که تمام کشتی‌ها
به گل نشستند
و خود
لیوان پر از خالی را
سر می‌کشی
وسیراب می‌شوی
شب را برای سوته دلان
واگذار و راهی شهرآفتاب شو
کسی در انتظار توست

تمام خود را مچاله کن
چنگ بزن و چنگ
وقتی از پاکیش اطمینان یافتی
آن را در ظرفی پر ظرفیت باز کن
ودر آخر بگذار آفتاب را تجربه کند
بگذار آفتاب در تاروپودش خانه کند

شنبه دوازدهم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

کارگاه نگارش
محمد

آن‌هايی که آيين نگارش را می‌‌دانند و رعايت می‌‌کنند که هيچ. آن‌ها که می‌دانند و رعايت نمی‌کنند، می‌‌توانند هم‌چنان رعايت نکنند؛ زور که نيست. اما آن‌ها که نمی‌دانند و يا می‌‌دانسته‌اند و يادشان رفته، فکر می‌‌کنم اين مطلب گاه‌گداری، به دردشان بخورد.
این پست چند سطری آخر، که فقط کمی بيش‌تر از 10 غلط نگارشی و نقطه‌گذاری دارد! مرا واداشت تا این مطلب را آماده کنم. هر چند این مطلب فتوا يا واجب عينی نيست که اگر کسی رعايت نکند به دوزخ گرفتار شود؛ ولی رعايت نکردن‌شان فحش و لعنت می‌آورد که به‌قطع از بهشت و دوزخ دست‌به‌نقدتر است. و اما برجسته‌ترين غلط‌های مطالب مندرج در این وبلاگ بدون اين که بخواهم مته به خشخاش بگذارم با خواندن مطالب زیر مشخص می‌شود.

جمعه یازدهم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

سلام
علی
يا او

سلام:
من هم بالاخره اومدم. هر چند خيلي دير. اميدوارم به بزرگواريتون ببخشيد .دير اومدن من محصول مشتركي از يك اشتباه بود و كوير بودن اين روزهام.
ولي هر طوري بود اومدم. اين كار رو شروع كرديم و آرزو دارم بتونيم جلو هم ببريمش. نگفتم تمومش كنيم چون دوست ندارم تموم بشه...
تقديم به شما

سينماي خاطرات

خودم را مي بينم
كه خودم را بغل گرفته ام و فكر مي كنم
و كلمات و تصاويري را
كه از برابر چشمانم عبور مي كنند
و مادرم را
كه گلايه كنان از بالاي سرم مي گذرد
همراه با آرزوهاي كوچك و بزرگش
آرزوهايي كه هميشه در كوله بار نداشته هايش همراه مي كشد
***
دوباره در افكار غرق مي شود
به «هيچ» مي انديشد
و به مادرم كه به هيچي من...
كتابي در دست مي گيرم
اما حيف كه كتاب ها به هيچ درد نمي خورند
نه ناني مي دهند
نه آبي
اما نگهشان مي دارم
شكمم كه خالي شد
شايد خوردمشان
از " نامه هايي به آنا " كه شروع كنم
سر دردم هم بهتر مي شود
چرا كه " مسكن همه سر دردهايم " آنجاست
***
تصاوير كه دوباره هجوم مي آورند
چيزهايي به يادم مي آيد:

باراني  "بر پنجره اي كه پشت آن هيچ هاي كوچك و بزرگي بودند"
فريادي كه ندا مي داد "تنها صداست كه مي ماند"
نا خفته اي كه سخن مي گفت " به باراني كه مي دانست انگار "
پارسایی که می خواند از " مردم دیده روشنایی "
پيام آوري كه " طلوع آفتاب فردا را بشارت مي داد"
نازنيني كه "شهرزاد قصه بود و جام ها پر باده مي ساخت"
آدمي زاده اي كه از " بي سوال آمدنش شكوه مي كرد"
دختركي كه انگار ميخواست " نيمه هاي شب فريادي بكشد
"
و خودم كه
       خودم را در بغل گرفته ام...

اميدوارم هميشه خوش باشيد
خدا نگهدارتون

سه شنبه هشتم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

از نيمه شب گذشته
مونا

از نيمه شب گذشته همه جا غرق تاريكيِ. دارم خواب مي بينم؟؟ اينا وهم و خيالِ؟؟
نه اطمينان دارم كه خواب نيستم . فقط بايد باور كنم . باور كنم كه يكي از آرزوهام به حقيقت پيوسته. آدم چقدر بايد غمگين باشه كه با محقق شدن يه آرزوي كوچيك اين قدر خوشحال بشه.
البته جاي خوشحالي هم هست
خسته شدم. آخه تا كي قرار بود هركدوم از ما جدا جدا حرف بزنيم . شب تا صبح بنويسيم و خط بزنيم و پاره كنيم و بندازيم دور و دوباره بنويسيم و بنويسيم و ....تازه بعدش هم حرفمون به گوش هيچ كس نرسه.
آرزوم بود كه به جاي يك جسم چند جسم ، به جاي يك فكر چند فكر و به جاي يك قلب چند قلب مي داشتم .
وقتي چند تا باشيم مثه اين ميمونه كه به جاي زمزمه همه با هم داد بزنيم
توي اين ظلمت و تاريكي به جاي اينكه توي پيله تنهايي خودم فرو برم بلندمي شم و داد مي زنم
شب از نيمه گذشته. داد زدن جرمه؟؟؟ اونم تو خيابوني كه همه تو خونه هاي گرمشون با خيال راحت خوابيدن . داد ميزنيم . همه حرفاي تلنبار شده تو گلومونو بيرون ميريزيم . به ساعتت نگاه كردي؟؟ شب از نيمه گذشته.

گوش كن گوش كن ! ببين اين چي داره ميگه ؟؟
يكي سرشو از پنجره آورده بيرون داره داد ميزنه : آخه آدم نا حسابي اين چه كاريه هر چيزي جايي داره زماني داره آخه اين چه وضعشه؟؟؟
اگه بتوني آرومش كني تا به حرفات گوش بده اون وقته كه اونم ميفهمه كه وقتش الانه و جاش هم همين جاست...

سه شنبه هشتم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

...؟؟!!!
باران
« مرا به دنیا آوردند تا زندگی کنم. بدون این که از من بپرسند‌ آیا می خواهی یا نه؟!! »
                                                                                            دکتر شریعتی
چرا از من نپرسیدند؟!
و تو ای انسان! با توام
تو که زبانت را خنجر ساختی برای قلبم. تو که آمدی تا بودنم را محو کنی. ماندی تا نباشم...آری
من
از تو
متنفرم! و از خودم که انسانم!
چرا این گونه روحم را آزرده می کنی؟؟
با خودم آرام زمزمه می کنم
« چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان!
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند و نه به حرفی دلی را آلوده... »
و این که گاهی مرگ شیرین ترین اتفاق هستی ...

-------
معذرت می خوام اگه فضای وبلاگ رو خراب کردم. اما باید می گفتم تا خفه نشم!!

دوشنبه هفتم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

عزیز دلم.....
مستانه

امشب می‏خواهم شهرزاد  شبت باشم، امشب می‏خواهم جامت را لبريز باده كنم.جامه شهرزاد بر تن كرده‏ام تا هزار و يكشب، هزار و يكبار ببوسمت و ببويمت.
امشب روح جهان, بودن توست ، وجود توست .صدای تو و ترانه توست.
امشب فرشته‏ها با من نجوا كرده‏اند و اسرار خويش را بر من گشوده‏اند. می‏گويند خداوند دروازه‏های بهشتش را برای ساعتی باز كرده است، شتاب كن بیا از دروازه‏های طلايی‏اش بگذريم.بيا دستی به جام باده و دستی به زلف يار خرامان و خندان ابديت را اشاره‏گر باشيم.

عزيز دلم بیا، عزيز دلم... 

 

یکشنبه ششم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

آفتاب فردا

هیچ می دونی بین این همه جمعیتی که دور و برت هستن تو یه موجود یکتا هستی؟ می دونی لحظه ای که خدا به آفرینش تو فکر می کرده چقدر امید و آرزو در سر داشته؟ امیدها و آرزوهایی که فقط به دست تو برآورده می شدند...
اصلا می دونی چرا تو... چرا تو خلق شدی؟ چرا تو رشد کردی؟ و چرا تو به اینجا رسیدی؟ حتی اگه خودت هم جواب این سوال ها رو ندونی، اونی که در آفرینش تو مصمم بوده جوابشون رو خوب می دونه. اینکه هنوز دریچه های بسته ای توی دنیا وجود داره که تو باید بازشون کنی. دریچه هایی از معرفت، علم، عشق و ایمان...
باورت نمی شه که این همه مهم بوده باشی؟ باورت نمی شه که روشنایی دنیا وابسته به وجود نازنین تو باشه؟ برای اینکه به این یقین برسی فقط کافیه یه نگاه به چشمات بندازی! برای این کار حتی نیاز به آینه هم نداری!

"شب در چشمان تو است
به سیاهی چشمهایت نگاه کن
روز در چشمان تو است
به سفیدی چشمهایت نگاه کن
شب و روز در چشمان تو است
به چشمهای خود نگاه کن
چشم اگر فرو بندی
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت"
پس پاشو. همین الان. تا دیر نشده...
برخیز و
"و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام
و عطر آویشن"

یکشنبه ششم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

آرا
 سلامي چو بوي خوش آشنایی

                                                                  بدان مردم ديده روشنايي

 درودي چو نور دل پارسايان

                                                                  بدان شمع خلوتگه پارسايي

شنبه پنجم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

در ستایش هیچی و پوچی
مشیا
به باران که می‌داند انگار...
نیچه در باب هاملت می‌گوید، که ناتوانی عملی هاملت ناشی از این دانایی بود که هیچ کاری و واکنشی ثمری ندارد. از اینرو ناتوانی او ناشی از دانایی و خرد اوست!
«شناخت و آگاهی کشنده عمل است. برای عمل کردن نیاز به حجاب توهم است و این است آموزش هملت»
آری! اولین مزه مهم هیچی پی‌بردن به بی‌ثمر بودن هر عمل و کاری‌ست. پی‌بردن به بی‌ثمری و پوچی هر اندیشه و نگاهی، بی‌ثمری و پوچی هر آرمانی یا عشقی و تهوع همه‌ی آن جهان و امیدهای گذشته، عق‌زدن و بالا‌آوردن الواح و متاروایت‌ها، و احساس تهوع، تحقیر، یاس، غم و ترس، احساس یاس و ناامیدی نسبت به همه‌ی امیدها، احساسات و آرمان‌های خویش، ترس و ناامیدی از شناخت خویش.
و اینگونه انسان با ورود به این عرصه‌ی هیچ، به پوچ بودن همه آرمان‌ها، اخلاقیات، دانایی‌ها و احساسات بزرگ خویش پی‌میبرد و بزمین می‌خورد، ناامید می‌شود و بن بست خویش را احساس می‌کند.
اگر هیچی عرصه‌ای است که در آن انسان با فرو‌‌ریختن و بی‌معنا شدن همه‌ی آرمان‌ها و دانایی‌هایش روبرو می‌شود، آنگاه پوچی عرصه‌ی حس و لمس این هیچی است. و اینگونه انسان تنها می‌شود و در بی انتهای تنهایی خویش، خودش را در مرکز یک هیچ بزرگ احساس می‌کند، زیرا پی می‌برد که آنچه تاکنون به زندگی و جهانش معنا می‌داده است، مشتی مزخرفات و حماقت‌های کودکانه بیش نبوده است، و در یک کلام: «هیچ بوده است». و در نا‌خودآگاه خود روزی هزار بار آن‌ها را بالا می‌آورد و تهی می‌شود، سبک، بی‌معنا، پوچ، چراکه همه‌ی آن چیزهایی که وجودش را پر کرده ‌بودند و به بودنش هویت و معنا می‌دادند و به او نشان می‌دادند که خوب و بد چیست، بالا و پایین چیست، حقیقت و ضد حقیقت چیست و اینگونه تعادل و بقای او و جهانش را، عشق و اخلاقش را امکان‌پذیر می‌ساختند، در اینجا بی معنا و بی هویت می‌شوند، تهی از هرگونه توان و قدرتی می‌شوند و دیگر نمی‌توانند حتی لحظه‌ای تعادل ایجاد کنند. اینجاست که همه‌ی آن ساختار گذشته و حال فرو می‌شکند و انسان وارد عرصه ایهام و گسست می‌شود به قول پسامدرن‌ها...، یا به عرصه یاس بی‌پایان بباور کیرگه‌گارد...

شنبه پنجم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

تنها صداست که می ماند
محمد

 

بی‌شک شنیدن آلبوم "سلام،خداحافظ" با شعر و صدای حسین پناهی، موسیقی‌هایی از:    

Revell, Jones, Seroka, Karunesh 

و همراهی صدای پرویز پرستویی در بخشی از آلبوم به یقینت خواهد‌رساند که «تنها صداست که می‌ماند»
این آلبوم را با فرمت mp3 و در 27 قسمت در زیر آورده‌ام. برای دانلود فایل‌ها کلیک راست کنید و گزینه save traget as را انتخاب نمایید.

 

- دانلود برای کسانی که به کپی رایت اعتقاد ندارند آزاد است. شما اعتقاد داری؟

1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  12 13  14  15

16  17  18  19 20  21  22  23  24  25  26  27

برای مشاهده لیست اشعار و متن اشعار آلبوم می‌توانید به اینجا مراجعه کنید.

جمعه چهارم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

پنجره
باران

به بيرون پنجره نگاه و فكر مي كنم،

پشت اين پنجره جز هيچ بزرگ، هيچي نيست؟!

مي انديشم...

پشت اين پنجره هيچ هايي بزرگ و كوچك است!

هيچ هايي از جنس يك سه نقطه، هيچ هايي به رنگ سبز انسانيت، هيچ هايي به رنگ سياه پستي، هيچ هايي از جنس عشق، هيچ هايي به طعم تر باران...

باران به شيشه پنجره مي خورد و من فكر مي كنم پشت اين پنجره جز هيچ بزرگ هيچ هاي ديگري نيز هست...

زندگي گاه، نگاه خيس همين باران، محو تماشاي يك پنجره است!

جمعه چهارم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia