تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

باز هم ...
علی

يا ...

 

سلام:

آه، امسال هم ماه رمضان شروع شد و من (هر‌قدر هم كه بهش علاقه‌اي نداشته باشم) نمي تونم جلوي خاطراتش (كه به ذهنم هجوم ميارن) رو بگيرم. هراندازه هم كه از اين بازي (و بازيچه بودن) بدم بياد در توانم نيست كه يادگاري‌هاش رو دوست نداشته باشم! و نا‌خودآگاه ياد قديم‌تر‌ها مي‌افتم و دل تنگ ميشم ...

بچه كه بودم فكر مي كردم بزرگ شدن خيلي از مشكلاتم رو حل مي كنه.

اما حالا تازه مي فهمم كه چقدر اشتباه مي‌كردم! افسوس كه براي فهميدن خيلي دير شده. خيلي دير ...

دفتر اشعار شاملو رو ورق مي زنم و هي هوس مي كنم كه چيزي ازش بنويسم.

پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

برای دوستان عزیرم ...

رفتن، خداحافظي، وداع، ...
اينا هيچکدوم واژه‌هاي قشنگي نيستند. هيچ‌وقت نخواستم ازشون فرار کنم، بلکه هميشه سعي در حذف کردنشون داشتم. نمي‌گم کار راحتيه، اما ارزش تلاش رو داره. بالا بردن ارزش‌ بعضي چيزا در حدي که ديگه حضورشون برام ماوراء طبيعت باشن.
خيلي سخته بعد از 24 سال تمام تعلقاتت رو يک‌دفعه و يک‌جا رها کني و قدم به جايي بذاري که برات پر از خاليه. اما خوب گاهي اوقات توي زندگي براي آدم هدف‌هايي تعريف مي‌شه که فکر مي‌کنه براي رسيدن بهشون بايد بهاي زيادي رو بپردازه. براي همين پا در مسيري مي‌ذاره که براش کاملا ناشناختست. حتي نمي‌دونه جادش چه رنگيه! رنگ سبز درختان انبوه؟ رنگ آبي دريا و رود؟ رنگ خاکي کوه؟ رنگ شن‌هاي کوير؟ و يا رنگ بي‌رنگ بي‌رنگ تنهايي؟... اما خوب بايد رفت. وقتي تصميم مي‌گيري، وقتي هدفي رو تعيين مي‌کني، ديگه نبايد جا بزني. بايد تا آخرش بري و براي محکم قدم برداشتن ايمان داشته باشي که "إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا".
همه اينا براي اون طرف مسير بود. اما اين طرف چي؟ قبل از رفتن! سخت‌تر از تنهايي اون طرف، وداع با اين طرف مسيره و دشوارتر از سلام آخر جاده، خداحافظي اول راهه...
نخواستم از کسي خداحافظي کنم؛ چون قرار نيست کسي برام تموم بشه. قصد فراموش کردن هيچ خاطره‌اي رو هم ندارم. يادمه توي کتاب "انسان در جستجوي معنا" داشتم دست و پا زدن يک زنداني براي زنده موندن رو لمس مي‌کردم. زنداني‌اي که مي‌دونست همسرش در شهري ديگه اسير شده. شوق ديدار دوباره همسرش روزنه اميدي بود که در لحظه‌ دشوار بيگاري در دلش ايجاد شد. ناگهان لرزيد؛ از اينکه مبادا همسرش تا کنون در زير شکنجه از بين رفته باشه. اما اين حس کوچک‌ترين خللي در اشتياق اون مرد براي ادامه تلاشش ايجاد نکرد. چرا که مي‌دونست چيزي که اون رو زنده نگه مي‌داره ياد همسرشه و نه حضور فيزيکي او. يک وقتايي دوستان آدم اونقدر عزيز مي‌شن که مي‌دوني تنها، به ياد آوردنشون تو رو مملو از نشاط مي‌کنه. چه در کنارت باشن و چه نباشن.
باران عزيزم و تمام دوستان خوبي که اين‌جا باهاتون آشنا شدم...
شايد دغدغه‌هاي عجيب اين دوران اخيرم مانع از حضورم در جمع سبزتون بود. گرچه هميشه دورادور ناظر قلم‌هاي زيبايي بودم که بر روي کاغذ به حرکت در مي‌آورديد. اما اين محبتتون هميشه در خاطرم مي‌مونه و مطمئنا جرقه‌اي خواهد بود براي اينکه بتونم بيشتر قدرتون رو بدونم و حضورم رو در کنارتون پررنگ‌تر کنم.
اما خداحافظي...
چند روز اخير که شروع کردم به ديدار با دوستان و فاميل، به محض اينکه به ياد شما مي‌افتادم يک نفس راحت مي‌کشيدم. از اينکه شما جزء اون دسته از دوستانم هستيد که دوستيمون مستقل از مکان بوده کلي روحيه مي‌گرفتم. چون مطمئنم جاده‌ها و جنگل‌ها و درياها و کوه‌ها و کويرها هرگز نمي‌تونند چيزي رو کم‌رنگ کنند و تعريف با هم بودنمون رو عوض کنند. به اين هم خيلي خوب ايمان دارم:
دستاني که به گرمي فشرده شدند و با هم يا علي گفتند تا در کنار هم باشند و از تلاطم‌ها و آرامش‌هاي هم حرف بزنند و قلم بلغزانند، هرگز سست نمي‌شوند.

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

برای سعیده...
باران

رفتن همیشه بد نیست...    مي‌خوام برم جمله‌ي ساده‌اي بود که به سختي شوکه‌ام کرد.  نمي‌دانم چرا عادت کرده‌ايم وقتي کسي حضور دارد، مي‌خواهيم  حضورش ماندگار باشد و با نبودنش سخت کنار مي‌آييم،‌هر قدر که مقاوم باشيم اما باز ...
    مي‌داني گاهی از رفتن مي‌ترسم. از رفتن تو،‌ او،‌ ديگري و شايد يکي ديگر. سر اين موضوع که قرار نيست همه چيز آن طور که ما مي‌خواهيم ثابت بماند و بايد جريان عادي برخي مسايل را پذيرفت چند ساعتي با علي بحث کردم تا قانع شد، براي تغيير شرايط نگران نباشد و با آن کنار بيايد و حالا خودم...
    وقتي به ياد رفتنت مي‌افتم بغض مي‌کنم. به پاييز فکر مي‌کنم و اين‌که تو آن روزها اين‌جا نيستي و من و شايد تمام بچه‌ها تک تک برگ‌هايي که از درختان خسته‌ي صبور مي‌افتند را مي‌شماريم و شايد آرام اشک گوشه‌ي چشممان را پاک کنيم...
  تو آن موقع نيستي. مي‌دانم بايد صبور باشيم. هم ما هم تو! راه سختي داري و مصمم قدم در راهت گذاشتي. طبيعي است که رفتنت غمگينمان مي‌کند.اما کيلومترها هم که از ما دور شوي و درياها و درياها هم که بين‌‌مان فاصله باشد باز هم براي ما دوست خوبي هستي که صحبت‌هاي کوتاهي که با تو داشتيم و چند خط آفي که گاهي بين‌مان رد و بدل مي‌شد و اين رابطه را ماندگار کرد را هيچ‌گاه فراموش نمي‌کنيم.
     دلم مي‌خواست هر چه جاده از جا بر کنم، واژه‌ي سفر را ريشه کن کنم و به جاي آن شبنم بکارم. کاش تمام راه‌ها و مسير‌ها کوتاه بود و منتهي به هم! کاش سفر معناي ديگري داشت و يا اصلا کاش ما پرنده مي‌شديم!!
     نبودنتان بيشتر از هميشه رنجم مي‌دهد و من را مي‌ترساند. شروع کار يادت هست؟ چه روياهايي، ‌چه روزهايي،‌ چه آرزوهايي... آمديم تا ماندگار شويم. خواستيم کاري ناب کنيم. هر چند کم، اما ايمان دارم جمعي که تشکيل داديم هيچ‌گاه فراموش‌‌مان نمي‌شود، هيچ گاه!! واژه هايي که گفتيم، حرف‌هايي که زديم، غزل‌هايي که براي لحظه‌هايمان مي‌سروديم،‌ همه و همه را دوست خواهيم داشت،‌ چه دور چه نزديک!!
 مي‌دانم به نبودن‌ها عادت مي‌کنيم
عادت مي‌کنيم،‌ اما دلمان عجيب برايت تنگ مي‌شود...

سعيده‌ي عزيزمان
راهت پايدار،‌ قدمت استوار و سفرت بي‌خطر!

جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

برای یک دوست...
علی
 

یا ...

سلام دوستان:

این قشنگه. حتی اگه همش رو دوست نداشته باشی! و به فکر می اندازه!

و برای یه دوسته.

پروردگارا به من آرامش ده  تا بپذيرم آنچه را نمي توانم تغيير دهم!
دليري ده تا تغيير دهم آنچه را مي توانم تغيير دهم!
بينش ده تا تفاوت اين دو را بدانم...
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند.

                                                                          «جبران خلیل جبران»

خوش باشید

خدا نگهدار

 

سه شنبه بیستم شهریور 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

به همین سادگی!!!
باران

خيلي راحت و ساده نبود. اما هر کس بعد از مدتي او را مي‌ديد مي‌گفت: چه بزرگ شده ؟ خدا ببخشه براتون... و پدر و مادر که در دل با تمام وجود ذوق مي‌کردند. هنوز هم با تمام احساس از روزهايي تعريف مي‌کنند که اگر لحظه‌اي از او غافل مي‌شدند گم مي‌شد! لحظه‌اي جايي ثابت نمي‌ماند. از باغ وحش مشهد مي‌گويند که گم شده بود و بعد از کلي گشتن و گريه و زاري مامان، جلوي درب ورودي باغ وحش يه سکه‌ي ? توماني از جيبش بيرون آورده بود و در حالي که هق‌هق مي‌کرد به مرد بلال فروش نگاه مي‌کرد، تا يک بلال بخرد... فکر کنم آن موقع ? سالش بود. بابا با خنده از زماني مي‌گويد که وقتي قرار بود بيرون برود، زودتر از بابا مي‌دويد طرف ماشين و مي‌پريد بالا و تو بغل بابا که من فرمون رو بچسبم...
بارزترين خصوصيتش صبوري و مظلوميتش بود و خون‌سرديش که گاهي خون آدم را به جوش مي‌آورد!
کودک که ?? سالش شده بود و براي پدر و مادر که ساده نبود. برايش دست مي‌زدند، بابا بغلش کرده بود.او را مي‌بوسيد و مامان که اشک‌هايش را توان نهفتن نبود! راه دوري نمي‌رفت. چند دقيقه آن طرف‌تر، اما عجب فاصله‌اي...
کمد لباسهايش را نگاه مي‌کنم،خالي است و فقط چند پيراهن که ديگر نمي‌پوشيد را آنجا گذاشته و بقيه را برده خانه‌ي خودشان. به من زنگ زد و مرا ناهار به خانه‌اشان دعوت کرد. خوشحال بودند و پراميد... مبارکه...به سلامتي...خوشبخت بشين ايشاالله... اين چند روز دور، دور اين جملات بود. منم دعا مي‌کنم و شادي را برايشان دنيا دنيا و دنيا را برايشان شاد شاد مي‌خواهم... (خوب عروسي داداشيم بود ديگه!!!)

(پ.ن)

...
عکس دختر يکي از دوستامو مي‌بينم. اونقدر عکسشو مي‌بوسم تا احساس مي‌کنم دختر خوشگلش خسته شده. بعد از ? سال بچه دار شدن...
...
سروش پسرش ? سالشه. جوون پر انرژي و سخت کوشي بود. خانم مهربوني داره... اما سرطانش به سروش فکر نکرده انگار!! براش دعا کنين...
...
دلم به اندازه‌ي تمام ستاره‌هاي آسمون گرفته... دلم يک دل سير گريه مي‌خواد. نمي‌دونم چرا باز دارم متلاشي مي‌شم؟!! کسي راز غروب‌هاي جمعه رو هنوز کشف نکرده؟؟ آسمون کوير رو ديدين؟ توصيفش بي‌نهايت سخته. اونقدر ديشب به آسمون زل زدم و ستاره چيدم که گردنم گرفت!!! سبدم پر از ستاره است، اما دستام خسته و لرزان...
...
مدت طولاني بود که برنامم به هم ريخته بود. هيچ چي سر جاش نبود. دارم سعي مي کنم به خيلي چيزا نظم بدم. مهمتر از همه اين‌که بايد شروع به درس خوندن کنم. بازم کارام مي‌يفته به سانس بوق سگ، پيوستن به جرگه‌ي جغدان. برام دعا کنين... (اشکان بيشتر توجه کنه به اين بخشش!)
...
?ماه از سکوتت مي‌گذره. ?ماه سخت و خسته کننده. دقيق نيست، اما سخت بود. تا کي ادامه داره؟!
...
به علي فکر مي‌کنم. دلم براش تنگ شده. ته دلم نگرانشم. دلم مي‌خواد ازش خواهش کنم به آيندش جدي فکر کنه و تصميم بگيره. با حفظ کودکانه‌هاش بزرگ بشه. کار سختيه علي...!
...
با نازنين و مشيا گاهي صحبت مي‌کنم و ازشون باخبرم. نازنين منو ياد مريم مي‌ندازه. عيد که اومده بود ايران چند باري با هم صحبت کرديم. اما انگار سال‌هاست آشناييم با هم! (مريم از دوستاي نتي منه که برام حقيقي‌تر از هر واقعيتي شد)
از بقيه هم خبر ندارم. سعيده هم که...
...
خوب مي‌دونم اين‌جا وبلاگ شخصي من نيست. اما اونقدر اينجا احساس راحتي مي‌کنم که دلم خواست همه‌ي حسمو باهاتون تقسيم کنم. انگار بهتر شدم...

شنبه هفدهم شهریور 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

Child in time
اشکان

سلام .
اين پست آهنگ  Child in time از گروه Deep purpleو توضيحاتي کوتاهي درباره آهنگ هست که اميدوارم براتون جالب باشه.
يه ترجمه خلاصه هم از شعر گذاشتم (اگه کم و کاستي داره ببخشيد)

پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

سهیلا
نه از تو چیزی میگویم
نه از خودم
ما شمالی ترین نقطه عشقیم
دو سطر حاشیه نویسی شده با مداد...
درباره چیزی بزرگ ترو پاک تراز من و توحرف می زنم
از عشق...
عشق شاپرکی آمده از بهشت بود
بر شانه هامان نشست
و ما پراندیمش...
ماهی مطلایی بود آمده از دریا
ما له اش کردیم!
ستاره یی آبی بود که سوزاندیمش
ماهی مطلایی بود آمده از دریا
و ما له اش کردیم!
مهم نیست که تو چمدانت را ببندی و بروی
تمام زن ها در خشم چنین می کنند.
مهم نیست که من سیگارم را باخشم
روی مبل خاموش کنم...
مسئله پیچیده تر از این حرف ها است...!
به من و تو مربوط نیست
ما دو صفردر شمال عشقیم
و دو سطر حاشیه نویسی شده بامداد...
قصه قصه ی آن دو ماهی مطلاست
که دریابه آغوشمان افکند
و ما میان انگشتانمان له اش کردیم
افسوس...

 «نزار قبانی»

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

قاصدک
مستانه

انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آن جا که بود گوشه چشمی با کس
برو آن جا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب

......نمیدونم شاعرش کیه ولی ناز شستش....آهای بقیه کجایید!!!

مستانه

یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia