تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

باران
 

بعضي به زندگی ما می‌آيند و خيلي زود می‌روند

 بعضی ديگر می‌آيند و مدتی می‌مانند و جای پايشان در قلبمان می‌ماند

                                                          و ما ديگر هرگز آنکه بوديم نيستيم...

جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

چرا نگفته بودی
مونا

مگر قرار نبود میهمانان بی دردسری باشند مردگان، مگر قرار نبود كه نه به دستی ظرفی را چرك كنند و نه به حرفی دلی را آلوده! پس این همه دل تنگی چیست كه بعد از رفتنشان به جای می‌گذارند؟ این همه اشکُ آه چیست؟ ‌این همه حسرت این همه خاطره... اینها همه اسمش زندگیست؟

وقتی كه توی مسجد نگاه مادر ِ گُلی به ما -دوستان دخترش-  افتاد، دوباره گریه دوباره هق هق و دوباره جيغ كشيدن‌های يك مادر رو مي‌ديدم.
نمی دونم چرا از حضورم توی اون مجلس ناراحت شدم. انگار كه مادر گلی می‌خواست دخترش را بين ما پيدا كند. همین نتوانستن بود كه او را به گريه می انداخت. آنجا بود كه معنی غم و اشك رو در نبود یک عزیز فهمیدم.

وقتی كه دوستی با من درددل كرد و از حسرت داشتن پدر گفت، وقتی كه به گریه افتاد در سالگرد پدرش كه شهید شده بود معنی دلتنگی و حسرت رو فهمیدم.

حسین جان پس چرا نگفته بودی مردگان با رفتنشان اشك باقی می‌گذارند این همه تنهایی را باقی می گذارند و خاطراتی كه مرورشان فقط بغض آدم را می‌تركاند.

جمعه بیستم مهر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

به بهانه تولد سهراب
آرا

تا انتهای خواب

نوشتن از کسی که هم شاعر است ،هم نقاش و هم عارف مسلک و نوشته های احساسی اش هم میلیون ها طرفدار دارد ، کار راحتی نیست . انگار چیز دیگری نمانده که بگویی و هرچه را که بگویی و هرچه را که بخواهی دوباره بگویی جلوی نثرسهراب،چیزی کم دارد و اصلا مگر چقدر میشود  گفت که سهراب  کاشانی است و سال  ۱۳۰۷ متولد  شده ؟ چقدر میشود گفت که پدر سهراب هنر دوست بود و  کارمند اداره پست؟ اصلا چرا باید همه بدانند که اسم دبستان سهراب در کاشان چه بوده است و چه اهمیتی دارد که سهراب سال ۱۳۱۹ ابتدایی اش را تمام کرد  و  سال ۱۳۲۲ دبیرستان اش را و بعد این ۲ عدد را از هم کم کرد و فهمید که سهراب ۳ سال و چندماه دبیرستان میرفته. اما میشود گفت و باید گفت که سهراب وقتی درروستا مامور مبارزه با ملخ ها بوده ، حتی یک ملخ هم نکشته و فکر می کرده که «اگر محصول را میخوردند، پیدا بود که گرسنه اند» این مهم است که تمام رویا های سهراب راه به بیابان دارد ؛ مهم است که وقتی به ون گوگ برمیخورد ،آدمی دیگر می شود و «طعم یک استحاله را تا انتهای خواب» در دهانش حسمی کند؛ مهم است که سهراب عاشق پرواز است و به پرنده ها حسودی میکند؛«دیروز چیزی را نقاشی کردم به نام " آواز هنری پرنده ". این روزها تم پرنده، ارگانیسم مرادراختیار دارد. مفصل های من آمادگی پرواز را اندازه میگیرند. پرنده؛ تنها وجودی که مرا حسود میکند. از بچگی حسرت پرواز داشتم ام.یک جورحسرت شیمیایی که مثل دیاستاز واکنش های مرا تند میکند.پرنده آزادی objective است؛ آمیزه ای است از موسیقی و پر . من پرنده ها راخیلی شنیده ام؛ پرنده ها را خوب دیده ام.آرزوی پریدن ولم نکرد .هر وقت روی بلندی می ایستادم،نبض من درسمت پرندگی می زد . چیزی می شدم میان زمین و پرواز . بعد ها تماشای take off  یک هواپیما مرا تا سطح یک اشتیاق کودکانه  بالا می برد »

منبع : همشهری جوان

صدای پای آب

اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است

کاشان | قریه چنار | تابستان 1343

 
تولدش مبارک یادش گرامی
پیروز باشید
یا حق
علی(ع)یارتان

شنبه چهاردهم مهر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

مشیا

سه شنبه دهم مهر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

مستانه
 به نام آرامش بخش (آرامش دهنده قلبها)!

مطلب زير آموزنده است...بخونيدش...

روزي روزگاري ، جزيره اي بود كه تمامي انگيزه ها در آن زندگي مي كردند :
شادي ، غم ، دانايي و باقي انگيزه ها از جمله عشق ! روزي به آنها خبر رسيد كه جزيره در آب فرو خواهد رفت. بنابراين قايقهايشان را آماده كردند تا آنجا را ترك كنند. عشق تنها كسي بود كه بر جاي مانده بود !
عشق می خواست آن قدر بماند كه غرق شدن آغاز شود ! وقتي كه عشق تقريبا در حال غرق شدن بود، تصميم گرفت كه كمك بخواهد. ثروت با قايقي زيبا از برابر عشق مي گذشت .
عشق گفت : «ثروت ! مي تواني مرا با خودت ببري ؟!»
ثروت پاسخ داد : «نه !نمي توانم !يك دنيا طلا و نقره توی قايق است . جايي براي تو ندارم !!»
عشق تصميم گرفت كه از غرور كمك بخواهد ! « غرور ! خواهش مي كنم كمكم كن ! » «نمي توانم ! تو سرا پا خيس شده اي ! شايد قايقم را خراب كني !!» غم همان دور و برها بود كه عشق از او كمك خواست :« غم ! بگذار با تو بيايم !» «آه ! عشق ! من آنقدر اندوهگينم كه ترجيح مي دهيم تنها باشم !!»
شادي نيز از برابر عشق مي گذشت اما سرخوشتر از آن بود كه فرياد عشق را بشنود !… ناگهان ، صدايي برخاست :
« بيا عشق ! من تو را خواهم برد!». پيرزني بود. عشق شادمان شد ، آنقدر كه يادش رفت نام پيرزن را بپرسد. وقتي به خشكي رسيدند ، پيرزن به راه خود رفت .
عشق از دانايي ،كه او نيز كهنسال بود ، نام پيرزني را كه نجاتش داده بود پرسيد . دانايي گفت : « او زمان بود !»
- « زمان ؟! اما آخر زمان چرا بايد به من كمك كند ؟!»
- «چون تنها زمان مي تواند دريابد كه عشق چقدر بزرگ است !!»

مستانه

یکشنبه هشتم مهر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

یه عمه‌ی بی جنبه مثل خودم کی دیده؟؟؟!!!!
باران
یگانه اسم کوچولوی برادر منه، که وقتی به دنیا اومد عشق باریده بود و دلامون تر شده بود!

شکسپیر گفته :« بچه‌ها مثل فرشته‌ها هستن که هر چی پاهاشون بزرگ‌تر می‌شه بال‌هاشون کوچک‌تر...»

امیدوارم بال‌های تو به این زودی‌ها کوچیک نشه!! دلم می خواد خیلی چیزا بگم اما همه رو پاک کردم!!!!

یه چیز جالب!‌محمد تیر ماه امسال یه کامنت به صورت خصوصی واسه من ارسال کرده بود که من امشب دیدمش!! محمد معذرت می‌خوام . نمی‌دونم چرا ندیده بودمش؟!! اما جواب می‌دم همین جا بهت. در مورد کامنت الهام پناهی بود که لج مارو درآورده بود. یادته؟ آره من کلاً با تبادل لینک مخالفم. راستی دکتر این روزا اصلا یادت نیست که ما هستیم انگار!!

سعیده پرررررررررررررررررر... موفق باشی سعیده‌ی عزیزم

اشکان تا می‌تونی بخون که حتما قبول شی. البته باز الان بحث لالایی و خواب و ضرب‌المثل پیش می‌یاد اینجا... ( از اون شکل‌هایی که سوت می‌زنه)

علی؟ در چه حالی تو؟

نازنین گلم؟ تو خوبی؟ کم پیدایی این ورا؟

مشیا گاهی به عنوان مدیر وبلاگ یه اعلام وجود کنی بد نیستاااااا!

بقیه هم که شکر خدا اصلا انگار وجود خارجی ندارن!!!!!!

دلم می‌خواست برای پاییز بنویسم. شاید زمانی دیگر... شب همگی خوش

شنبه هفتم مهر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

هيچ گاه و هرگز
علی
یا ...

سلام:

گویا بیکار ترین آدم این دور و بر منم! این رو بخونید (راستی این یکی طبیعی به دنیا اومد! فکر کنم.):

 
 هيچ گاه و هرگز

 هيچ گاه و هزگر در نيافتم كه چرا
 هميشه
 حتي در تاريكترين ِ دقايق نيز كه بوده ‌باشم
 تنها به شنيدن سلامي
 لبخند مي زنم!

.......................

می دونم همه مشغول هستین. امیدوارم کارهاتون درست پیش بره.
خوش باشید
خدا نگهدار

 

چهارشنبه چهارم مهر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia