تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

«شلغم پخته با سس فرانسوي»
علی
  يا ...

سلام دوستان :

زياده حرفي نيست، ادامه مطلب رو ببينيد .

 

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

شهریور....
مستانه
 
فلسفه‌ی نام‌های ایرانی

فروردین

فروردین نام نخستین ماه و فصل بهار و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است.بنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر میبرند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به دنیای دیگر می روند.

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

چی بگه آدم؟!!
باران

 

کنکور ۸۷ دیوار ندارد!!!!

جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

شراب شیرین
مهسا
مي خواهم بنويسم
دلم که مي آيد،     دستم مي رود
دستم مي آيد،       دلم مي رود
دست و دلم نمي رود
دست و دلم به شعر نمي رود
هواي تلخ مي خواهم تا شعر تلخ
يا شراب تلخ وشب و شيدايي تا شور شيرين و شعر شيرين شهرم،
شيراز
هوا شيرين است شايد
و شراب ...
به حافظ شيراز قسم
شراب تلخ نبود
که مردافکن باشد
يا زن شکن
به تو گفتم مانده ام چرا
دست و دلم نمي رود ...

مهسا

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

ترانه
علی
سلام:

یه شعر بخونید. البته شعر بودن یا نبودنش با خود شما:

آه، اي ترانه هاي دوران كودكي

اي شمايي كه، بس بزرگ بوديد كوچكي مرا

آيا كنون نيز جايي از براي اين «من» داريد؟

براي «كودكي» كه اين گونه دردناك به بلوغ رسيده است

خوش باشید
خدا نگهدار

دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

عشق و کودکی
آرا
 

کودکی ها

به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود

حسین پناهی

پ . ن :
با اجازه بقیه بچه ها ، من این پست رو در یکی از وبلاگ هایم گذاشته بودم اما به علت زیبایی در این وبلاگ هم بی راه ندونستم . مطلب جالب این پست هم خوانی عکس و شعر استاد هست با کمی دقت گویی این عکس برای این شعر ساخته شده.

یکشنبه بیستم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

خود آ....!!!!
مستانه
خدا٬ یک شادی ناگهانی و بی دلیل است٬ و تمام.

مستانه

 

پی نوشت:

.....قلب وروحم مال توست....قلوه ات رو به من میدی؟

یکشنبه بیستم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

کلاغ سیاهه...
باران

 

بچه که بودیم ته قصه هامون حتما یک جمله رو می گفتیم. یعنی بدون اون انگار قصه هامون تموم نمی شد. حالا که بزرگ شدم فهمیدم اون یه جمله خودِ خود زندگی!

کلاغه به خونش نرسید!!

آره... قصه ی ما به سر رسید، آخرشم کلاغه به خونش نرسید...

جمعه هجدهم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

قیصر زمان ما....
مستانه
قیصر امین پور درگذشت...

کتاب "دستورزبان عشق" آخرین مجموعه شعرش را برمی دارم . پشت جلد کتاب شعر"سفر ایستگاه" خود نمایی می کند....

 قطار می رود
 تو می روی
 تمام ایستگاه می رود
 و من چقدر ساده ام
 که سال های سال
  در انتظار تو
 کنار این قطار رفته ایستاده ام
 و همچنان
 به نرده های ایستگاه رفته
 تکیه داده ام.

 
مستانه

 
پی نوشت:

1.ترنج محسن نامجو رو شنیدید؟...

 2. امروز ۱۳ آبان روز دانش آموز بر همه دانش آموزان مبارک...ماهنوز دانش آموز راه عشقیم..

یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

مرگ سبز
حسین

سلام دوستان

از نظرات خوبتون نسبت به دو تا شعر قبلیم ممنونم
این شعرم را خودم خیلی دوست دارم
ای کاش شما هم خوشتون بیاد


مرگ سبز

برگ زردی که داشت جان می داد
گفت با شاخه و درخت از درد
این منم نوجوانه ی سبزت
که شدم خسته و سراپا زرد

جمعه یازدهم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

یکسال گذشت...
مستانه

یکسال گذشت...
از آن روز زیبا...
به احترامش سکوت می‌کنم.
با سکوت ميتوان هر حرفي را به هر کسی زد، چرا که همه ي مردم دنيا به يک زبان سکوت می‌کنند.
 
مستانه

 
پی‌نوشت:
 
1. ملاصدرا می‌گويد: «خداوند بی‌نهايت است و لامکان و بی‌زمان اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود و به قدر نياز تو فرود می‌آيد و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود و به قدر ايمان تو کارگشا می‌شود.»

 
2. باران خانم یه زنگ به من بزن!!!

پنجشنبه دهم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

تُنگٍ تَنگ
باران

ماهي قرمزي دارم
كه اسير تنگ كوچكي است
عيدي دريا بوده به من
و هنوز همره راز دار دل تنهاي من است
تازگي‌ها كه نگاهش مي‌كردم
ديدم تند تند دهانش را باز و بسته مي‌كند
چيز‌هايي مي‌گفت
من نمي‌فهميدم!
زبانش را، كلامش را، بيانش را
نزديكتر رفتم...من مي‌فهمم!
او با من سخن گفت
 جملاتي كه طعم خيس آب داشتند

چهارشنبه نهم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

سلام
حسین

سلام دوستان عزیز
من حسینعلی طهماسبی هستم از امشب با مطالبم در خدمتم
با نظرات زیبایتان یاور سبزم باشید
برای آغاز کار دو شعر از خودم آوردم
 ای کاش خوشتون بیاد  

-----------------------------------------------

خدایا سخت دلگیرم
من از این روزهای سرد و تکراری
زمستان است و من
در انتظار تلخ بیماری
طنین زنگ ناقوس عزایم
باز پیچیدست و تو انگار
از پرواز این وامانده بیزاری ؟

-----------------------------------------------

لحاف شب سیاه و بیقرار است
و شمعی نذر کردم
نذر او که هر زمان امیدوار است
کنار پنجره در انتظار شعله های واپسین شمع نذرم
مات میمانم و چشم سرخ وبی سویی
که خیس از حیله های پست پرگار است
به من آهسته میگوید :
تمام سهم تو از این جهان
یک بسته سیگار است .

یکشنبه ششم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

به بهانه‌ی زرد!
مشیا
Starry Night, c.1889ونسان وان گوگ - vincent van gogh

در سی‌ام مارس 1853 در جنوب هلند متولد شد. در یازده سالگی از خانواده جدا شد، دوران تحصیل راهنمایی را نیمه کاره رها کرد، مدتی در لندن و پاریس فروشندگی کرد اما به دلیل رفتار نامناسب با مشتریان از کار اخراج شد. پس از آن به عنوان دستیار کشیش به انگلستان رفت و پس از بازگشت در آمستردام به تحصیل در رشته‌ی الهیات پرداخت. اما پس از یک سال از ادامه‌ی تحصیل منصرف و برای نجات و هدایت کارگران معادن عازم بلژیک شد، در این کار هم موفقیت چندانی کسب نکرد چرا که پس از مدتی به دلیل تعصب شدید و از خودگذشتگی نامتعارفش در برابر فقر، او را از كار بركنار كردند.
در عشق و عاشقی هم با آن چهره‌ی زمخت و جیب‌های همیشه خالیش مرد چندان موفقی نبود.
در 28 سالگی به نقاشی روی آورد و در طول حیات کوتاه هنریش تنها موفق به فروش یک تابلو شد، مدتی در یک آسایشگاه روانی بستری شد و سرانجام در 36 سالگی با شلیک گلوله خودکشی کرد.

گالری نقاشی‌های ونسان ونگوگ

پنجشنبه سوم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia