تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

نقش هر روزه
حسین

 

در امتداد آفتاب هم به تو می اندیشم      ای رسم گرسنگی

آذین بستگان تابوت را می ستائیم و به همیاران میلاد خرده میگیریم          بی مهربانی

آنگاه که ستاره ای به زمین افتاد   - خندیدیم -

و گریستیم مهربانی را در تابوت ریا بر جزام بی فرجام

و خوراندیم شوکران اطاعت بی قید را به روح نابالغ مظلوم - بی فکر و تامل فردا

گذراندیم ترم های بی ترن را در ایستگاه متروک جبر

                                                        و بلعیدیم رطب بر آمده از نخل بی بر شک را

و مادرانمان را گریاندیم در گوشه های تاریک سلطنتشان

و نوشتیم به فردا که

                           بیا ای رهائی دهنده از تکرار مکرره ی  مکروه

                                                                    بی که بدانیم

                              فردا همین امروز است

                                                         برای دیروزی که

                                                                         همین ها را 

                                                                                        خواسته بودیم

 

یکشنبه سی ام دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

هستا
مهسا
این شعر رو اونقدر دوست دارم که امشب سه جا پُستش کردم با اجازه

هستا به گوشه ي تنهايي اش خزيد
و شراب ناب هفت ساله اي نوشيد
و تمام خدايگان جهان را خنديد
.
هستا به سن جواني رسيده بود
آن دم که بايدش به سبک زنانه اي ظريف
اما تنش کنار ضربه هاي مهلکي شکسته بود
گناه اين بود آري اين
که شرم ملائک را به دوش مي کشيد
.
از اقبال کودکي
کز تجاوزي فجيع جان به در برده بود
تا چهره ي زني که به دنبال قرصي ناني
تن فروشي کرده بود

یکشنبه سی ام دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

و سرانجام سراغ ما نیز خواهند آمد!
محمد
سالو - پازلینی

اول سراغ یهودیان رفتند؛
من یهودی نبودم، اعتراض نکردم.

سپس به لهستان حمله کردند؛
من لهستانی نبودم، اعتراض نکردم.

آنگاه لیبرال ها را تحت فشار قرار دادند؛
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم.

بعد از آن، نوبت به کمونیست ها رسید؛
من کمونیست هم نبودم، اعتراض نکردم.
 ....
و سرانجام سراغ من آمدند؛ هرچه فریاد کردم و کمک خواستم،
کسی باقی نمانده بود که اعتراض کند.

جمعه بیست و هشتم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

صبح آن روز
علی

شب، داخلي، منزل يكي از دوستان

 

نمي‌تونستم راحت بخونمش، به بهونه‌ي صاف كردن گلو بغضم رو قورت مي‌دادم.

...

همان(اهوم، ببخشيد) همان غريبه كه قلك نداشت (اهوم)

_گفت: راحت باش، گريه كن...

_بغضم تركيد. سال‌ها بود كه گريه نكرده بودم. دوست داشتم همه‌ي شعر رو خودم براش بخونم. سعي كردم بخونمش.

همان غريبه كه قلك نداشت

و كودكي كه عرو...، گريه اجازه نمي‌داد اما

يه دستمال بهم داد. رفتم يه گوشه نشستم.

چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

حالم دارد به هم میخورد...
مهسا
توضيح:
1- بخش کوچکي از اين گزارش را به دليل حفظ حرمت اين وبلاگ حذف کردم. اسم شهر ليلا را نيز حذف کردم.
2- با اين حال اهالي پناهي مختارند کل مطلب را حذف کنند، اما در هر حال چيزي عوض نميشود، اين يک حقيقت است

جوليا روک
گزارشگر، برنامه عبور از قاره ها

ليلا در 9 سالگي به عالم فحشا فروخته شد و در 18 سالگي توسط يک قاضي ايراني به مرگ محکوم شد اما به دست گروهي از فعالان ايراني حقوق بشر نجات يافت.
ليلا بي سواد بود اما حالا دارد خواندن مي آموزد

"9 سالم بود که مادرم شروع کرد به فروختنم. نمي فهميدم چه اتفاقي مي افتد."
امروز ليلا يک زن جوان 22 ساله است. او دو سال گذشته را در خانه اميد مهر، يک مرکز نگاهداري غيردولتي زنان درمانده جوان در تهران گذرانده است.
"مادرم مي گفت: 'برويم چيزي بخريم، مثل شکلات.' قصد داشت گولم بزند. خيلي بچه بودم. او مرا به جاهايي مي برد."

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!
باران
25 کارتن خواب در تهران بر اثر سرما جان باختند..................... وای حسین کشته شد!

50 درصد از مشترکین شهرستان شاهرود مدت 4 روز با افت فشار و قطعی گاز مواجهه بودند..............وای حسین کشته شد!

مردم قائمشهر بدلیل قطعی گاز مقابل فرمانداری تجمع کردند............ وای حسین کشته شد!

یک زن میانسال که بدلیل دعوای خانوادگی توسط همسرش از خانه بیرون رانده شده بود زیر پل رضوان اردبیل بدلیل برودت هوا جان باخت.................. وای حسین کشته شد!

ترکمنستان دو برابر قیمت فعلی را برای خرید گاز از ایران در حالی خواست که سرمای هوا در 40 سال گذشته در ایران بی‌سابقه بوده است................... وای حسین کشته شد!

اخراج 160 مهاجر افغانی از ایران در هوای سرد و برفی............... وای حسین کشته شد!

صحبت از تامین اجتماعی بیشتر شبیه یک شوخی تلخ است............... وای حسین کشته شد!

در مراسم 16 آذر امسال بیش از 40 دانشجو در شهر‌های تهران، شیراز، مازندران و کرمانشاه دستگیر شدند......... وای حسین کشته شد!

آرش پاکزاد (دانشجوی مازندرانی) تحت شدیدترین شکنجه‌ها................ وای حسین کشته شد!

14000 کودک خیابانی در کرمان ساماندهی شدند................... وای حسین کشته شد!

تعداد کودکان خیابانی در سنین مختلف سالانه 123 درصد افزایش دارد.................... وای حسین کشته شد!

کودک آزاری در جامعه رو به افزایش است.................... وای حسین کشته شد!

3 میلیون زوج نابارور به زیر خط فقر سوق داده می‌شوند................. وای حسین کشته شد!

124000 زن خیابانی داریم............... وای حسین کشته شد!


وای حسین.............وای حسین..............وای حسین کشته شد!!



منابع :
سایت خبری کرنا
سایت نگاه روز

با تشکر از علی عزیز که در جمع‌آوری مطالب کمک شایانی به من کرد!

شنبه بیست و دوم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

سرشار از همه و هیچ
حسین

 

لحظه هایی کند مانند لاک پشت

ابرهای عقیم , برفهای پفکی بی نم

غزلهایی که سرشار از طراوت سرابند

یاد تو که به زور صاحبش شدم

و به جبر نهادمش در گوشه ی تاریک خیالم

به کجا میروم - چرا میروم - تا کی باید بروم ؟

چقدر فرصت دارم ؟ هر روز بیشتر فرو میروم

لجن زار لعنتی !!!!!!

دلم برای هیچ کس تنگ نمی شود , حتی خودم

مادرم را فراموش کردم و چشمهای تو را

پستچی هم نیامد

دلخوشی هایم را محدود کرده ام

سالهاست که دیگر آرزویی ندارم

همه ی رویا هایم را همراه آینده ام

در شبی برفی به خاک سپردم

و منتظر خاکسپاری خویشم

و صدایی که هماره میخواند :

 فبای الاء ربکما تکذبان

یک طرح
قصه‌ی شوریدگی
کویر
من و پناهی
مرگ سبز

 

شنبه بیست و دوم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

تمام آنچه ندارم...
مشیا

« وقتی می‌خواهيم از مرز دوغارون وارد خاک افغانستان شويم، در نقطه‌ی صفر مرزی اولين چيزی که همراه خاک و باد توجه را جلب می‌کند، پرچم رنگ و رو رفته‌ی افغانستان و موازی آن پرچم پاره‌پاره شده‌ی ايران است. پای به خاک افغانستان که می‌گذاريم، مفهوم تلخ مرز خود را بيشتر می‌نماياند.»

مدتها بود که می‌خواستم از مفهوم تلخ مرز بنویسم، از حقوق پناهندگان، از کنوانسیون‌های بین‌المللی، از مفهوم وطن که درکش نمی‌کنم و از ناسیونالیسم که از آن منتفرم ...
دلم می‌خواست از  روزی بنویسم که پیر مرد داستان غم‌بار «رقص میری» را برام تعریف کرد، داستان فریاد، خون، گلوله و اشک ...
می‌خواستم از پیر زنی بنویسم که از شهرش «مزار» می‌گفت و کوچه‌ی «عباس حاجت روا»، از سیلی خوردنش، از کشته شدن پسرش، ...
اما چیزی که  وادار به نوشتنم کرد، حکایت دیگری است ...

جمعه بیست و یکم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

Lover Of Life,Singer Of Songs
اشکان
Full Image

خب ...من هم از این سرما استفاده (سو ء) کنم و با یه پست موسیقی فضای وبلاگ رو عوض کنم . اين بار درباره گروهي مي نويسيم که بدون شک يکي از بزرگترين گروه هاي موسيقي بوده (و حتما اسمش رو شنيديد).

چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

و کدامین عذاب از این دردناک‏تر که من رسم عاشقی، فراموش کرده‏ام.(http://matroud.com)
مستانه
فكر ميكردم با بارش اولين برف خيلي حس خوبي داشته باشه...
اماميگه اينطور نيست.نمي دونم كجا دفنش كنم.
رنگ سياهش تو اين برفها بيشتر خودش رو نشون ميده.
سپيد وسياه.
خسته شدم ازش.
از زودرنجي كه داره.از ناله هايي كه ميكنه.
از حسادت هايي كه داره.
از اين همه توجه كه به رفتار ديگران داره.
هر چي ميزنم تو سرش رام نميشه...
هر چي التماس ميكنم.
قسم ميدم...
ناز ميكشم.
باز هم ادامه ميده.حسد.كينه.بغض.
تازگيها هم دائم بايد بريم پيش شكسته بند.
ميگه روحم شكسته.خورد شده....
آخه با تو چه كنم اي دل نازنينم؟

مستانه

پي نوشت:
1. بارش اولين برف امروز در شيراز

2. آدرس گورستان دلها كجاست؟

3. اونايي كه 12 شب ياد ما ميكنيد و اس.ام.اس ! ميدهيد به هوش باشيد كه ما از 9 شب در خواب نازيم.لطفاقبل از 9 دلتان واسه ما تنگ شود 

دوشنبه هفدهم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

شبهای من
حسین
من از امید بیزارم تو از اعجاز میگویی؟

                         نگاه مادرم هم روز و شبها این سخن دارد :

                                                        امیدت را به فردا بند دلبندم

و من از خامی حرفش درون سینه میخندم

                                  و از این بی سرانجامی

                                                   هماره سرد میگریم

خدایا خسته ام من از تمام خستگیهایم

                             و از تکرار چون آونگ غم

                                           بر جان بیمارم هراسانم

 همیشه از پس شامی

                          شبی دیگر مرا در انتظار

                                                  ناجوانمردانه آزاریست

و تکرار مصیبت وار این شبها

                                   سموم تلخ نیرنگیست

                                                          کاندر جام روحم

                                                                     آشکارا همچو خون باشد .

یکشنبه شانزدهم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

دوستان همراه
 
حسین پناهی
مشیا
وب سایت زنده یاد حسین پناهی

--------------------------------------------------------

 
Red Song
زهرا
مجموعه‌ای بی‌نظیر از آهنگ‌های به‌ یادماندنی

--------------------------------------------------------

 
کانون زنان
مهسا
وبلاگی گروهی با موضوعیت حقوق زنان

--------------------------------------------------------

جمعه چهاردهم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

عصر یک پنج شنبه زمستانی...
باران

مدتی زمان برد تا دست‌هایم از حالت انجماد درآمدند، و توانستم چیزی بنویسم. البته باز هم به سختی! آسمان سیاه شده بود که به کتاب خانه رسیدم.بدون این‌که متوجه شوم راه زیادی را پیاده آمده بودم و احساس سبکی می‌کردم. هنوز گیج بودم. انگار وارد دنیای ناشناخته شده باشم. سخت بود و آرام و تماماً مجذوبش شده بودم. انگار وجودم از اسارتی شیرین آزاد شده باشد! دلم می‌خواست برگردم، پشت سرم را ببینم مبادا که جایی جا مانده باشد ، اما نبود! با خودم فکر می‌کردم تنها صداست که می‌ماند؟!!
بغض می‌کنم. در کتاب‌خانه نمی‌توان راحت گریه کرد. باشد برای بعد...

جمعه چهاردهم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

کسی که مثل هیچکس نیست
مهسا
به بهانه هفتاد و سومين سالروز تولد "فروغ فرخزاد" و بيست و چندمين!خودم هم ،با اندکي عجله البته

از نوشته های فروغ خطاب به پدرش، دي ماه 1335 :
      "...درد بزرگ من اين است که شما هرگز مرا نميشناسيد و هيچوقت نخواستيد مرا بشناسيد. شايد شما هنوز هم وقتي به من فکر ميکنيد مرا يک زن سبکسر با افکار احمقانه اي که از خواندن رمان هاي عشقي و داستانهاي مجله تهران مصور در مغز او بوجود آمده است، ميدانيد.کاش اينطور بودم آن وقت ميتوانستم خوشبخت باشم، ان وقت به يک اتاقک کوچولو و شوهري که مي خواست تا آخر عمرش يک کارمند جزء دولت باشد و از قبول هر مسئوليت و هر جهشي براي ترقي و پيشرفت هراس داشت و به رفتن به مجالس رقص و پوشيدن لباسهاي قشنگ و وراجي با زن هاي همسايه و دعوا کردن با مادرشوهر و خلاصه هزار کار کثيف و بي معني ديگر قانع بودم و در دنياي محدود و تاريک پيله خودم مي لوليدم و رشد ميکردم و زندگيم را به پايان ميرساندم. اما من نميتوانم و نميتوانستم اينطور زندگي کنم..."

پ.ن: همان پي نوشت پست قبلي ست البته با اجازه صاحب پست قبلي.
چرايش را من هم نميدانم.

پ.ن2: باران عزيز من اينجا را فراموش نکردم و نميکنم. سر ميزنم هميشه و هنوز، اما ننوشتنم باشد به پاي اينکه دست و دلم نميرود.
ممنون از اينکه به يادم بوديد.

پ.ن3: با چهار روز عجله

از مجموعه " کسی که مثل هیچکس نیست، درباره فروغ فرخزاد، گردآوری پوران فرخزاد"

مهسا

سه شنبه یازدهم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

فروغ فرخزاد
علی

..«فروغ» آن موقع‌ها در خيابان مزيني مي‌نشست. اين خيابان يك گاراژ مخروبه داشت، كه صاحب آن ظاهرن نماز‌خوان و متعصب بود. فروغ هم اتومبيلش را شبها توي همين گاراژ مي‌گذاشت. يكشب از داخل گاراژ سرو صدا بلند شده و عده‌اي از همسايه‌ها هم سرك كشيده بودند كه چه خبر است. صاحب گاراژ با فروغ دعوا مي‌كرد و مي‌گفت: اگر بعد از اين شب‌ها دير به گاراژ بيايي ديگر راهت نمي‌دهم.
رنگ فروغ مثل گچ سفيد شده بود. چه مي‌توانست به او بگويد؟ مردك حق داشت. او بيش از دو سه جور زن نمي‌شناخت. زن‌هايي كه بچه شير مي‌دهند، زن‌هايي كه كارمند اداره‌اند. زن‌هايي كه مثل همه‌ي زن‌هاي ديگر زندگي‌شان قراري دارد و ضابطه‌اي، به هر حال همه‌ي اين زن‌هايي كه آن مرد مي‌شناخت با تفاوتي مختصر به هم شبيه بودند. اما اين يكي؟ مردك اصلن اين را نمي‌توانست بشناسد، نمي‌توانست بفهمد، نمي‌توانست باور كند و اين هم اصراري نداشت كه مردك را از آن‌همه سوءظن خلاص بكند. ساعت در حدود يازده شب بود، فروغ روزنامه اطلاعات را تا كرد و زير بغلش گذاشت و از گاراژ بيرون رفت، سايه‌اش پيشاپيش او در حال گريز بود.
از «مجموعه كامل ديوان فروغ با نامه‌هاي خصوصي/ چاپ جاويدان/ 1349».

موضوع اين نامه‌هاي خصوصي خودش جاي تأمل دارد. اين كه چه چيز باعث عمومي شدن نامه‌هاي خصوصي كسي مي‌شود، آن هم در شرايطي كه صاحب نامه‌ها چندين دفتر شعر با ارزش براي خواندن و عمومي شدن دارد؟ اين خود بحث مستقلي است و سوال‌هاي زيادي در ذهن ايجاد مي‌كند، مثلن اين كه چرا هميشه نشريه‌هاي زرد با ورود به زندگي خصوصي شخصيت‌هاي (به هر دليل) معروف سليقه‌ي مخاطب ايراني خود را به راحتي ارضا مي‌كنند؟ اما بگذريم كه اين‌جا مجالش نيست.

دوشنبه دهم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

محسن نامجو
اشکان
محسن نامجو

ما تا اين جا بيشتر درباره موسيقی غربی نوشتيم .(شايد يکي از دلايل کم طرفدار بودن مطالب هم همين بوده)لذا تصميم گرفتيم اين بار از يک خواننده ايراني بنويسيم.آهنگسازی که شايد به درستی معرفي نشده باشه (به دلايل مختلف)

پنجشنبه ششم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

آن روز که با بم لرزیدیم!
امیر
هنوز آن روزها را به ياد دارم روزهایی که محال است فراموش شوند، روزهاي شور و هيجان، روزهای درد و غصه و .... يادم مي آيد كه هنوز دانشجوي ليسانس بودم، با شوري آن چنان، انتخابات مجلس نزديك بود و فضاي سياست – چون هميشه - مه آلود می نمود. جمعي از دانشجويان فعال در حوزه هاي سياسي و اجتماعي براي اخذ آخرين تصميم در خصوص چگونگي ورود يا عدم ورود به حوزه رقابت هاي انتخاباتي، حمايت از شخص يا جرياني خاص و يا سكوت در قبال همه جریانها و تبعات بعدي هر كدام از اين كنش ها قرار بود دور هم جمع شوند و من هم باشم در جمع شان. و آن روز:

چهارشنبه پنجم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

غریب غم...!
باران
تلویزیون را که روشن کردم اخبار داشت خرابه‌های ارگ بم را نشان می‌داد. با کف دست کوبیدم بر پیشانی و همه را جمع کردم.
ببینید! این ارگ چندین دو هزاری قدمت داشت. نابود شد.
گفتند: چرا؟
گفتم: هان؟ نمی دانم. لابد زلزله.
آری. پایین خبر نوشته بود : "زلزله صبح امروز بم را لرزاند" . اما بعد...

چهارشنبه پنجم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

بدون عنوان
باران
... _ پاییز _ باران _ آذر _ کنکور _ تست _ بهمن _ استرس _ خستگی _ خفگی _ عاطفه _ زنبق _ عشق _ هیجان _ نق زدن _ تکرار _ جنگ _ دفاع _ تسلیم _ شب _ آسمان _ سیاهی _ تاریکی _ پستی _ خاری _ تباهی _ فقر _ فحشا _ مرگ _ لالایی _ بی خوابی _ تخت خالی _ زیر باران _ تنهایی _ سکوت _ اعتراض _ نگرانی _ بی خبری _ دیوانگی _ بودن _ نبودن _ بودن _ نبودن _ شب های روشن _ قهر _ بستنی قهوه _ تلخی _ آب یخ _ تصادف _ بیمارستان _ بی خبری _ ناراحتی _ چت _ رسیدن _ آپدیت کردن _ ذوق _ لبریز شدن _ گریه _ گریه _ گریه _ خالی شدن _ دلتنگی _ آرزو _ سراب _ پرواز _ اوج – امید _ زندگی _ دانشگاه _ شبکه _ بحث _ اختلاف نظر _ اخم _ پچ پچ _ قاطع _ ادبیات _ سهراب _ حافظ _ شاملو _ مولانا _ استاد کبیری _ شعر خوانی _ سکوت _ تشویق _ سیاست _ رئیس جمهور _ انرژی هسته آلبالو – تمسخر _ تمدن _ تهدید _ جنگ _ ویرانی _ ترس _ وطن! _ ماری _ رفتن _ متهم شدن _ ایستادن _ شوک _ اعتصاب _ دانشجو _ تحصن _ اوین _ قاضی _ حکم _ زندان _ ترس _  دیوار _ دوری _ دوری _ دوری _ ساز _ سه تار _ دشتی _ نفهمیدن _ شعر گقتن _ سوت زدن _ بی خیالی _ علی چپ _ بچه ها _ شهمیرزاد – اردیبهشت 86 _ قهوه خانه سنتی _ چای داغ _ بستنی قیفی با کاکائوی دوبل!! _ ادیسون _ ریسه رفتن _ چهل سی _ بلوار 17 شهریور _ فال حافظ _ قرار گذاشتن _ امتحان _ پروژه _ تمام!! _ الهه _ عروسی _ زینب _ طلاق _ فاطمه _ طلاق _ هدا _ طلاق _ من _ منگ _ هق هق _ فکر _ خیال _ رویا _ سرگردانی _ نگرانی _ دیوانگی _ بی قراری _ درماندگی _ انفجار _ ...

 

یکشنبه دوم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

هر جای نامه ات که باشم خوب است.. لابه لای دست خط تو خوانده شدن را دوست دارم.
مستانه
با سلام به دوستانم

و سلام به زمستان عروس سپيد پوش....

به شيطان گفتم: « لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: « چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: « مگر چه كرده ام؟» گفت: « مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب سوال کردم: « پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: « نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: « پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: « هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد فعلاً برو سواري بياموز !!!


پي نوشت:

1.به دلايلي من از نوشتن منبع معذورم.احتمالا منبع مطلب دوباره مجرم شناخته خواهد شد.

2.اگر منبع رو ميدونيد به من هم بگيد..

3.بهانه..ترانه..ساده عاشقانمي..براي زنده بودنم تو بهترين بهانمي..

یکشنبه دوم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia