لحظه هایی کند مانند لاک پشت
ابرهای عقیم , برفهای پفکی بی نم
غزلهایی که سرشار از طراوت سرابند
یاد تو که به زور صاحبش شدم
و به جبر نهادمش در گوشه ی تاریک خیالم
به کجا میروم - چرا میروم - تا کی باید بروم ؟
چقدر فرصت دارم ؟ هر روز بیشتر فرو میروم
لجن زار لعنتی !!!!!!
دلم برای هیچ کس تنگ نمی شود , حتی خودم
مادرم را فراموش کردم و چشمهای تو را
پستچی هم نیامد
دلخوشی هایم را محدود کرده ام
سالهاست که دیگر آرزویی ندارم
همه ی رویا هایم را همراه آینده ام
در شبی برفی به خاک سپردم
و منتظر خاکسپاری خویشم
و صدایی که هماره میخواند :
فبای الاء ربکما تکذبان

یک طرح
قصهی شوریدگی
کویر
من و پناهی
مرگ سبز
|