سلام عزيزم گفتم برايت بنويسم تا نگران نباشي مي گويند بيماري ام را تشخيص داده اند.
عزيزم، مي داني من خيلي عاشق بوده ام عاشق سنگ و کلوخ بي جهتِ کنار جاده ها عاشق جسد ظريف بچه اي که در زير باران به خاک مي سپرند عاشق گاوهايي که در ماه هاي قحطي زده، شيرِ خشک مي دهند عاشق کاغذ ديواري پاره و چرب آشپزخانه هاي قديم عاشق پتويي که بوي همخوابگيِ زني را مي دهد با ارواح عاشق حقيقت هاي کوتاه مدت و پر ابهام عاشق پرواز خيالي قهرماني که سقوط خواهد کرد و عاشقِ تو.
عزيزم، مي داني من خيلي وفادار بوده ام وفادار به جاذبه يِ چاه هايي که ديگران کنده اند و در آنها ته نشين شده ام وفادار به دروغ هايي که خجالت مي کشند راست بگويند وفادار به قطب نماهاي معيوبي که به گمراهه ها اشاره مي کنند وفادار به ساعتهاي فراموشکاري که زمان را به تأخير مي اندازند وفادار به کازانواها، دون ژوان ها، سوپرمن ها، و مردهاي ديگري که اسمشان همه يکي بوده است و وفادار به تو.
عزيزم، مي داني دکتر مي گويد خنجرهاي زيادي در پشتم ديده است پيشرفت پزشکي را شکر مي کنم و از ماشينهاي اِکس رِي و سی تی اِسکَن و اِم آر آي هم سپاسگزارم کاش مي دانستي سالهاست که از درد زخمهايم طاقباز نخوابيده ام.
عزيزم، مي داني گفتم برايت بنويسم تا نگران نباشي مي گويند بيماري ام را تشخيص داده اند و راه علاجِ من، نَفَس کشيدن است تنها اگر دستهايِ مهربان تو که زندانبانِ سمجِ گلوگاهم بوده اند، مي فهميدند.
گفتم برايت بنويسم تا نگران نباشي
پ.ن: نمیدانم از کیست شاید از استاد "حسین پناهی" باشد، یادم نیست، شما نمیدانید؟
|