تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

خودکار ِ نارنجی
محمد
هیچ بازی ای نیست
           هیچ نویسنده ای نیست
                           هیچ حرفی نیست

این حرف را من نزده ام.
این متن را من ننوشته ام.
این تنها یک کپی است
از یک نسخه قدیمی که با خودکار ِ نارنجی
نوشته شده.
تو هم آن را دیده ای
حتی آن را می خوانی
- فضای خالی بین حروف -

 این هم یک نسخه ی قدیمی  از همان نسخه ی قدیمی با خودکار ِ

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

چهار شنبه سوری
آرا

در مورد تاریخچه چهار شنبه سوری

 یك دسته از جشن‌های اقوام آریایی، جشن‌های آتش است كه از میان دو جشن سده و جشن چهارشنبه سوری از شهرت بیشتری دارد. جشن آذرگان و جشن شهریورگان نیز از جشن‌های آتش بوده‌اند كه فراموش شده‌اند.
به گزارش آفتاب، جشن سوری یا چهارشنبه سوری كه اینك در شب چهارشنبه آخر سال با مراسم و آداب ویژه‌ای برگزار می‌شود، یكی از جشن‌های پرشكوه و سرشار از مراسم و شعایر بوده است.
شواهد دلالت بر آن دارد كه این جشن از اوایل قرن هفتم هجری به دست فراموشی سپرده شد، سپس با عناوینی دیگر از سده‌های دهم معمول شد.
هاشم رضی در كتاب گاه شماری و جشن‌های ایران باستان، درباره چهارشنبه سوری می نویسد: «ایرانیان در یكی از چند شب آخر سال جشن سوری را كه عادت و سنتی دیرینه بود، با آتش‌افروزی همگانی برپا می‌كردند.

سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

برکت
مستانه

سلام ادب محضر آقا نقطه اميد حال خوب نقطه اگر پرسيده ملال دوری آقا نقطه خدمت عرض روستا امن لکن سيل خانم والده فاتحه نقطه شمسعلی گاو زاييده قبراق کور حسود نقطه آخوند مکتب چيزخور درک واصل الحمدالله نقطه اين زهرمار تکه‌تکه نطق آدم کور نقطه پدر تلگراف لعنت نقطه

http://peakovsky.com/

 

سلام دوستان ودشمنان عزیزم.

تا این لحظه هر چیزی که خواستم تقریبا ۵۱٪ از خدا گرفتم.اکنون در بی انگیزه ترین روزها هستم.حتی عرضه و لیاقت لذت بردن از داشته هایم را نیز ندارم.انگار من رو برای دویدن آفریدند.

اما از همین جا با عشق به همه شما سال نو رو تبریک میگم.امیدوارم به خواسته هاتون برسید وبرکت در زندگیتون جاری باشه.دوستتون دارم.

مستانه

 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

The Mark on the Wall
محمد

در حالی نعلبکی چای را هووف می‌کشد که تمام حواسش متوجه مورچه‌ای‌ست که سعی می‌کند دانه‌ی برنجی را از دیوار بالا ببرد. مورچه با تمام قوا تلاش می‌کند تا دانه‌ی برنج را با غلبه برقانون جاذبه‌ی زمین با خود از دیوارِ راست بالا بکشد.

- آخرین جرعه‌ی چای را درون نعلبکی خالی کرد.

- تهِ استکان را به آرامی روی دیوار فشار داد:

- دانه‌ی برنج به زمین می‌افتد؛

- نقطه‌ی سیاهی روی دیوارِ سفید دهن‌کجی می‌کند.

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

فرياد
محمد

عمرا زیرِ بار می‌رفتم. اصلا کارِ من نبود. روحم هم از ماجرا خبر نداشت؛ اما چهار نفری که ریختند سرم، در فاصله‌ی میانِ یکی از همان لگد‌هایی که بینِ دوپایم فرود می‌آمد، با صدایی که به‌ زور از گلویم خارج می‌شد فریاد زدم: "نزنید نامردها نزنید. غلط کردم. همه‌چیز را می‌گویم"

 سورئاليست

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

با یک کلیک به یک فقیر کمک کنید!
مهسا
سلام به همه دوستانم در بلاگ استاد پناهی!

نمیدانم راست است یا دروغ

اما اینجا نوشته با یک کلیک یک گرسنه را سیر کنید

گویا قرار است شرکتی به ازای هر کلیک یک وعده غذا به گرسنه ای در جهان بده

به این سایت بروید

و روی این شکل کلیک کنید

بهر حال یک کلیک چیزی از ما که کم نمیکند، میکند؟

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

8 مارس/ روز زن...
علی
8 مارس

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي‌خيزند

 (از كتاب تا رهايي.../ حميد مصدق/ آبي، خاكستري، سياه)

قرار گرفتن يك روز درهرسال به اسم «روز زن» و و تشكر از فعاليت‌هاي مداوم يك عده‌ در طول سال ، تشديد اون فعاليت‌ها، دور هم جمع شدن و سخنراني كردن، شعار دادن، كتك خوردن، زنداني شدن، اوين رفتن...

شنبه هجدهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

شکلات
باران

با یه شکلات شروع شد

من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم گذاشت تو دست من

من بچه بودم اونم بچه بود

سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد ، دید که منو می شناسه ، خندیدم

گفت: دوستیم؟

 گفتم: دوست دوست

گفت: تا کجا؟

گفتم: دوستی که " تا " نداره!

شنبه هجدهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

Papillon
علی
Papillon صحنه‌ي پاياني:

«پاپيون» و «دگا» با دو كيسه‌ي پر از نارگيل بالاي صخره‌ها ايستاده اند.

_پاپيون: حاضري؟

_دگا: من بايد يه چيزي بگم!

_پاپيون: «لوئيس» تو احتياج نيست به من چيزي بگي!

_دگا: من، من مي‌خواستم باهات بيام. ولي متاسفم!

_پاپيون: مي‌فهمم!

_دگا: خودت رو به كشتن ميدي! لابد اين رو مي‌دوني؟

_پاپيون: ممكنه!

_دگا: خواهش مي‌كنم اين كار رو نكن...!

...

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

بدون شرح
مهسا

زیباترین شعر دنیا

پست زیر را خواندم و فقط همین به خاطرم آمد

با سپاس از امیر برای پست قبل

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

نامه اي از رجايي شهر كرج - حكايت دود و دروغ و درد
امیر
داشتم با علي چت ميكردم و باران، از هردوشان خدافظي كردم كه امشب زود بخوابم كه صبح اول وقت كلاس دارم، كلاس هاي شنبه مو دوست ندارم با چرت گذرونم! هنوز خدافظي تمام نشده بود كه علي برايم لينك يك خبر فرستاد و گفت بايد با فيلتر شكن بازش كني و رفت علي و بعدش هم ناهيد - درحقيقت من رفتم و آنها ماندند!
صفحه هايي رو كه باز كرده بودم  كم كم مي بستم در حاليكه به شدت خوابم مي آمد، چايي ام سرد شده بود، سيگارم رو نصفه خاموش كردم، بقيه ي برنامه ها رو بستم، ولش كن امشب بايد زود بخوابم اسكن ويروس رو فردا شب انجام مي دم، آخرين صفحه را هم ببندم كه خواب امشب واجب كفايي ي!! اما آخرين صفحه، واي آخرين صفحه چه بود و چه سوزش مرگ آسايي داشت. منتظر بودم كه آخرين لحظه با پيام "اين سايت مجاز نمي باشد" روبرو بشم و طبق معمول غر بزنم و بد و بيراه بگم و بگيرم بخوابم اما چنين نشد. به جاي هشدار تصوير جواني با چشم هاي زاغ بر صفحه نقش بسته بود كه انگار داشت با من حرف ميزد، انگار مي خواست حكايت قرنها استبداد و تحقير رو فرياد بزنه اما معصوميت غريبي در چهره اش موج ميزد، برقي در نگاهش بود كه حكايت از غمي بزرگ در سينه داشت. كنجكاو شدم كه بدانم چرا عكس اين جوان در اينترنت منتشر شده است، به اين نوشته بر خورد كردم: "دلم برايتان تنگ شده " اما براي كي؟ مگر او كيست كه دلتنگي اش اينقدر اهميت دارد آنهم در كشوري كه تمام دختران و پسرانش دلتنگ اند، دلتنگ و غمگين!
پس حس كنجكاوي ام تحريك شد كه بيشتر بدان و بيشتر بشناسم اش، پس دوباره نشستم، چاي ام رو عوض كردم، سيگارم رو روشن كردم و همين طور صداي فريدون فروغي رو بلند كردم و خواندم، خواندم آنچه آتش به جانم زد.

شنبه یازدهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

یک شعر
مهسا
سلام عزيزم
گفتم برايت بنويسم تا نگران نباشي
مي گويند بيماري ام را تشخيص داده اند.

عزيزم، مي داني
من خيلي عاشق بوده ام
عاشق سنگ و کلوخ بي جهتِ کنار جاده ها
عاشق جسد ظريف بچه اي که در زير باران به خاک مي سپرند
عاشق گاوهايي که در ماه هاي قحطي زده، شيرِ خشک مي دهند
عاشق کاغذ ديواري پاره و چرب آشپزخانه هاي قديم
عاشق پتويي که بوي همخوابگيِ زني را مي دهد با ارواح
عاشق حقيقت هاي کوتاه مدت و پر ابهام
عاشق پرواز خيالي قهرماني که سقوط خواهد کرد
و
عاشقِ تو.

عزيزم، مي داني
من خيلي وفادار بوده ام
وفادار به جاذبه يِ چاه هايي که ديگران کنده اند و در آنها ته نشين شده ام
وفادار به دروغ هايي که خجالت مي کشند راست بگويند
وفادار به قطب نماهاي معيوبي که به گمراهه ها اشاره مي کنند
وفادار به ساعتهاي فراموشکاري که زمان را به تأخير مي اندازند
وفادار به کازانواها، دون ژوان ها، سوپرمن ها،
و مردهاي ديگري که اسمشان همه يکي بوده است
و
وفادار به تو.

عزيزم، مي داني
دکتر مي گويد خنجرهاي زيادي در پشتم ديده است
پيشرفت پزشکي را شکر مي کنم
و از ماشينهاي اِکس رِي و سی تی اِسکَن و اِم آر آي هم سپاسگزارم
کاش مي دانستي
سالهاست که از درد زخمهايم
طاقباز نخوابيده ام.

عزيزم، مي داني
گفتم برايت بنويسم تا نگران نباشي
مي گويند بيماري ام را تشخيص داده اند
و راه علاجِ من، نَفَس کشيدن است
تنها اگر دستهايِ مهربان تو
که زندانبانِ سمجِ گلوگاهم بوده اند،
مي فهميدند.

گفتم برايت بنويسم تا نگران نباشي

پ.ن: نمیدانم از کیست شاید از استاد "حسین پناهی" باشد، یادم نیست، شما نمیدانید؟

جمعه دهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

تولدت مبارک! نتیجه‌ی خوشایند کاهش آمار نوزاد مرگی!
علی

غافلان

هم‌سازند،

تنها طوفان

              كودكانِ ناهم‌گون مي‌زايد.

                                           (قسمتي از شعر خطابه‌ي تدفين/ دشنه در ديس/ دفتر يكم/ احمد شاملو)

 

وقتي همين‌جوري كشكي كشكي يه شعر جلوت سبز ميشه كه چند وقت پيش براي كسي نوشتيش و تو هم هوست مي‌گيره كه يه خبري از اون طرف بگيري و بعدش هم زنگ مي‌زني بهش و اون هم همين جوري الكي الكي بهت ميگه تولد فلاني رو بهش تبريك گفتي؟ و تو هم متعجب مي‌پرسي مگه تولدش بوده! نتيجش همین ميشه كه بياي اينجا و بگي:

                                                             «ديروز تولد مشيا بوده، تولدش...»

دوشنبه ششم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

«هپي اند» نداشت، مجبورم كرد بنويسم!
علی

دوست داشتم در موردش بنويسم اما قصدش رو نه! آخه حتي نتونستم كامل ببينمش!

ولي صحنه‌ي ترمز اون فولكس قورباغه‌اي وسط اتوبان ديوونم كرد!

به قول شاعر: « بوي گلم چنان مست كرد، كه دامنم از دست برفت!»

یکشنبه پنجم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

دوش آب سرد!
علی

مدتي بود دنبال دليل احساس عجيبي مي‌گشتم كه اين روزها حسابي گيجم كرده بود!

امروز رفتم و دوباره دوش آب سرد گرفتم.

كم‌ كم دارم دركش مي‌كنم،

                                    انگار راستی راستی داره بهار میشه...

جمعه سوم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

عشق من عشق خوبم....گل من گل نازم...
مستانه
سلام

بچه ها اینجا http://www.business-opportunities.biz/

نوشته وبلاگ ما  Your blog, hosseinpanahi.blogfa.com/, is worth $12,419.88

می ارزد!!!!!!

به نظر شما چقدر می ارزد...؟

مستانه

پنجشنبه دوم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia