تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

سیاهی کیستی؟
باران

از امنیت می‌گفت. از اجتماع. از حقوق! (البته قطعن مرادش حقوق ماهی 200 و اندی هزار تومان پدر بازنشسته‌ی من و برنج کیلویی 3 هزار تومان نبود!) از زن گفت. از شخصیت. از احترام. از حقوق زن! و من می‌خندیدم. بلند بلند می‌خندیدم. از غرب هم گفت و تهاجماتش. یاد دیگری افتادم که می‌گفت: "مشکل ما مدل موی پسران است؟..." باز هم خندیدم.
از شروع طرح دیگری گفت. با ترس ساکت شدم. از دوباره ترسیدم.
زور و جبر و فحش و گریه...
حالا دیگر نمی‌ترسم!‍‌ نمی‌ترسم چون تبدیل به گوسفند رامی شده‌ام. سرم را پایین می‌اندازم، حرف نمی‌زنم، سیاه می‌پوشم، سیاه می‌بینم و سیاه فکر می‌کنم...

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

قطار
علی

دو سوي ريل‌ها

دوربين فلاش مي‌خورد

و قطارها فاصله‌ را پر مي‌كنند

 

تو ايستگاه مترو با چشم‌هات مشغول خوردن منظره‌ي رو به رو هستي و حتي قبل از اين كه ذهنت بخواد صداي در حال نزديك شدن رو تحليل كنه متوجه ميشي فضاي خالي بين دو ايستگاه پر شده!  صحنه‌ي رو به روت كمي كش مياد و خودت رو بزرگتر احساس مي‌كني، مي‌خواي دست بندازي و قطار‌ها رو از جلوي ديدت كنار بكشي! اما حركت جمعيت به سمت درهاي تازه باز شده حواست رو سر جاش مياره و متوجه مي‌شي چاره‌اي بجز سوار شدن نداري! تازه اگه انقدر احمق باشي كه سوار نشي مطمئني ديگه اون طرف هيچ چشمي منتظرت نيست! پس خودت رو ول مي‌كني و جلو مي‌ري! سه تا صندلي خالي پيدا مي‌كني و كنار اون دوتاي ديگه مي‌شيني!

اون طرف شايد اون‌ها هم سه تا صندلي خالي كنار هم پيدا كرده باشن!

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بدون عنوان
مشیا

نفسم در سینه حبس شده بود و هر آن منتظر بودم سوال پیچم کند. اما گویا به این زودی‌ها خیالش را نداشت. یا شاید این هم شگردی بود برای در هم شکستن مقاومتم. حالا چرا گمان می‌کرد خیال مقاومت دارم بماند.
راستش، من تصمیم گرفته بودم همه چیز را بگویم. دست خودم نبود که با یک تشر رنگم می‌پرید و با یک سیلی شلوارم را خیس می‌کردم. این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز.
از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد، از کوچک‌تر که مبادا دلش بشکند، از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد، از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.
اصولن من با استناد به این که موش‌ها گوش دارند و گربه ها شاخ می‌زنند! اهل بیگدار به آب زدن نبودم، یاد گرفته بودم که باید پاهایم را به اندازه ی گلیمم دراز کنم و احیانن از روی حواس پرتی آنها را در کفش بزرگتر ها نکنم.
من، به حقیقت فرزند خلف محافظه کاری‌های تاریخی پدرانم بودم، کلکسیون نصیحت‌هایی که به قول قدیمی‌ها باید با آب طلا نوشتشان.
«منه در میان راز با هر کسی       که جاسوس هم کاسه دیدم بسی»
«سنگ بر باره حصار مزن        که بود کز حصار سنگ آید برون!»
«مکن خانه در راه سیل ای غلام!»
«مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است.»
«مکن خواجه بر خویشتن کار سخت» ....
راحتتان کنم، آنچه آموخته بودم، همه اش نصیحت بود، همه اش نهی، هیچ کس هم نگفته بود که چکار باید کرد . یکی هم که به گمانم از دستش در رفته و گفته بود «ای که دستت می‌رسد کاری بکن         پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار»، احتمالن به مصداق «سری را که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند»، از گفتن اینکه چه باید کرد، طفره رفته بود...
این طور بود که من هیچ چیز یاد نگرفته بودم. ازجمله مقاومت کردن را...

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بلند بلند خندیدن و جای خالی بعضی‌ها را احساس کردن!
باران

آن‌قدر جمله در ذهنم است که نمی‌دانم از کجا شروع کنم؟! از اول می‌گویم. از آن‌جا که علی پیشنهاد یک تجمع مسالمت‌آمیز در نمایشگاه کتاب تهران را داد. از آ‌ن‌جا که تقریبا همه استقبال کردند و 90٪ اعلام همکاری!! از آن‌جا که ما رفتیم و همه آمدند!
یک روز فوق‌العاده بود. کلی ذوق داشتم برای دیدن بچه‌هایی که نهایتا از هر کدام یک عکس دیده بودم. با همه هماهنگ شد و با ملایمت و در صورت نیاز کمی تا قسمتی خشونت قرار شد همه بیایند! اما شب قبل از قرار فهمیدم 2 نفری...!
10 صبح با عاطفه آن‌جا بودیم و پسر کوچکمان علی که نقش پدری بزرگ را ایفا کرد و کلی حرص خورد تا یک جمع را جمع کند! علی مهربان و همیشه آرام (که البته کمی از خون‌سردی‌اش نشات گرفته است) آمد. و تازه شروع گرفتاری بود. خل بازی‌های علی و چرت و پرت گویی‌هایمان و بلند بلند خندیدن و جای خالی بعضی‌ها را احساس کردن! سارا‌ جوجوی من آمد و در همین حین من منتظر یکی دیگر از دوستانم (روحی) بودم که جای شما هزاران بار خالی شخصی فرطی آمد جلو و سلام و از این حرف‌ها! و با وجود تفاوت بی نهایتش با روحی و پرسیدن این‌که تو چرا این‌قدر با عکست فرق داری؟! 20 دقیقه‌ای مخ تعطیل مرا کار گرفت و هرچه گفتیم کم نیاورد و پاسخ داد تا این‌که با SMS روحی دیگر دستش رو شد و نهایتا گفت: "خدا خواست شما سر راه من قرار بگیرید و منم بی اعصاب و جیغ جیغ...!" ( دوست عزیز که نامش سعید بود منتظر کسی بود که در ابتدا مرا اشتباه گرفت اما وقتی هم که فهمید باز هم به روی خود نیاورد!) خلاصه روحی را پیدا کردم و داشت می‌مرد از خنده و کلی هم بقیه به من خندیدند! و باز هم جای خالی بعضی‌ها که قلقلک می‌داد. علی با آقای جوادی که از دوستانش و از غرفه‌داران انتشارات کودک بود قرار گذاشت و برای صرف چای به غرفه‌ی آن‌ها رفتیم. و بماند که با ورودمان صاحبان غرفه بیرون رفتند تا ما بنشیم و ما هی خجالت صرف کردیم! و کلی خندیدن به علی و بدوبیراه گفتن که تا تعارف نکردن شکلات ورندار! نزدیک ظهر اشکان آمد. کلی با تصوراتم فرق داشت. یک وروجک به تمام معنا! باز هم خندیدن و مسخره بازی تا مریم آمد. مریم که باید عاشقانه دوستش داشت. لیاقتش را دارد و گاهی عجیب با کودکانه‌هایمان پیشش خجالت می‌کشیدم! اشکان را مجبور کردیم شیرینی قبولی به ما ناهار بدهد. و خدا می‌داند که چقدر به من فخر فروخت که من 80٪ ریاضی زدم. (برو با آچارات بازی کن تو بچه مکانیک!!) و کلی با سارا قربون صدقه نی‌نی‌ها می‌رفتیم. (سارا یادته اون نی‌نی که پفک می‌خورد یا اون یکی که رو چمن‌ها رو پای مامانش خوابیده بود) و خندیدن و خندیدن و باز هم لمس جای خالی بعضی‌‌ها!  بعداز ظهر امیر آمد و علی پیدایش کرد و حرف زدن و حرف زدن و باز هم با خستگی تمام خندیدن! آخرین نفر آرا بود که حدود 6 آمد. و علی که از شدت خستگی عین هاپو شده بود و کم مانده بود من و امیر را به خاطر دیر آمدن بزند. (نامرد) و سیگار کشیدن‌ها و غر زدن‌ها و صاف تو چشم ما نگاه کردن و تو دهن من سیگار کشیدن (حال تک‌تک شماها را الهی خدا بگیرد که من و اون سارای طفل خدا نفسمان داشت بند می‌آمد و شماها بی توجه بودید)!
جمع‌مان خیلی دیر جمع شد! همه خسته بودند و سردرد لعنتی که داشت مغزم را متلاشی می‌کرد و فشارم که فکر کنم 1- شده بود که این‌طوری گیجی ویجی می‌رفتم و باز هم جای خالی بعضی‌ها...
رفتیم! باید می‌رفتیم. مریم و اشکان رفتند. دلم می‌خواست باز هم با هم بودیم و انگار کلی حرف بود که باید می‌گفتم! علی و سارا و دوستشون راه‌شان از من و امیر و آرا جدا شد. رفتیم چون باید می‌رفتیم! آرا هم ادامه راه را تنها رفت و من و امیر رفتیم انقلاب و کلی غر زدن‌های عاطفه که تو همیشه دیر بیا سر قرارات!! (و البته شرمنده نشدن!) به یک کتاب فروشی که کتاب‌های دست دوم داشت و اون دوتا زیاد آن‌جا می‌رفتند، رفتیم و کلی به قیمت‌ها غر زدن و مسخره کردن!! و با بی‌حوصلگی خندیدن و حس جای خالی بعضی‌ها! و باز هم جدا شدن راه و تهدید کردن‌های امیر و پشت گوش انداختن‌های من در کمال وقاحت! (نه دیگه، قول دادم درس بخونم)

پ.ن:

 -  علی عزیزم! خیلی خسته شدی. ببخشید اگه گاهی باهات همکاری نمی‌کردیم و نمی‌بخشمت که به حرفم گوش نمی‌کردی!!
-  امیر تو را هم خواهم کشت که با اون‌دوتا جونور (علی و اشکان) هم‌دستی می‌کردی!
-  مریمی، تو بی‌نظیری... همین!
-  اشکان، صمیمی و صادق و ساده و شیطون! (حالا واسه ارشد من ریاضی نمی‌زنم تا باز تو 80٪ بزنی، اعتماد به نفست بره بالا!) (از اون نیشخندا که لج آدمو در می یاره)
-  سارای مهربانم انگار سال‌هاست می‌شناسمت که عجیب با من آشنا بودی (گیره‌ی صورتیت پیش من موند. خیلی دوسش دارم)!
-  آرای آرام، کم پیش‌مان بودی اما غریبه نبودی!
-  محمد عزیزم...!
-  حضرت مشیا، خیلی نامردی!
-  شیرازی‌های خوبمان، نازنین و مهسا هم جایشان خالی بود، همین‌طور زهرا خانمی که امیر یادش را کرد!
- 15 اردیبهشت در تقویم ذهنم ثبت شد!
-  روحی تو هم که بهت گفتم اگه عرضه داری برو با یک دختر به شیوه‌ی سعید جان! دوست شو. خیلی هنر می‌خواد به کار گیری مخ بچه مردم! (از اون نیشخند‌های خیلی پررو!)

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

انفرادی
محمد
یک دو سه چهار قدم
دیوار
...
یک دو سه چهار قدم
آبگوشت
...
یک دو سه چهار قدم
سیگار
...
یک دو سه چهار قدم
در ِ بسته
.

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

خودکار ِ
محمد
هیچ بازی ای نیست
           هیچ نویسنده ای نیست
                           هیچ حرفی نیست

این حرف را من نزده ام.
این متن را من ننوشته ام.
این تنها یک کپی است
از یک نسخه قدیمی که با خودکار ِ
نوشته شده.
تو هم آن را دیده ای
حتی آن را می خوانی
- فضای خالی بین حروف -

این هم یک نسخه ی قدیمی  از همان نسخه ی قدیمی با خودکار سیاه

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

انسان/معلم/حمایت/...
علی
«۱۲ اردیبهشت»، روز حمایت وبلاگ‌نویسان از آزادی معلم زندانی «فرزاد کمانگر»!

خبر را در منبع ببینید

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

س خ ن رانی
محمد
روی سخنم نه با علی است نه بانو و نه MAS
و نه حتی تو که در حال خواندن  انزال فکر منی
من تنها با خودم سخن می گویم.
من برای خودم سخنرانی می کنم
به عنوان عضوی از یک سیستم
جزیی از یک نظام آموزشی - تنبیهی - تشویقی
متاثر از تفکر دیگرانی که "تو" می ناممشان.
با خودم که درب تابوت پدرم هستم
و دسته ی دشنه ی جلاد پسرم.
من تنها با 1درصد مردم این جهان می توانم ارتباط برقرار کنم
من ت.و هستم و تو م.ن.
تنها در 1 درصد از مساحت زمین می توانم راه بروم
من  ز ن د ا ن ی م.
و تو که به نحوه ی چیدمان کلمات انتخابی من می نگری
آری تو!
تو مجذوب نظم هستی
نظمی که دیگران ریده اند.
اسیر در یک پادگان ویران شده ی نظامی.
تو از من بیگانه ای و من از خودم
تو دیگران را گله ی چهارپا می دانی و من خودم را حیوانی دو پا.
من در زمینی که از آن سهمی ندارم محبوسم
و تو در زمینی که از پدرت به ارث برده ای.
من در زمین تو زندانیم
همان زمینی که چهار گوشه اش را حصار کشیده ای.
ما هر دو (من و تو) مجذوب یک نظمیم
اما من به نظمی دیگر می اندیشم
ما هر دو (تو و من) عضو یک سیستمیم
اما من به تغییر سیستم می اندیشم
ما هر دو (تو من) در حال له شدن در یک چرخ گوشت بزرگیم.
می گویی من کجا ایستاده ام؟
من اینجا ایستاده ام
زیر آسمانی که اگر از قد من کوتاه تر باشد باز هم کمر خم نمی کنم.
می گویی من چه می کنم؟
به تو تجاوز میکنم
به قلمرو تو
همان جایی که با مدفوعت علامت گذاریش کرده ای - ارثیه ی پدرانت
و توی گوسفند بسکه دائما می رینی آنچه می خوری را
...
گور پدرانت
من که دیگر از کمر افتادم
تمرین میکنم که  بع... بع... بع... بعدن کلماتم را بهتر روی صورتت بالا بیاوروم.

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia