آنقدر جمله در ذهنم است که نمیدانم از کجا شروع کنم؟! از اول میگویم. از آنجا که علی پیشنهاد یک تجمع مسالمتآمیز در نمایشگاه کتاب تهران را داد. از آنجا که تقریبا همه استقبال کردند و 90٪ اعلام همکاری!! از آنجا که ما رفتیم و همه آمدند! یک روز فوقالعاده بود. کلی ذوق داشتم برای دیدن بچههایی که نهایتا از هر کدام یک عکس دیده بودم. با همه هماهنگ شد و با ملایمت و در صورت نیاز کمی تا قسمتی خشونت قرار شد همه بیایند! اما شب قبل از قرار فهمیدم 2 نفری...! 10 صبح با عاطفه آنجا بودیم و پسر کوچکمان علی که نقش پدری بزرگ را ایفا کرد و کلی حرص خورد تا یک جمع را جمع کند! علی مهربان و همیشه آرام (که البته کمی از خونسردیاش نشات گرفته است) آمد. و تازه شروع گرفتاری بود. خل بازیهای علی و چرت و پرت گوییهایمان و بلند بلند خندیدن و جای خالی بعضیها را احساس کردن! سارا جوجوی من آمد و در همین حین من منتظر یکی دیگر از دوستانم (روحی) بودم که جای شما هزاران بار خالی شخصی فرطی آمد جلو و سلام و از این حرفها! و با وجود تفاوت بی نهایتش با روحی و پرسیدن اینکه تو چرا اینقدر با عکست فرق داری؟! 20 دقیقهای مخ تعطیل مرا کار گرفت و هرچه گفتیم کم نیاورد و پاسخ داد تا اینکه با SMS روحی دیگر دستش رو شد و نهایتا گفت: "خدا خواست شما سر راه من قرار بگیرید و منم بی اعصاب و جیغ جیغ...!" ( دوست عزیز که نامش سعید بود منتظر کسی بود که در ابتدا مرا اشتباه گرفت اما وقتی هم که فهمید باز هم به روی خود نیاورد!) خلاصه روحی را پیدا کردم و داشت میمرد از خنده و کلی هم بقیه به من خندیدند! و باز هم جای خالی بعضیها که قلقلک میداد. علی با آقای جوادی که از دوستانش و از غرفهداران انتشارات کودک بود قرار گذاشت و برای صرف چای به غرفهی آنها رفتیم. و بماند که با ورودمان صاحبان غرفه بیرون رفتند تا ما بنشیم و ما هی خجالت صرف کردیم! و کلی خندیدن به علی و بدوبیراه گفتن که تا تعارف نکردن شکلات ورندار! نزدیک ظهر اشکان آمد. کلی با تصوراتم فرق داشت. یک وروجک به تمام معنا! باز هم خندیدن و مسخره بازی تا مریم آمد. مریم که باید عاشقانه دوستش داشت. لیاقتش را دارد و گاهی عجیب با کودکانههایمان پیشش خجالت میکشیدم! اشکان را مجبور کردیم شیرینی قبولی به ما ناهار بدهد. و خدا میداند که چقدر به من فخر فروخت که من 80٪ ریاضی زدم. (برو با آچارات بازی کن تو بچه مکانیک!!) و کلی با سارا قربون صدقه نینیها میرفتیم. (سارا یادته اون نینی که پفک میخورد یا اون یکی که رو چمنها رو پای مامانش خوابیده بود) و خندیدن و خندیدن و باز هم لمس جای خالی بعضیها! بعداز ظهر امیر آمد و علی پیدایش کرد و حرف زدن و حرف زدن و باز هم با خستگی تمام خندیدن! آخرین نفر آرا بود که حدود 6 آمد. و علی که از شدت خستگی عین هاپو شده بود و کم مانده بود من و امیر را به خاطر دیر آمدن بزند. (نامرد) و سیگار کشیدنها و غر زدنها و صاف تو چشم ما نگاه کردن و تو دهن من سیگار کشیدن (حال تکتک شماها را الهی خدا بگیرد که من و اون سارای طفل خدا نفسمان داشت بند میآمد و شماها بی توجه بودید)! جمعمان خیلی دیر جمع شد! همه خسته بودند و سردرد لعنتی که داشت مغزم را متلاشی میکرد و فشارم که فکر کنم 1- شده بود که اینطوری گیجی ویجی میرفتم و باز هم جای خالی بعضیها... رفتیم! باید میرفتیم. مریم و اشکان رفتند. دلم میخواست باز هم با هم بودیم و انگار کلی حرف بود که باید میگفتم! علی و سارا و دوستشون راهشان از من و امیر و آرا جدا شد. رفتیم چون باید میرفتیم! آرا هم ادامه راه را تنها رفت و من و امیر رفتیم انقلاب و کلی غر زدنهای عاطفه که تو همیشه دیر بیا سر قرارات!! (و البته شرمنده نشدن!) به یک کتاب فروشی که کتابهای دست دوم داشت و اون دوتا زیاد آنجا میرفتند، رفتیم و کلی به قیمتها غر زدن و مسخره کردن!! و با بیحوصلگی خندیدن و حس جای خالی بعضیها! و باز هم جدا شدن راه و تهدید کردنهای امیر و پشت گوش انداختنهای من در کمال وقاحت! (نه دیگه، قول دادم درس بخونم)
پ.ن:
- علی عزیزم! خیلی خسته شدی. ببخشید اگه گاهی باهات همکاری نمیکردیم و نمیبخشمت که به حرفم گوش نمیکردی!! - امیر تو را هم خواهم کشت که با اوندوتا جونور (علی و اشکان) همدستی میکردی! - مریمی، تو بینظیری... همین! - اشکان، صمیمی و صادق و ساده و شیطون! (حالا واسه ارشد من ریاضی نمیزنم تا باز تو 80٪ بزنی، اعتماد به نفست بره بالا!) (از اون نیشخندا که لج آدمو در می یاره) - سارای مهربانم انگار سالهاست میشناسمت که عجیب با من آشنا بودی (گیرهی صورتیت پیش من موند. خیلی دوسش دارم)! - آرای آرام، کم پیشمان بودی اما غریبه نبودی! - محمد عزیزم...! - حضرت مشیا، خیلی نامردی! - شیرازیهای خوبمان، نازنین و مهسا هم جایشان خالی بود، همینطور زهرا خانمی که امیر یادش را کرد! - 15 اردیبهشت در تقویم ذهنم ثبت شد! - روحی تو هم که بهت گفتم اگه عرضه داری برو با یک دختر به شیوهی سعید جان! دوست شو. خیلی هنر میخواد به کار گیری مخ بچه مردم! (از اون نیشخندهای خیلی پررو!)
|