تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

علی شریعتی
سمیه
به بهونه شهادت شریعتی می خوام با شما حرف بزنم.بزرگ مرد تاریخ سیاسی و مذهبی ایران. مردی که برای یه هدف بزرگ جنگید اما هیچ وقت به مقصودش نرسید،چون خیلی ها بودن که افکار اونو سد راه منافع خودشون می دونستند.
شریعتی کسی بود که خواست از یه دین کهنه که طی قرن ها با همون افکار قدیمی رشد کرده بود -و همیشه سپری شده بود برای پنهان کاری خلفا و سران حکومت ها- یک دین اصیل اما امروزی بسازه ، و کاری که اسلام به عهده کسی به اسم فقیه گذاشته بود رو شریعتی - یک روشن فکر مذهبی – به عهده گرفت (دادن فتوا بر اساس مقتضیات زمان ، زمانی که چهارده قرن جلو رفته بود...)
شریعتی دین رو نه کهنگی میدونست و نه بیهودگی و اسلام افتخار شریعتی بود.اون به زن ها نگفت که روسری تون رو طوری بپوشید که حتی ابرو هاتون هم دیده نشه...نگفت چادر رو طوری جلوی صورتتون بگیرید که فقط دماغتون پیدا باشه؟ نگفت غرب یعنی استثمار یعنی بی هویتی،یعنی بی فرهنگی...شاید ترجیح داد به جای دیدن نیمه خالی،نیمه پر لیوان رو ببینه!
و به خاطر همین اندیشه های بزرگ هم از جامعه روشن فکرها و هم از جامعه دینی ها طرد می شد حالا حق میدید که تو همه دست نوشته هاش با یک غم تلخ پر اعتراض فریاد بزنه؟

این جا جای من نیست
بر روی این زمین غریبم
این آسمان سقف خانه من نیست
نباید به این جا می آمدم
این جا تبعید گاه من است
چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

کودکان کار
مشیا
تقدیم به برادران و خواهران کوچکم در
كارخانه‌های ابریشم‌بافی هند،
مزارع نیشكر السالوادور،
مزارع موز اکوادور،
تقدیم به برادران و خواهران کوچکم در
بروندی، میانمار، ساحل عاج، كنگو، كلمبیا، نپال، فیلیپین، سومالی، ایران، سریلانكا، سودان، چاد، اوگاندا، افغانستان، پاکستان....
تقدیم به برادرم الیور و خواهر کوچکم که کبریت میفروخت.


دوران دانشجویی بود روزهایی که با یک دوربین عاریه کارم پرسه زدن بود و گه گاهی هم برای دل خودم عکس می‌گرفتم، عکس‌هایی که هنوز چندتایی‌شان را به یاد آن روزها نگه داشته‌ام، مثل عکس آن پیرمردی که گل مریم می‌فروخت، باقی را دوستان بردند، بعضی‌ها را هم خودم به این و آن یادگاری دادم.
خیلی از عکس‌هایم را از میدان طوقچی گرفته‌ام کمی به این میدان مانده، ترمینالی بود به اسم باغ قوشخانه، شهر فرنگی بود برای خودش. پایت را داخل نگذاشته بودی دورو برت پر می‌شد از غریبه‌هایی کوچک، با نگاه‌ها و دست‌هایی ملتمس. اواخر اکثرشان را به اسم می‌شناختم. مشتری ثابت پسر بچه ای بودم که واکس می‌زد، اسمش علی محمد بود، از باقی بچه‌ها بی دست و پا تر بود و عجیب مرا یاد کودکی خودم می‌انداخت، پدرش مرده بود و حالا او و خواهر کوچکش نان آور خانه بودند.
از آن روزها تا به امروز هر بار که کودکی را در حال کار کردن می‌بینم به علی محمد فکر می‌کنم، و به این سوال که سهم من در ساختن دنیایی شایسته‌ی کودکان چیست؟

انجمن حمایت از کودکان کار
جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان
کمیته حمایت از کودکان خیابانی ایران - سوئد

این خانه سیاه نیست
تمام آنچه ندارم...

دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

از مایاکوفسکی باز هم خواهم نوشت.
محمد
آی آدمها
دردم می دهید
اما
عزیزتان می دارم
نزدیکتان می دانم
آيا ندیده اید
لیسه ی سگ را
بر
دست سنگ انداز ؟

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مردن
آرا
برای مردن...

 

تا روح بشر بچنگ زر ، زندانیست

شاگردی مرگ پیشه ای انسانی است

جان از ته دل ، طالب مرگ است .. دریغ!

در هیچ کجا ، برای مردن  جا نیست...

 

کارو

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

کوتاه اما بی نظیر
سمیه

 قدرت جاذبه مرد و جاذبه قدرت زن است ...

شما چی می گید...؟؟!

جمعه هفدهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

فرزاد کمانگر
علی
به نام آزادی

بیانیه عفو بین الملل در حمایت از فرزاد کمانگر

بیانیه عمومی - شماره عفو بین الملل ام دی ایی 13/075/2008
دهم خرداد ماه 1386
یو ای 147/08 اعدام/ شکنجه و بدرفتاری

 
ایران:  فرزاد کمانگر (الیاس سیامند)، مرد، 32 ساله معلم
علی حیدریان و فرهاد وکیلی


فرزاد کمانگر معلم و اهل کردستان به اتهام محاربه  (دشمنی با خداوند) - اتهام وارده علیه کسانی که اقدام به مبارزه مسلحانه علیه دولت می کنند، به اعدام محکوم شده است. علی حیدریان و فرهاد وکیلی هم احتمالا حکم اعدام خواهند گرفت.

جمعه هفدهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

اراجیف الحروف!
باران
پیوند و پیوندکشی!... روح هر دو احمق شاد!

جانوری به نام زن!... گریه نکن عزیزم...

تو کتابخونه نشستی! ... دچار تهوع می‌شی...

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مملکت گل و بلبل!
علی
سلام:

لطفن ادامه مطلب رو ببینید:

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

اینجا نایست توی گلو بغض لعنتی
مهسا
سلامی دوباره به دوستان پناهگاه امن پناهیم!

با تقدیم یک غزل از دوست قدیمی و شاعرم رسول کامرانی (البته با اجازه کتبی از شاعر) به یادنامه استاد پناهی آمدم تا از همه دوستان عزیزم که این مدت شرمنده کردند و مرا از یاد نبردند تشکر کنم.

       از توی قصه آمده بی شک   کلاغ پیر
      با شانه های یخ زده اش تک کلاغ پیر

       ترسش تکانده شد و ریخت روی برف
       آمد نشست روی مترسک   کلاغ پیر

       زاغ سیاه خاطره ها چوب خورده بود
       شد غرق گیس های عروسک کلاغ پیر

       بر قار قار مضطربش   سنگ  می زدند
       شبگرد های خاطی کوچک.../ کلاغ پیر...

      ...شاید خبر نداشت که همرنگ سایه هاست
      با یک دماغ گمشده   دلقـــــــــــــــک   کلاغ پیر

      در کوچه های شهر کسی خواب می فروخت
      با عکس های خنده لک لک .../  کلاغ پیر...

     ...پرواز کرد و صدایش  به  گل  نشست
     تا دور دست فاصله شد حک :..."کلاغ پیر"

     **********

      قصه دروغ بود و شب آخر به سر رسید
      در راه خانه گم شده اینک   کلاغ پیر...

پ.ن1: برای دیدن غزلهای رسول کامرانی اینجا کلیک کنید

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

برای مهسا
باران

شعور یک گیاه،در وسط زمستان،از تابستان گذشته نمی آید،از بهار می آید. از بهاری می آید که فرا می رسد.

 گیاه به روزهایی که رفته نمی اندیشد،به روزهایی می اندیشد که می آید.

 اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد ،چرا ما انسان ها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه می خواهیم ،دست یابیم؟

 

جبران خلیل جبران - برگرفته از کتاب "نامه های عاشقانه ی یک پیامبر"

سه شنبه هفتم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

یه شعر از دنیای کودکی
سمیه
همه ی ما از روزای بچگی یه شعری یادمون هست که میگه:

(بارون میاد جرجر رو پشت بوم هاجر ، هاجر عروسی داره دم خروسی داره...)

اما شاید هیچ وقت نمی دونستیم شاعر اون شعر قشنگ بچگی ها مون کسی نیس جز- احمد شاملو- خالق قصه کودکانه ی خروس زری پیرهن پری و مترجم قصه ی جاودانه ی شازده کوچولو.وقتی برای اولین بار این شعر رو کامل و بدون تحریف های کودکانه مون میخوندم به اندازه همون روزا خوشحال بودم وحالا من این شعر رو شبا برای یه کوچولوی دیگه می خونم...

شنبه چهارم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

دنیای زیبا
علی
دنيايي که ما در آن زندگي مي کنيم دنيايي زيباست
جايي خوش و خرم
مردمان زيبا همه جا
اينطوري که مردم به اون علاقه نشون ميدن باعث ميشه که بگم، دنيا زيباست
آه، چه دنياي قشنگي است، براي تو

زمان خوبي است براي بودن
چقدر شيرينه که نفس بکشي
مردمان خوب در اطرافمان
و اونطوري که اونها موهاشون رو شونه مي کنن باعث ميشه که بگم، اينجا جايي زيباست
آه، چه جاي زيبايي است
براي تو، براي تو
نه براي من.


پ.ن: کسی می دونه این شعر از کیه؟


جمعه سوم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

اولین یادداشت
سمیه
 

یک انسان می تواند آزاد باشد بی بزرگ بودن اما هیچ آدمی نمی تواند بزرگ باشد بی آزاد بودن

(جبران خلیل جبران)

سلام .

من سمیه ام.دوست تازه شما تو وب پناهی.امیدوارم بتونم به خوبی شما بنویسم...

خوشحالم که این جام...پس تا بعد.

چهارشنبه یکم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

توهم توطئه
مشیا

آنچه در زير خواهيد خواند بخشي از سخنراني دکتر روازاده « متخصص و احيا گر طب اسلامي»، در سلسله نشست‌هاي «اخلاق در خانواده» است، که توسط مديريت تربيتي موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني در جهت رشد، بالندگي و تحکيم خانواده بر اساس تعاليم انسان ساز اسلام برگزار گرديده .
دکتر روازده«... وقتي که ديدند فقط از اين راه موفق نميشن صددرصد، آمدن هرچه ما داشتيم محتواش رو عوض کردن، اين يکي از هنرهاي صهيونيست‌هاست، ظاهرش رو نگه مي‌دارن. اونوقت ما با شما بحث داريم سر اين موضوع. هيچ‌وقت نمي‌گه که کره بد است، اتفاقن روغن نباتي فلان هم طعم کره دارد، هيچ‌وقت نمياد بگه کره بد است، ولي مياد محتوياتش رو عوض ميکنه، بازيافت فاضلاب‌هاي شهري رو ميگيرن، ميان بسته بندي ميکنن به نام کره ميدن به مردم، چرا؟ چون فرهنگ کره رو از ما گرفتن، ما اگر بدانيم چرا ميگن «بهت نشون ميدم يک من ماست چقد کره داره»، مشکل حل ميشه ديگه، ديگه مثل اين فيلم‌هاي سريال‌هاي امروز نيست که هر چي ياد ميدن بهمون يک سري مسائل بلانسبت، بعضياشون هشويات [هجويات] ياد بچه هاي ما بدن، فحش بدن به هم ديگه، بي تربيتي بکنن، هي هر روز يک چيز جديدتر مياد و خيلي راحت يک بچه‌ي سه ساله، چهار ساله به باباش ميگه: «تو غِلَط مي کني» [خنده ي حضار] خيلي راحت، به اسم شوخي کردنه ديگه، عادتش ميده به باباش بگه تو غلط ميکني، به اين سادگي که شما نمي‌تونين به همه ياد بدين که به باباشون اين حرف رو بزنن يا به مادرشون اين حرف رو بزنن. اينا [صهيونيست‌ها] خيلي ظريف دارن اين کار رو ميکنن، ولي اون موقع اينو نمي‌گفت، اون مي‌خواست، مادر به بچه ش تهديدش بکنه مي‌گفت: «حُر شهيدت مي‌کنم»  هم حُر رو معرفي ميکرد، هم شهادت رو معرفي ميکرد، هم بهش مي‌فهموند که تو اهل توبه اي، هزار رقم اين توش مسائل تربيتي هست.
حالا دشمن مياد چيکار ميکنه، کار تربيتي اينه که حالا تغذيه رو به طور کامل ميگم تا فرصت هست ايشاالله، مياد به مادرا ياد ميده که بچه‌هاتون وقتي به دنيا ميان بگين:«اتل، متل، توتوله» که نمي دونيَم چي چي هست! کار فرهنگي رو ببينين، چقدر قشنگ کار ميکنن، اينو بايد روانشناس‌هاي اسلامي ما بشينن رو اين کار کنن. بعد ميگه :«گاو حسن چجوره» يعني اينجا که ميخواي از اين مسائل مطرح کني امام حسن مطرح ميشه [؟؟!] ديگه بابک و کورش و فلان و فلان ديگه نيست، حالا همين امام حسن رو که مطرح ميکنه ميگه «گاوش، نه شير داره نه پستون ، -گاوي که نه شير داره نه پستون-  اينا رو الان نمي شه، از بعد روانشناسي وقت نيست بشکافيم ببينيم کجا رو دارن هدف قرار ميدن، بچه ي نوزاد رو. گاوي که نه شير داره نه پستون! شيرش رو بردن هندستون؟، يعني حسن مغزش چجوري داره کار ميکنه، يعني هم گاوي رو که شير نمي ده نگه داشته، هم خيال ميکنه شيرش رفت هندستون. بعد ميگه:« رفته هندستون يک زن کردي بستون!» نميدونم چه ربطي داره هندستون به کردستان؟، بعد [زن] کُردي که گرفت ميگه:«اسمش رو بذار انغزي -آذربايجان شرقي- بعد دور کلاش قرمزي -ترکمن صحرا- . بايد حواس جمع باشه، دشمن از ابتدا شروع مي‌کنه، الان تمام ملت ما رو اينا الکل دادن خوردن، کمتر کسي پيدا ميشه الکل نخورده باشه.....»

چهارشنبه یکم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia