| سلامی دوباره به دوستان پناهگاه امن پناهیم!
با تقدیم یک غزل از دوست قدیمی و شاعرم رسول کامرانی (البته با اجازه کتبی از شاعر) به یادنامه استاد پناهی آمدم تا از همه دوستان عزیزم که این مدت شرمنده کردند و مرا از یاد نبردند تشکر کنم.
از توی قصه آمده بی شک کلاغ پیر با شانه های یخ زده اش تک کلاغ پیر
ترسش تکانده شد و ریخت روی برف آمد نشست روی مترسک کلاغ پیر
زاغ سیاه خاطره ها چوب خورده بود شد غرق گیس های عروسک کلاغ پیر
بر قار قار مضطربش سنگ می زدند شبگرد های خاطی کوچک.../ کلاغ پیر...
...شاید خبر نداشت که همرنگ سایه هاست با یک دماغ گمشده دلقـــــــــــــــک کلاغ پیر
در کوچه های شهر کسی خواب می فروخت با عکس های خنده لک لک .../ کلاغ پیر...
...پرواز کرد و صدایش به گل نشست تا دور دست فاصله شد حک :..."کلاغ پیر"
**********
قصه دروغ بود و شب آخر به سر رسید در راه خانه گم شده اینک کلاغ پیر...
پ.ن1: برای دیدن غزلهای رسول کامرانی اینجا کلیک کنید
|