تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

مخاطب عام
علی

هفته‌ي پيش بحث حراج شرت شاملو داغ بود، اين هفته Overdose كردن يا نكردن شكيبايي! احتمالن هفته‌ي بعد هم بايد رنگ سوتين فروغ رو حدث زد!

چرا كسي از خبر تاييد حكم اعدام فرزاد كمانگر حرف نمي‌زنه! يك معلم و يك فعال حقوق بشر!

طي دو هفته پيش، بيشتر از 10 نفر از دانشجوهاي مشهدي بازداشت يا ربوده شدن!

حكم زندان عابد توانچه تاييد شده!

خطر مرگ جان فرهاد حاجي ميرزايي رو تو زندان تهديد مي‌كنه.

و...

شرت شاملو مهم‌تره يا زندگي فرهاد؟

.

.

.

هفته‌ي بعد اسم‌هاي ديگه‌اي جاي اين‌ها رو خواهند گرفت!

شايد به جاي محمد، بنويسيم ركسانا

شايد به جاي تو، بنويسيم من!

 

شنبه بیست و نهم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

آی... ای دریغ و حسرت همیشگی!
مهسا
"خسرو شکیبایی" با آن صدای جاویدش برای همیشه سکوت را برگزید و خاموش شد. شاید به دیار جاوید رفت تا برای پری ها "پری خوانی" کند، و من به "فروغ" می اندیشم و به "علی کوچیکه" و حزن صدایش در "آفتاب میشود" و آفتابی که دیگر نه برای فروغ میدرخشد نه برای شکیبایی، و نه حتی برای "پناهی" که میگفت: "به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند" .
و خوب میدانم، "تنها صداست که میماند."
 

جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

...
علی
نه من چیزی می دونم!

نه تو چیزی بپرس!

-------------------------------

پ.ن: به چشم‌هات اعتماد كن!

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

برای علی
باران
بنگ بنگ بنگ بمیرید تمام رویاهای کودکی
       
      ببین مادر این منم
                      
              پسری که قرار بود دکتر، مهندس یا سرباز صفر، چه فرقی می‌کند؟
                                                                                   
                                                           دنیا همه‌ی ما را به بازی می‌دهد
                                                   
                                                      با تفنگ، بی تفنگ

ببین مادر این منم، پسری که روی پوتین‌های سربازی روییده
                                                
                              پسری که هر شب با تفنگ به بستر می‌رود
                                                                           
                                                و ستاره‌های آسمان دوشش را می‌شمارد

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

کنکوریسم!‍
باران


آخ ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی  ی ی ی ی ی ی ی یش!


- خوب یا بد تموم شد!
- لطفا نپرسین کنکور چه غلطی کردی؟
- انتظار هر نتیجه‌ای رو دارم. حتی قبول نشدن!
- جهنم!
- با یه دوست جدید اومدم! به زودی قراره کارش رو تو وبلاگ با زیرآب‌زنی من شروع کنه!
- دلم برای همتون خیلی تنگ شده بود!
- روزای افتضاحی بود!
- یه تست ادبیات بود که یکی از گزینه هاش مکتب سوررئالیسم بود! آیا این درست است؟ اشتباه تایپی است؟ یا تخلیه‌ی روانی بیمارگونه طراحان سوال؟
- بعدن می‌گم بقیه رو...

جمعه بیست و یکم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

Goodbye, Blue Sky
علی
...

دوشنبه هفدهم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بحثی پراکنده
علی

سه تار       به تجربه مي‌تونم بگم موسيقي، مردمي‌ترين هنر در ايران به حساب مياد!‌ و البته با همون تجربه شايد مبتذل‌ترين هنر در كنار صنعتِ سينما ( صنعت رو با تاكيد بخونيد)!
راه‌هاي زيادي براي اعتراض هست و شايد تاثيرگذارترين اون‌ها، هنر باشه! وقتي نگاهي به دهه چهل ايران مي‌اندازيم ردپاي هنرمندان بزرگي رو در كنار جنبش‌هاي مبارزه مي‌بينيم!
بچه‌هايي كه با «ماهي سياه كوچولو» و «خروس زري پيرهن پري» بزرگ شدن بي‌شك معني مبارزه و آزادي رو مي‌فهمند!

(فایل صوتی «خروس زری پیرهن پری» رو اینجا پیدا می کنید)

خيلي‌هاي اون موقع شنيده بودن و زمزمه مي‌كردن كه:

«...دستات كه روشه
           خون كه بجوشه
                      خلق بخروشه
                              داره تماشا...»

                  (شعر از فرهنگ قاسمي/ اجرا فريدون فروغي)

و چه كسي مي‌تونه نقش هنر رو در حركت‌هاي اون روزگار انكار كنه؟

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

گلایه ای از دلتنگی های تکراری
سمیه
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقد کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستم
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر می خواد دنیا بیاد،آهن و فسفرش کمه
چشمای من آهن زنجیر شدن
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرت و بنازم
چشم منو انجیر تو بنازم...
دیوونه کیه ،عاقل کیه،جونور کامل کیه؟؟؟

زنده یاد حسین پناهی

 
گاهی وقتا حس می کنم یه چیز گنده تو گلوم گیر کرده که نه بالا میاد نه پایین میره...
فکر می کنم اینم یه جور مریضیه که نتونی یه چیزی رو قورت بدی،یه چیز بزرگ و بی شکل...اسمش چی بود؟
یادم اومد،اون روزا که مادربزرگ غصه دار می شد،می گفت؛اسمش بغض...!یه چیزی به بزرگی سیب های درخت هلو!
و بغض امروزای من نه میشکنه و نه راحتم می ذاره... همش یاد اون ترانه می افتم که میگه :
 

اگر که هیچ کس نیومد ، سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش ،طاقت بیار و مرد باش...

شنبه هشتم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

قلب‌ها براي كه تاپ تاپ مي‌كنند؟!!
علی
بعد يارو بر مي‌گرده ميگه: "ما تو مملكتمون «همجنس باز» نداريم!"
روي يه نيمكت نشسته بودم و زرتشت داشت «درباره‌ي سه دگرديسي» رو توضيح مي‌داد:

درباره‌ي سه دگرديسي:
سه دگرديسي جان را براي شما نام مي‌برم:
جان شتر مي‌شود و شتر شير و سرانجام شير، كودك!
جان را بسي چيزهاي گران هست، آن جانِ نيرومندِ بردبار را كه در او حرمتگذاري خانه كرده است: نيرويش آرزومندِ گران و گران‌ترين بارهاست!
جانِ گران مي‌پرسد: گران كدام است؟ و اينگونه چون شتر زانو مي‌زند و مي‌خواهد كه خوب بارش كنند.*

از گوشه‌ي چشم ديدم يكي داره اشاره مي‌كنه به من! كتاب رو بستم و نگاش كردم. وايساده بود جلوي ماشينش!
_داري درس مي‌خوني؟
_(خندم گرفت) نه!
_‌ اشكال نداره آهنگ بذارم.
_نه!
_بفرما چايي.
_ممنون.
"نازی، نازی امشب دلم مست تو..."

جمعه هفتم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

تنها توفان، کودکان ناهمگون می زاید!
علی
"تولدت مبارک نتیجه‌ی خوشایند کاهش آمار نوزاد مرگی" باشه یا نباشه باور کنید هیچ ربطی به من نداره! اصلن نمی دونم موضع من در مورد این مساله چیه یا چه عکس العملی باید نشون بدم! حتي این روزها زیاد به اين فكر مي‌كنم كه شايد تنها راه نجات يك نسل كشي عظيم از انسان‌ها باشه! يعني جدي جدي ما قراره اين كره‌ي لعنتي رو نابود كنيم؟
ياد حرف آدم بده‌ي فيلم ماتريكس مي‌افتم كه به نئو مي‌گفت:
"من در مورد انسان‌ها تحقيق كردم و متوجه شدم شما جزو پستانداران نيستين! شما باكتري هستين چون هيچ پستانداري محيط زندگي خودش رو به طور كامل تخريب نمي‌كنه!" (يه چيزي تو همين مايه‌ها مي‌گفت).
مي‌دونم كه بلد نيستم براي تولد كسي چيزي بنويسم. اصلن قبل‌ترها به خودش هم گفته بودم كه من تولدش رو تبريك نمي‌گم! چون نه يادم مي‌مونه و نه حسش...! مزحكه اما يه حسي امروز باعث شد بنويسم!
هيچ يادم نيست چطور با گروه دوستداران پناهی آشنا شدم اما مگه فرقي هم مي‌كنه؟!!
همون‌جا بود كه ايده‌ي يه وبلاگ گروهي مطرح شد و از 250 نفر عضو گروه، فكر كنم يه 15 نفري موافقت كردن! حتي اون موقع هم قرار نبود موضوع وبلاگ مختص به پناهي باشه!
قرار گذاشته بودیم كه "حسين براي ما يك بهانه است،بهانه‌اي براي نوشتن. براي با هم نوشتن!"
باران اسم نويسنده‌ي يكي از پست‌ها بود. اين جور اسم‌ها هميشه تاثير متفاوتي دارن. نمي‌دونم جنبه‌ي طبيعت گرايانه‌ي اون‌هاست و يا تك بودنشون. شايد هم هر دو. اما رفته رفته...! (بي خيال، شد داستان صحراي كربلا!) مساله‌ي عذاب‌آور در دنياي امروز ما اينه كه هر آدمي يه دنياهاي كوچيك براي خودش داره. البته اين اصلن عذاب‌آور نيست! غريبه بودن آدم‌ها با دنياهاي همديگه است كه كار رو سخت مي‌كنه!
ما به صورت مجرمانه‌اي از هم بي‌خبريم!
امروز كه بهش زنگ زدم با رييس كتابخونه دعوا كرده بودن و داشتن مي‌رفتن ارشاد شكايت! عصبانيت رو تو اون صورت كاملن شرقي و منياتوريش نمي‌تونم تصور كنم! اين اواخر بايد خيلي بهش سخت گذشته باشه! به همه‌ي ما سخت مي‌گذره!
جدن نمي‌دونم تو اين خاك لعنتي به دنيا اومدن تبريك گفتني هم داره؟ من خوشحالم كه هست ولي اين نبايد چيزي بجز خودخواهي من باشه!

متاسفم كه من دارم اين متن رو مي‌نويسم!

تولدت...!

شنبه یکم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia