ترتیب ماههای میلادی را نمیدانم ولی سپتامبر برایم آشناترین است بخصوص روز یازدهمش. کسانی که در این روز سوختند و به واسطهی این روز. یازده برایم با افغانستان گره خورده همانطور که بیست و سه با سنم. افغانستان هم با سرایداری که غاصب یک خانه از چهار خانهی ایرانی است! ایرانی که محسن مخملبافش غاصب سینمای افغانستان است. محسن مخملبافی که توبه نصوح ساخت و امروز سکس و فلسفه میسازد، سانسور کرد و امروز برهنگی را تصویر میکند، اعدام کرد و امروز برای خبرسازی از تهدید تروریستهای ایرانی علیه دخترش سخن میگوید. دختری که قرار است ساخته محسن با نام او در کن اکران شود، شاید دختر ایرانی و جوان بودن بتواند ساختهی متعفن ذهن منجمد محسن را بازهم معطر جوایز چند ده هزار دلاری جشنوارهها کند. امیدوارم محسن نامجو هم پولدار شود تا سهم زندگیاش را از زندگی کردن من با آهنگهایش نخواهد. محسن جان من دو نسخه از آلبوم مفاتیح الجنانات را پیش خرید میکنم تا بدهکارت نباشم! هر چند محسن زیاد داریم؛ مثلا سازگارا یا محسن بورقانی - یکی از رفقای قدیمیم -. اما داستان «جراحی روح» یکی است: شکنجه تا سرحد طلب مرگ، مثل زنده زنده سوختن در برجهای دوقلو که مرا یاد بشکه نفت میاندازد و البته بمب افکنهای قول پیکر B52. هرچند B52 هایی که باران بمب نازل میکنند را کمتر از هواپیمای مسافربری دیده ام، اما فکر کنم که وجود خارجی دارند همانطور که فکر میکنم جراحی روح هم وجود دارد. داستان مکتوبش دراینجا و غیر مکتوبش در همه جا. زمانی که خواندمش داستان جالبی به نظرم رسید، هرچند در حال حاظر چیز زیادی از آن یادم نمیآید جز اینکه معنی شکنجه را خوب میداند این مخملباف! داخل پرانتز: من حوصلهی خواندن مجدد این داستان را ندارم. مطابقت یا عدم شباهتش با نوشته مخملباف به گردن کتابخانه قفسه.