تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

توضیحی ندارم...
ایستاده با مشت
بگو بهار می رسد  !     نگو نمی شود

سرود زندگی نمرده است       کمی نهفته است   

نهفته دردرون من    نهفته در درون تو         نهفته در درون ما

سکوت شب شکستنی است

رفتنی است نه ماندنی است

گرچه پشت میله های آهنی است

آن نگاه پشت میله ها چه خواندنی است

در پس اش اراده های آهنی است

وه   حکایتت چقدر شنیدنی است

عزم تو به نزد ما ستودنی است

بگو  بهار می رسد

نگو که عشق مرده است !       کمی فسرده است

فسرده در درون من    فسرده دردرون تو     فسرده در درون ما

گرچه در دیار دیگری است

عشق از دهان او شنیدنی ست

راه و رسم او به یاد ماندنی است

این وطن به دست او رهیدنی است

عشق او به میهنش نه وصف کردنی است

بگو بهار می رسد    شکوفه زار می شود

درون من   درون تو    درون ما

امیر قصه می رسد    زمان غصه می رود   

که دست من به دست توست

چو ما شدست دست ما

شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

یک شعر کوتاه
مهسا
یک شعر کوتاه از فدریکو گارسیا لورکا به نام "گناه" رو ترجمه کردم برای هر کسی که فکر میکنه به دردش میخوره:

Sin
How nice it is
our sins aren't obvious
since we had to
wash ourselves cleanly ever day
or perhaps to live under the rain
or our lies
don't change our figures(shapes)
tough we didn't remember each other even for a moment
merciful god thanks!

 Federico Garcia Lorca


گناه
چقدر خوب است
که گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
یا شاید باید برای همیشه زیر باران می ماندیم
و چه خوب که دروغهایمان
شکل و قیافه مان را عوض نمیکند
اگر چنین بود حتی برای لحظه ای همدیگر را به خاطر نمی آوردیم
خدای مهربان! تو را سپاس!

 
 

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

تقدیم به یک دوست و باران محبتش
بانو
تنها ،

              به یاد تو گل سرخ کوچکم

آسمان را دوست خواهم داشت.

نمی هراسم

                        از چشمان تاریکم

چرا که تو

در ظلمت نیز ، زیبایی .

 

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

همه بجز یکی
علی
هيچ وقت براي شنیدن «سلام، خداحافظ» از Ctrl+A و استفاده نمي‌كنم!

دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مداد من
بانو
امروز صاحب یک مداد نو شدم، برای همین خیلی دوست دارم باهاش یک چیزی بنویسم.مثل خریدن کفش نو و ذوق پوشیدن لباس نو ، برای من نوشتن با یک مداد یا قلم نو هم ذوق داره. اما چیزی برای نوشتن ندارم. گاهی هم یک ایده مهم و عالی برای نوشتن دارم حتی می تونم یک رمان رو تا ته بنویسم اما چون قلم و کاغذ مناسب اون کلمات رو نداشتم چیزی هم ننوشتم و ایده مثل ماهی به ته اقیانوس برگشت. حالا دوست دارم فقط بنویسم ، یک نفس .دوست دارم ۱۰۰۰ برگ سفید رو با مداد نو ۱۰۰ تومنیم سیاه کنم. اما امروز روز ماهی گیری نیست .همه ماهی ها رفتن توی سیاهی نیمه تاریک ماه قایم شدن.باید مثل یک صیاد خوب ، صبور باشم و منتظر لحظه شکار . باید چند تا مداد و قلمو کاغذ نو بخرم تا لحظه صید رو از دست ندم . باید...

چهارشنبه هشتم آبان 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

در اعتراض به "گوجا"
مهسا
امروز آمدم که به همه شما اعتراض کنم، و به خودم هم!
اعتراض به چی؟!! به این همه اعتراض کردن!
رسم شده انگار اینجا و خیلی جاهای دیگر که ما روشنفکر بودنمان را در گرو میزان اعتراض هایمان میدانیم.

جمعه سوم آبان 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia