| بگو بهار می رسد ! نگو نمی شود
سرود زندگی نمرده است کمی نهفته است
نهفته دردرون من نهفته در درون تو نهفته در درون ما
سکوت شب شکستنی است
رفتنی است نه ماندنی است
گرچه پشت میله های آهنی است
آن نگاه پشت میله ها چه خواندنی است
در پس اش اراده های آهنی است
وه حکایتت چقدر شنیدنی است
عزم تو به نزد ما ستودنی است
بگو بهار می رسد
نگو که عشق مرده است ! کمی فسرده است
فسرده در درون من فسرده دردرون تو فسرده در درون ما
گرچه در دیار دیگری است
عشق از دهان او شنیدنی ست
راه و رسم او به یاد ماندنی است
این وطن به دست او رهیدنی است
عشق او به میهنش نه وصف کردنی است
بگو بهار می رسد شکوفه زار می شود
درون من درون تو درون ما
امیر قصه می رسد زمان غصه می رود
که دست من به دست توست
چو ما شدست دست ما |