تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

رسوا
هرمز

در پناهت بی پناهم
در شعله چشمت میسوزم
خاکستر پرها گواهم
من نفیر ناله آدم
هوای میل حوایم
اسیرم
نیست ماوایم
امیدم نا امید ذوق فردایم
خانه ام بن بست بی کوچه
زیر هر همکف
رویش برج است
در پله های منفی عالم
منم من
هرمزم خاکستر نشین حجله حسرت
گره افکنده در بختم
سیه بختی!
ودیگر هیچ باکم نیست
رسوایم...

شنبه بیست و هشتم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

یک هفتم نمایشنامه
بانو

توی سرم یک عالمه صداست .انگار یک جماعت دارن همزمان هذیوناشونو بالا میارن .با تبو چرکو  عفونت . ای بابا ....یواش تر ، یکی یکی ، من که نمی تونم حرفای تمامتون رو بشنوم .آخه این طوری که نمیشه ....ساکت شین ....ترو خدا خفه شین .

یک عالمه صدا توی سرم می پیچه . گوشا مو میچسبم ولی انگار تنها راه خروج این صداها به بیرون همین گوشا بودن . یک عالمه روایت ترسناک بی سرو ته . یک عالمه  جنایت . یک عالمه دیو .عجیبه که من خودمو شبیه به هیچ کدوم از اینا نمی بینم .

شاید اون شکنجه گر قاتلم یا اون دزد بچه ها ! یا مالک بی رحم که چله سیاه زمستون بچه های یتیم پیرزنو از خونه پرت میکنه بیرون . من کدومشونم ؟

اوه ....مامان ...تو اینجا چیکار میکنی . وسط این بلبشو ، بین این فکرهای سیاه زشت چرا وایستادی ؟    نه ...نزدیک من نشو ....با هام حرف نزن ....بهم دست نزن ...نمی بینی آلوده شدم به جزام فکر کردن ...به سیاه زخم و نفرت . برو  تا فریادم سرت خراب نشه  ....برو ....ترو خدا دیگه بسه ...خفه شین ، خفه شین . دیگه نمی خوام بشنوم ....نمی خوام ببینم .....نمی خوام ....نمی خوام ......

صدا ها ساکت میشن ، همشون باهم . حالا دیگه کسی حرف نمیزنه ، تمامشون به همون سختی و درد سرتا پا نگاه شدن . مثل یک پتک با همون سنگینی و تحدید .

الان فقط صدای هق ، هق گریست که شنیده میشه .

 ـ مامان کجا رفتی ؟ من الان بهت احتیاج دارم .

اما اونم  در اعماق این سکوتو سیاهی گم شده .

پایان .

شنبه بیست و هشتم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مسیح هرگز به اینجا نرسید
مشیا

سیب زمینی خورهادیروز خواندنش را تمام کردم، از آن دست کتاب‌هایی بود که دوستشان دارم، از آنهایی که دلم می‌خواهد چند‌تایی از آن را بخرم و به دیگران بدهم، مثل « آشنایی قطعه‌ی گمشده با دایره بزرگ»، کتاب کوچک و ساده‌ای که خیلی آن را دوست داشتم و با آن یاد گرفتم می‌شود حرف‌های زیادی را خلاصه گفت، ساده گفت.
«مسیح هرگز به اینجا نرسید» هم از همین جنس کتاب‌هاست، کتابی که دوست دارم دیگران را هم در لذتی که از خواندنش برده‌ام شریک کنم. روایتی ساده از آدم‌هایی واقعی. آدم‎‌های درد، امید و آروزهای کوچک. آدم‌های صبر. آدم‌هایی که برای لحظه‌ای می‌آیند، نگاهت می‌کنند، لبخندی می‌زنند و بعد برای همیشه ناپدید می‌شوند. مردمان خاکستری «گالیانو».
نویسنده‌ی کتاب « کارلو لوی» Levi, Carlo است. پزشک و نقاش ایتالیایی. و کتاب در واقع یک‌جور وقایع نگاری است از دوران تبعیدش بین سال‌های 1937-1935 در جنوب ایتالیا. روزهای حکومت موسیلینی و حاکمیت فاشیسم.
نام اصلی کتاب cristo sie feramto a Eboli است که ترجمه‌ی تحت الفظیش می‌شود: مسیح در ابولی متوقف ماند. و کتاب انگار با این عنوان شناخته شده‌تر است. کتابی که من دارم ترجمه‌ی محمد حسین رمضان کیایی است، چاپ 83 از انتشارات هرمس.
این کتاب یک نسخه‌ی سینمایی هم دارد به کارگردانی «فرانچسکو روسی» که یک کارگردان معروف ایتالیایی است. خیلی دلم می‌خواهد این فیلم را هم ببینم اگرچه در کل کتاب‌ها را به فیلم‌ها ترجیح می‌دهم

پی نوشت
عکسی که برای این پست گذاشته‌ام تابلویی است از ونگوک به اسم سیب‌زمینی خورها، این تصویر و خاطراتی مبهم از «انسان‌ها و خرچنگ‌ها» مدام با من بود تا کتاب تمام شد.

پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

تولدی دیگر...
سمیه
نخستین روز

ملافه‌های سفید در کمد
ملافه‌های سرخ در رختخواب
کودک در دل مادر
مادر در شولای درد
پدر در راهرو
راهرو در خانه
خانه در شهر
شهر در شب
مرگ در فریادی
و کودک در آستانه‌ی زندگی... .

ژاک پره ور (فرانسه)

از تمام شعرها و نوشته‌هایی که درباره‌ی تولد و اولین روز زندگی خوندم، این شعر رو بیشتر می‌پسندم؛ تصویرسازی فوق‌العاده زیبا و منحصر به فردی از تولد داره. این شعر رو با عشق و آرزوهای زیبا تقدیم می‌کنم به مه سا که یه روزی مثل امروز- یه روز سرد زمستونی-  پا به این آشفته‌بازار گذاشت.
امیدوارم تبریک دوستانه و صمیمانه‌ی منو بپذیری مهسای عزیز.


و در آخر: برایت دعا می‌کنم که خدا از تو بگیرد هر آن چه را که خدا را از تو می‌گیرد...

 

جمعه بیستم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

ماجراهای عجیب سگی در شب
مشیا

     گاهی شده که کتابی را فقط به خاطر اسمش یا طرح روی جلدش خریده‌ام، بعضی وقت‌ها از این کار پشیمان شده‌ام، بعضی وقت‌ها هم نه،  اما این‌طور کتاب خریدن را دوست دارم، مثل وسوسه‌ی خریدن یک لپ لپ.
البته من هیچ‌وقت لپ لپ نخریده‌‌ام، توی دهه شصت که کودکیم گم شد هم خبری از این چیزها نبود، به جایش آژیر قرمز بود و ترس بود و دویدن بود توی پناهگاه.
آن روزها عمو پورنگ هم نبود، خانم خامنه‌ای بود که مدام می‌گفت از تلوزیون فاصله بگیرید تا چشم‌هایتان ضعیف نشود که البته حرف درستی بود.
به هر حال گاهی این‌طور کتاب می‌خرم، مثل همین «ماجراهای عجیب سگی در شب» که آن را به خاطر اسمش خریدم و کتاب خوبی بود.
کتاب را «مارک هادون» نوشته که خیلی‌ها آن را خوانده‌اند و حالا حسابی معروف شده. 
به نظرم معروف شدن باید چیز خوبی باشد چون خیلی‌ها سعی می‌کنند معروف باشند و آن‌هایی هم که معروف می‌شوند همیشه توی عکس‌هایشان لبخند می‌زنند و خوشحالند.
اما کتاب در مورد کودکی است به اسم «کریستوفر بون» که مثل «ریموند ببیت» در «مرد بارانی» که « داستین هافمن» نقشش را بازی کرد به اوتیسم مبتلاست.
اوتیسم یک اختلال روانی است و آدم‌هایی که این بیماری را دارند آدم‌های خاصی هستند، آن‌ها تنهایی را دوست دارند و خیلی سخت با دیگران ارتباط برقرار می‌کنند، خیلی به یکسان بودن محیط اطرافشان اهمیت می‌دهند و ....چیزهایی از این دست. بعضی از آدم‌هایی هم که با این اختلال روانی متولد می‌شنود دارای نبوغند، مثلن در ریاضی، یا موسیقی یا حتی فیزیک پیشرفته. و من یک جایی خواندم که نیوتن، انیشتین، جرج اورول، وینکنشتاین و خیلی‌های دیگر از آدم‌های گنده‌ی دنیا به این بیماری مبتلا بوده‌اند که برایم جالب بود.
کتاب حدود سیصد صفحه‌ای بیشتر نیست و از آنجایی که از زبان کریستوفر نوشته شده دارای نثر خاص و دلچسبی است، داستان سر راستی دارد و خواندنش خالی از لطف نیست. البته به شرط اینکه دغدغه‌هایت فرصتی برایت گذاشته باشند.

پنجشنبه نوزدهم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بدون عنوان

سکوت سپید زمستانی
روح یخ‌زده‌ی سرما
تنهایی آزار دهنده
سرم درد می‌کند
...
چه لذت‌بخش.

چهارشنبه هجدهم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

نامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین
مهسا
حتمن بیشتر شما این نامه را خواندید و شاید هم حرف ها یا شایعاتی که در مورد اینکه آیا واقعن چاپلین نویسنده این نامه بوده یا خیر... را شنیدید.

به هرحال سال قبل شب عاشورا بود که فیلم زندگینامه چارلی چاپلین را میدیدم و امشب ــ این شب عاشورا ــ که بطور اتفاقی توی وبلاگ گردی ها به این نامه رسیدم، ذوباره خواندمش و دوباره لذت بردم.

اگر نخوانده اید بخوانید و اگر خوانده اید باز هم بخوانید.

چهارشنبه هجدهم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

روزگار
بانو
زمین ، زنی بود                                                                                 

                            در زیر آسمان.

خوشبختیش  جنگل

دردهایش بیابان .

زمین مادری بود

با مهرو ؛ خشمو؛ دردو؛ لبخند .

باروری  بی بر

زیبایی زشت ،

طغیانگر .

 

اما افسوس

زمین ، تنها زنی بود ؛

                                زیر آسمان .

 

دوشنبه شانزدهم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

به او که جاوید است
مهسا
ای هفت سالگی
ای لحظه‌های شگفت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت ،
در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه‌ای بود
سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست،
شکست،
شکست.

یکشنبه پانزدهم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

اگر مریم یادآوری نمی‌کرد...

به ‌آدم‌ها که فکر می‌کنم یک بخشی از گذشته‌ای که با ‌آن‌ها داشته‌ام از هر چیزی برایم مهم‌تر و پررنگ‌تر است. مثل چطور شکل گرفتن رابطه‌ها، اولین سلام‌ها و شروع دوست داشتن‌ها.
از وقتی وارد گروه پناهی شدم سلام‌های زیادی کردم و جواب‌های زیادی شنیدم. اما بعضی‌ جواب‌ها چنان محکم بودند که هنوز هم صدایش در گوشم مانده و خواهد ماند.

یکشنبه پانزدهم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

درد - مارگریت دوراس
مشیا

مارگریت دوراس را پیش‌ترها با «عشق» شناخته بودم، رمان کسل کننده‌ای که نیمه‌کاره ماند، با ترجمه‌ای عجیب از قاسم روبين.
(گویا بیشتر آثار دوراس را همین قاسم روبین ترجمه کرده و من این طور مترجم‌ها را به دلایل مختلفی دوست دارم.)
شهرت دوراس اما به خاطر رمان « عاشق» است و یک فیلم‌نامه به اسم « هیروشیما، عشق من» که البته هیچکدام را نخوانده‌ام.
«درد» را چند وقت پیش خریدم، توی نمایشگاه کتاب که از ناشرهای خوب فقط نیلوفر بود و هرمس. با محمد، محمود و صدرا رفته بودیم و هوا خیلی سرد بود، موقع برگشت به پیشنهاد محمد یک چیزی خوردیم که اسمش یادم نیست ولی خیلی خوشمزه بود و واقعن چسبید.
کمی طول کشید تا خواندنش را شروع کنم اما وقتی شروع کردم دیگر نمی‌شد زمینش گذاشت تا، درد تمام شد.
کتاب شامل 5 بخش است که بخش اول یعنی «درد» بهترینش است. برای من سایر بخش‌ها زیر سایه این بخش ماند و الان که می‌نویسم چیز زیادی هم از آن‌ها یادم نیست.
بعد از «درد» حالا دلم می‌خواهد بیشتر از دوراس بخوانم کمی پرس‌و‌جو کرده‌ام و به گمانم « مُدراتوکانتابیله» را به همین زودی‌ها دست بگیرم.

پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

تبریک
محمد
سال 2008 در حالی تمام شد که ما همچنان زنده‌ایم و من بودنم را اینگونه با شما تقسیم می‌کنم...
تبریک! برای متولد شدن مسیحی که قرار بود مصلح باشد و امروز ابزاری تبلیغاتی است قبل از حمله بوش به عراق
تبریک! برای چرخش دوباره زمین به دور خورشید، زمینی که لایه‌ی اوزونش در سال 2009 پاره تر می‌شود تا چرخشش را به دور خورشید بیشتر حس کنیم...
تبریک! برای مرگ هارولد پینتر، مردی که می‌گفت "باید چند نفر را کشت تا قاتل بالفطره شناخته شد؟ هزار نفر؟"
تبریک! و یک تبریک ویژه برای زنان و کودکان غزه...
تبریک! بازهم تبریک! اینبار برای بودنمان و چیزهایی که نمی‌دانیم.

چهارشنبه یازدهم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

پیرمردی که داستان‌های عاشقانه می‌خواند
مشیا
پیرمرد پرسید: غم انگیزن؟
دندانپزشک با اطمینان گفت: از گریه قلبت از جا کنده می‌شه.
- آدمایی که واقعن همدیگه رو دوس دارن؟
- جوری که تا حالا کسی نداشته.
- خیلی رنج می‌کشن؟
دندانپزشک پاسخ داد: از نظر من خیلی
...

امروز خواندنش را تمام کردم، کتاب کوچکی است، از همان اندازه‌هایی که دوست دارم. این روزها حوصله خواندن کتاب‌های بلند را ندارم آخر.
یک روزهایی اما این طور نبود، روزهای کلیدر...
حدود صد صفحه‌ای بیشتر نیست، با قطع کوچک، از آن کتاب‌هایی که می‌توانی توی جیب کاپشنت بگذاری و هر جا فرصتی شد چند صفحه‌ای بخوانی.
البته من هیچ‌وقت این‌طور کتاب نخوانده‌ام، دوست دارم دراز کشیده بخوانم، توی سکوت.
نویسنده‌اش «لوئیس سپلودا»ست که این‌طور خوانده می‌شود "lois spulveda" و من حتی اسمش را هم نشنیده بودم. حالا ولی می‌دانم که اهل شیلی است و برای یونسکو توی جنگل‌های آمازون کار می‌کرده، به خاطر فعالیت‌های سیاسی از شیلی تبعید شده و حالا در آلمان زندگی می‌کند.
به نظرم کتاب خوبی آمد، خواندنش هم چندان وقت گیر نیست، اگر دغدغه‌هایت گذاشت می‌توانی 800 تومان هزینه کنی، یک جلدش را بخری، توی جیب کاپشنت بگذاری تا هر وقت فرصت شد چند صفحه‌ای...

یکشنبه هشتم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

شما پایان رو بنویسید .
بانو
دردهای بشریت،

چون قهقهء زشتی

                             به صدا می آیند .

می جوشند ، می جوشند

تا در هم شکنند

...؟

----------------------------------------------------

نمی تونم دنباله ای براش پیدا کنم . راستشو بخواین ادامش حس گنگو محویی .گفتم چه عیبی داره هر کسی اونطور که دوست داره تمومش کنه .برای همین تلاشی برای پایانش نکردم .گذاشتم به گردن تخیل و حس خواننده .

حالا خود دانید !

جمعه ششم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بَم چرا؟
علی

مهندسان عمق فاجعه را سنجيده بودند!

تنها تو را نيافتند

تا دليل مرگت را بداني!

پنجشنبه پنجم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

همین نزدیکیها
مهسا

این پست رو که از همین نزدیکیهاست برای علی میگذارم و در ادامه پست قبلیش

و کریسمس مبارک!

کریسمس یعنی اسکوروچی بود و دختر کبریت فروش...

چهارشنبه چهارم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

فراخوان
علی

سلام دوستان:

اومدم بگم كه: چطوره حجم مطالب رو بالا ببريم؟! مدتيه كه دارم به اين فكر مي‌كنم! كلي هم با خودم كلنجار رفتم! اين كه اصلن بگم يا نه!
مطمئنن سطح كيفي مطالب هم نياز به ارتقا داره، حتي بيشتر از سطح كمي! ولي فكر مي‌كنم با بالا بردن حجم مطالب خود به خود اين اتفاق بي‌افته! يه احتمالش اينه كه براي بيشتر نوشتن، هر كسي مجبور ميشه از چيزي بنويسه كه روش تسلط بيشتري داره! البته نه الزامن!
اين فقط يك پيشنهاده! خب خيلي از دوستان به دليل مشغله‌هايي كه دارن ممكنه هفته‌اي يك بار، بيشتر نتونن به وبلاگ سر بزنن، ولي با اين تعداد نويسنده‌اي كه داريم فكر مي‌كنم اگر هر كس بخواد هفته‌اي _كم و بيش_ يك پست بده (نه الزامن)، خب براي هر روز يك مطلب جديد داريم!
خيلي كارها ميشه كرد!
اين چيزي بود كه به ذهن من رسيد! خوبيش اينه كه اين كار در هر صورت نيازي به هماهنگي هم نداره!
هر كسي دوست داشته باشه مي‌تونه شروع كنه!
من اوايل از ترافيك پست‌ها مي‌ترسيدم، يعني فكر مي‌كردم با زياد شدن مطالب ممكنه يك نوشته ديده نشه! ولي خب الان فكر مي‌كنم نوشته‌اي ديده ميشه كه بتونه مخاطب خودش رو پيدا كنه!
بعد هم كسي كه فقط پست آخر رو يه نگاه مي‌اندازه و بعدشم تو نظرات مي‌نويسه كه: "وبلاگ خوبي داري، به منم سر بزن" مخاطب خيلي خوبي نيست!
در حال حاظر فكر مي‌كنم به طور ميانگين، وبلاگ روزانه 40 نفر بازديد كننده داشته باشه! آمار ايده‌آلي نيست اما كم هم نيست!
مي‌نويسيم تا عمومي كنيم ديگه؟
رسانه‌ي آزاد! هر كسي انقدري مخاطب داره كه مخاطب رو جذب مي‌كنه!
چيزي بود كه به ذهنم مي‌رسيد! همين.

-------------------------------------

کتاب: «كاروان اسلام»  نوشته‌ي صادق هدايت

چهارشنبه چهارم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

چرخدنده
علی

full imageنوشتن از نظر من بايد وسيله‌اي باشد براي عمومي كردن.
حتي اگر تنها مخاطب شخص سايه‌اش باشد.
جيرجير چرخدنده‌هاي زنگ زده‌ي ذهن در پس و پيش چراهاي نامتناهي و متكثر...مي‌شود خش‌خش خشك و متقاطع خودكار، روي كاغذ!
حقيقت همان دروغي‌ست كه واقعيت آن را رسوا كرده است. اما حق مي‌دهم به اجدادم در غارها، براي خلق خدايان. خداياناي كه ابزار نبودند، بلكه خودِ زندگي بودند.

دوشنبه دوم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia