|
توی سرم یک عالمه صداست .انگار یک جماعت دارن همزمان هذیوناشونو بالا میارن .با تبو چرکو عفونت . ای بابا ....یواش تر ، یکی یکی ، من که نمی تونم حرفای تمامتون رو بشنوم .آخه این طوری که نمیشه ....ساکت شین ....ترو خدا خفه شین .
یک عالمه صدا توی سرم می پیچه . گوشا مو میچسبم ولی انگار تنها راه خروج این صداها به بیرون همین گوشا بودن . یک عالمه روایت ترسناک بی سرو ته . یک عالمه جنایت . یک عالمه دیو .عجیبه که من خودمو شبیه به هیچ کدوم از اینا نمی بینم .
شاید اون شکنجه گر قاتلم یا اون دزد بچه ها ! یا مالک بی رحم که چله سیاه زمستون بچه های یتیم پیرزنو از خونه پرت میکنه بیرون . من کدومشونم ؟
اوه ....مامان ...تو اینجا چیکار میکنی . وسط این بلبشو ، بین این فکرهای سیاه زشت چرا وایستادی ؟ نه ...نزدیک من نشو ....با هام حرف نزن ....بهم دست نزن ...نمی بینی آلوده شدم به جزام فکر کردن ...به سیاه زخم و نفرت . برو تا فریادم سرت خراب نشه ....برو ....ترو خدا دیگه بسه ...خفه شین ، خفه شین . دیگه نمی خوام بشنوم ....نمی خوام ببینم .....نمی خوام ....نمی خوام ......
صدا ها ساکت میشن ، همشون باهم . حالا دیگه کسی حرف نمیزنه ، تمامشون به همون سختی و درد سرتا پا نگاه شدن . مثل یک پتک با همون سنگینی و تحدید .
الان فقط صدای هق ، هق گریست که شنیده میشه .
ـ مامان کجا رفتی ؟ من الان بهت احتیاج دارم .
اما اونم در اعماق این سکوتو سیاهی گم شده .
پایان . |