تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

مهمونی بدیه رفیق
بانو
اینجا چیز قشنگی نمی بینم

چیزی به شکل یک هیچو پوچ گنده عوضی.

*

وسط محرومیت جهنم،

آتیش سیگار عشقیه.

*

مسخره پست

واژن گنده بو گندو

چرا نمی فهمی؛ نمی بخشمت

برای پس انداختن زندگی،

توی دامن گلدارم.

چه برسه که لبای خیس ُ لزجتو ببوسم.

*

بهت دروغ گفتم؛ وقتی گفتم:

زندگی ارزش موندنو، رقصیدن داره

- مهمونی بدون سیگارو الکل -

*

بیا رفیق؛ زودتر از این باید بیرون میزدیم... 

چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

کودک آزاری
هرمز
     علی فقط یک بچه تنها بود
     که کسی نگه ش نمیداشت
     چشم علی خیره به لبخندی بود
     نگاهشو از کسی بر نمیداشت
     علی پشت وانت به دنیا اومد
     وقتی مادرش میلی به بچه نداشت
     سرما تو جون علی رفته بود
     وقتی کف وانتو خون بر میداشت
     وقتی به دنیا اومد مادرش مرده بود
     پدرش بود که اونو نگه داشت

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

باید بخوابیم
مهسا
شاعری را میشناختم

که تمام عمر خوابید؛

وقتی بیدار شد

مُرده بود...

/رضا بختیاری اصل/

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

هیشکی!

تا می‌روم شروع به نوشتن کنم چشمم می‌افتد به خودکارم و مارک سوک‌سوک، و ورقه‌ی کشویی که ساعت‌ها توانایی بازی کردن با آن را دارم. همیشه هم فکر می‌کنم چه چیز خوبی است برای تقلب نوشتن. تا دوباره شروع کنم محو تماشای خودم روی رینگی که در شصت دارم می‌شوم و یاد سارا می‌افتم. دوباره امتحان می‌کنم. این بار چشمم افتاد به ورقه‌ای که رویش چند آدرس را نوشته‌ام و برنامه‌ي آن سه‌شنبه‌ی کذایی؛ یاد مریم و کنایه‌هایش می‌افتم و پوزخندی را تحویل خودم می‌دهم. دوباره که خودکار را برداشتم پیمان SMS زد "تهرانم. چیزی نمی‌خواهی؟". گفتم چرا، کمی بی‌خردی و بی‌خیالی لطفن. دوباره شروع می‌کنم، چه آسمان ابری قشنگی... نمی‌شود نوشت... سرم درد می‌کند!

پ.ن: در قطار چند کوهنورد را دیدم با کوله‌های رنگی‌شان. دلم تنگ شده برای آن لحظه‌هایی که در کوه بودیم و کوه بودیم و از ته دل می‌خندیدیم.
پ.ن2: دختری که روبه‌رویم نشسته با مهربانی لبخند می‌زند و سعی می‌کند باب صحبت را باز کند. یادم می‌آید عین سگ اخم کرده‌ام. لبخند می‌زنم و سریع سرم را پایین می‌اندازم و زل می‌زنم به کفش‌هایم که در باران چهار‌شنبه شب حسابی کثیف شدند.
پ.ن3: باز هم این معده‌درد عصبیِ وحشی...
پ.ن4: سلام... خداحافظ! حرف تازه یافته‌ام. "تو بازی نبودی رفیق!"

پ.ن جدید: ۲۳ بهمن بود و سه شنبه و ساعت هم ۴ بعدازظهر بود. اولین جلسه‌ی انجمن ادبی هم بود... چند روز پیش انگار یک سال شد، آره؟

شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

نیلوفر
بانو
مرگ شیرین گلهای مرداب

در رخ ماه می تابد.

افسانه چنینست

((افسون نیلوفری))

                                  به دست شب.

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

حکایت آدمای نخودی و احمدی !
آرا
     توی ده قلمدون
     احمدی بود آویزون
     احمدی نگو یه دسته گل
     تر و تمیز و تپل مپل
     موی بلند، ابرو کمون
     روی قشنگ، جون جون جون

     نه خودی و غیر خودی
     نه مردمان نخودی
     هیچکس باهاش رفیق نبود
     تنها بود و بیچاره
     هر روز می‌رفت اداره

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مهپاره
سمیه
آیا کتاب مهپاره را خوانده‌اید؟ اگر خوانده‌اید که می‌دانید چقدر بی‌نظیر است و اگر نه پیشنهاد می‌کنم که حتما آن را مطالعه کنید؛ ترجمه‌ی صادق چوبک است از کتابی انگلیسی، از یک متن سانسکریت.
کتاب جالبی بود اما من برای معرفی، یادداشت مترجم انگلیسی را بر چاپ دوم این کتاب انتخاب کرده‌ام.

-من این تکه شعر را از یکی از متون سانسکریت –جدا از این داستان‌ها- آورده‌ام تا برای خواننده روشن کنم که در اساطیر هندو، زیبایی زن و ماه و دریا چگونه در هم می‌آمیزد و یکی می‌شود:
زن، تو ای آیت ماه شهد چکان! از سپهر فرود آی و شب تار ما را منور کن. زن، تو ای مایه‌ی خوشی آدمی! تویی که در زنانگی‌ات، رقص امواج دریای شیر ـکه خدایان تو را از آن آفریده‌اند- محفوظ ماند.
 ما ساکنان سه جهان (کودکی، جوانی، پیری) گهواره‌ی پستان تو را سرچشمه‌ی سه نیروی مرموز زنانه می‌دانیم. هنگام کودکی، از آن شیر می‌خوریم؛ در میان راه زندگی، آن را بالین سر می‌سازیم؛ و گاه پیری، بر آن می‌خوابیم و چشم به راه مرگ می‌مانیم... .
ف. و. بین (ترجمه از متن سانسکریت)

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

سالمرگ زنی که چه زود رفت و من چه دوستش میدارم!
مهسا

لعنت به خواب!
امروز قرار بود بریم ظهیرالدوله، این خواب لعنتی اجازه نداد.
الان شبکه VOA با حسین منصوری فرزند خوانده فروغ فرخزاد، مصاحبه داره. فقط آمدم که خبر بدم، بشتابید. دیگه وقت ندارم، باید برم به تماشا.

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بدهی (درگیری‌هایی از جنس پناهی)
علی

حسين پناهي"بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره‌ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود
و فلسفه بود
و ساندويچ دل وجگر"

صداي پناهي در مجموعه «ستاره‌ها» با «سلام، خداحافظ» كلي توفير مي‌كند! نوع و لحن خواندن و جنس صدا متفاوت است.

نقطه اوج صداي پناهي در «سلام، خداحافظ» جنونش است! آوارگي را مي‌شود در صدا چشم‌ها و هر چيز مربوط به پناهي درك كرد!

آتش جنون خرمن روياها را مي‌سوزاند!

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مرثيه‌اي براي يك رويا (بي‌ويرايش)
علی

به «گا» رفته‌ايم رفيق، باور كن! هر چند مي‌دانم مي‌داني!

پشت خاك روبه‌ها و لجنزار  به هر صداي  خش خش خفيفي خود را خيس مي‌كنيم!

اين لرز از سرماست يا...، نمي‌دانم چيست!

دست‌هايت كجاست رفيق! دست‌هايت كجاست! لب‌هايت!

چرا فرياد نمي‌زني؟! چرا نمي‌خندي؟ خشكيدم.

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

پایان
بانو
امروز چیزی ندارم

نه خاطره ای ، نه حرفی ، نه حسرتی

حتی اشکی

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

سر فصل
هرمز
شاخه سار دستانت

وقتی مرا در بر میگیرد

گویی بهاران به کویر تنم سبزه میبارد

دیری از سبزیم نگذشته

هرم نفسهای به شماره افتاده ات

میسوزاند و حرارتت را تابم نیست

یکشنبه بیستم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

من چشمام کرن و گوشام کور . چون صداقت ندارم
ایستاده با مشت
سردم نبود ولی زیپ کافشنمو تا ته کشیده بودم و دستمو محکم تو جیبم فشار می دادم . شبیه یه لاکپشت که وقتی می ترسه سرشو می بره زیر لاکش.به دور و برم نگاه می کنم . "نماز اول وقت نشامه ی ایمان توست " ایمان ؟ راستی من ایمان دارم ؟ به کی ؟ کجاست ؟               

نه فکر نکنم . بعدا در موردش تصمیم می گیرم .

اصلا چرا اینجام . چرا تنهام و دارم از یه سرمای خیالی می یخم...

 

یکشنبه بیستم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

طرح یک مساله
علی

سانسورنمي‌دانم «انتقاد محسن پرويز از نوبل، جوايز خصوصي و ماريو بارگاس يوسا» را شنيده‌ايد يا نه! اما چيزي كه نگران كننده است به هيچ وجه ديدگاه شخصي يكي از مسئولان در مورد ادبيات نيست كه حرف‌هايي از اين دست را بسيار شنيده‌ايم! موضوع هماهنگي اين نوع افاضات است كه از مسئولان برگزاري جشنواره‌هاي استاني هم شنيده شده!

وضع پلشت ندادن مجوز و نبود سهميه كاغذ و... به اندازه‌ي كافي كمر ادبيات ما را شكسته كه حالا مسئولين بخواهند با سياه خواندن شاهكارهاي ادبيات دنيا از قبيل (طاعون و جنگ و صلح و خوشه‌هاي خشم و...) كم‌كم دست به حذف آن‌ها هم بزنند! اسم كتاب‌هاي نام برده را همين‌طور اتفاقي ننوشته‌ام! اين‌ها عين اشارات يكي از مسئولين در يكي از جشنواره‌هاي استاني است! فراموش نكنيم ضاله خواندن كتاب‌هاي هدايت، پلمپ نمايشگاه‌هاي هنري و... را!  اهالي ادبيات نه به واسطه‌ي رسالت قلم، بلكه فقط براي حفظ چيزي كه زندگي خطابش مي‌كنند بايد كمي حركت كنند! وقتي معاون فرهنگي وزير ارشاد، يكي دو جايزه‌ي خصوصي‌اي كه افتان خيزان آبي به آسياب ادبيات مي‌ريزند را عوامل خارجي با منابع مالي نامعلوم مي‌خوانند، دور نيست روزي كه با حكم رسمي تك‌تكشان را هم تعطيل كنند!

كاش یاران قلم با هر گرايش و طرز فكري پشت هم بايستند وقتي موضوع، حذف قلم و نوشتن و نويسنده است!

شنبه نوزدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

راز بی اخلاقی مسلمانان
هرمز

و 'خواجه نصیر الدین' دانشمند یگانه‌ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه‌ی درس بزرگان در همه‌ی زندگانیم برابر آن حقیر می‌نماید و آن این است:

در بغداد هرروز بسیار خبرها می‌رسید از دزدی, قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود. روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می‌کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می‌دانند؟

من بدو گفتم: بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم.

جمعه هجدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

كلم بروكلي
علی
«گويا»/ براي ديدن تصوير بزرگتر كليك كنيد

عجب افتضاحي‌ست اين روزها! جشنواره استاني شعر هم برگذار شد و من موفق شدم چندين تبريك قرص و محكم به خاطر جشنواره نرفتنم بگيرم. مثل هميشه البته ارشاد كلي از نخاله‌ها را تقدير داده بود كه بروند با خودشان كيف ببرند!‌

در اين ميان تعدادي از دوستان هم كارد مي‌زدي خونشان در نمي‌آمد كه مستقيمن تقصير خودشان بود!

هيچ حوصله ندارم! گيج گيجم! هيچ‌كس هم نيست! وقتي نشسته‌ام هوس مي‌كنم بروم، وقتي مي‌روم تازه به صرافت نشستن مي‌افتم! مصداق بارز اين شعر شاملو شده‌ام كه:

نه در رفتن حركت بود

نه در ماندن سكوني!

پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

چشم
علی

براي ديدن تصوير بزرگتر كليك كنيدبارها خواسته‌ام چيزي از آن‌هايي كه شعر خطابشان مي‌كنم را اينجا بگذارم، اما لامصب نمي‌دانم چيست كه دستم به پستيدنشان نمي‌رود! سگ دارد انگار اينجا، مثل چشم‌هاي او!
اين «او» گفتن از آن دسته پدر سوخته بازي‌هاي كلام است كه گاهن دوستشان دارم! حالا هيچ اويي هم كه در ميان نباشد _يا لااقل آنچنان «او»يي كه اين طور بنويسيش_، تو خودت آن را خلق مي‌كني و مي‌دهي دست مخاطب كه برود حسابي حالش را ببرد! ملت هميشه در صحنه هم كه «مرگ مولف» نمي‌شناسند حتمن از فردا خفتت مي‌كنند كه فلاني اين «او» كيست؟ اين هم خودش تفريح!  (For you…)
بگذريم...
بحث سر اين نبود كه او وجود دارد يا نه، هر كسي مي‌تواند يك او را بشناسد، يا حتي خلق كند! از نظر من بحث مهم‌تر سگ داشتن است، ولي بحث در مورد اين يكي هم نبود!

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

به کجا مینگری؟
هرمز
به کجا مینگری؟
همه جا تاریک است
وای از آن روز که نور
به خود از دیده ظلمت نگرد
و تاریکی
دعوی روشن بزند
وای از آن روز که بر گرده نور
جای شلاق سیاهی
به کبودی گرود
...

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

زن در سینمای ایران
مهسا

حالا کمی بخندیم!

براي ديدن تصوير بزرگتر كليك كنيد

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

نافرماني مدني
علی

 

نافرماني مدني

نافرمانی مدنی/ اثر هانری دیوید ثورو

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

...
بانو
به خانه رفتم .

خانه تاریک بودو پنجره ها شکسته .

کسی خنده ات را،

از روی طاقچه دزدیده بود .

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

آستانه
علی

روزها در اصل نمي‌توانند با هم فرقي داشته باشند، اين اتفاقات «حال» هستند كه «روزي» را براي ما متفاوت مي‌كنند! جشن سالگرد يك انقلاب براي مردمي كه صاحب آن هستند، بايد به دليل اصرار مردم به تداوم آن اتفاق در زمان حال باشد _به عبارتي حركتي نو با شرايطي نو_، در غير اين صورت آن اتفاق در نظر مردم ديگر از ارزش برخوردار نخواهد بود و اين سالگرد به يك حركت تكراري و كسل كننده بدل مي‌شود تا به صورت دروني از حافظه‌ي جمعي حذف شود! در واقع كساني كه علاقه‌اي به «يك» گذشته‌ي خاص نداشته باشند، از «نو» كردنش هم پرهيز مي‌كنند _يا در اصل ناتوانند_!

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

تکذیب می کنم آقا تکذیب!

نمی‌دانم می‌دانید یا نه؟ و اصلن نمی‌دانم مهم هست بدانید یا نه؟ اما برای من و همشهریانم کمی مهم است که بدانیم شایعات رایج تا چه حد صحت دارند! باز هم نمی‌دانم اخبار را دنبال می‌کنید یا اصلن خبرش هنوز در رسانه‌ها کار شده است یا نه. اما بد نیست محض رضای خدا و اطلاع هم که شده بدانید چند وقتی است بازار شایعه‌ی انتقال بخشی از پایتخت به سمنان گرم‌تر شده است. مثل همان پنج‌شنبه‌ای که سردبیر نامحترم از تهران تشریف‌فرما شدند به دفتر نشریه و هنوز نرسیده تند و تند خبر‌ها را گفتند.  

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مرا در آغوش بگیرید!
سمیه
 hiv

 «مرا در آغوش بگیرید... لطفا مرا محکم در آغوش بگیرید! من ایدز دارم، اما نمی‌توانم شما را بیمار کنم...»

هر کس در زندگی حسرتی دارد، حسرت چیزهایی که ندارد و در آرزوی داشتن آنهاست. این هم حسرت یک کودک بیمار است که با او چون یک کودک رفتار نشده و مطرود و تنهاست. اما باز هم خوش به حال او که می‌داند دلیل اینهمه تنهایی‌اش چیست! و چرا هیچ کس او را سخت در آغوشش نمی‌فشارد. آنهایی که تنها هستند اما دلیل تنها ماندنشان را نمی‌دانند چه بگویند؟!

این نقاشی توسط پسرکی مکزیکی کشیده شده که از بدو تولد از مادرش ایدز گرفته است .
این نقاشی برنده 16 جایزه بین المللی شده و از آن به عنوان نماد در NGO های مبارزه با ایدزاستفاده می‌شود.
به نقل از سایت انجمن علمی پردیس کوروش کبیر

جمعه یازدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

علی و من و سهیل نفیسی
اشکان

ري‌را

 قبل از شروع :
از دوستان پوزش مي خوام که اين پست هيچ يک از حواس خواننده رو قلقلک نمي ده و مثل نوشته هاي دوستان سرشار از احساس نيست ...
ولي به سفارش علي اين پست رو در مورد يکي ديگه از خواننده ها و آهنگسازاي ناب اختصاص ميديم ..
اين بار هم بيوگرافي به طور کامل سانسور مي شه (اول به خاطر اينکه خواننده با ديدن کلمه سانسور نسبت به مطلب حساس تر بشه و دوم اينکه هر جايي مي تونه اين بيوگرافي رو بيابد ...)تنها نکته اي که هست اينه که سهيل نفيسي سالهاي زيادي رو در جنوب زندگي کرده و به خوبي با موسيقي جنوب آشناست .

جمعه یازدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

عصر برلیانیسم!
هرمز

نمیدونم میدونید یا نه که الماس و  برلیان چه فرقی با هم دارند؟

برلیان همون الماسه که ۵۷ وجه تراش خورده به بالا داره

حالا غرض از این افاضه این بود که خواستم به مناسبت ایام پر شکوه و بی نظیر و تکرار نشدنی فجر یاد آور بشم که تاریخ این سرزمین از سال ۵۷ به بعد از دوره الماس به دوره برلیان ترفیع گرفته!!

در طول تاریخ الماسی مون نگین انگشتر اجانب زیادی بودیم

امید که از این به بعد برلیان موزه های چندین هزار سال تمدن  خودمون باشیم!

یعنی میشه؟ آقای هالو؟

-سفر چیز بسیار خوبیست جانم

پنجشنبه دهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

و سکوتش شکسته شد ......
مسعود

 ـ موقعی که برای دکتری می خوندم خیلی تلاش می کردم که جز رتبه های خوب بشم ، اتفاقا رتبه ام خوب شد .رتبه دو شدم ، روز مصاحبه استادهامون سوال های چرت می پرسیدن تا منو رد کنن گروه ما یه گروه ضد زنه که فکر می کنن دخترها حق ندارن برای دکتری بخونن . این مساله خیلی برام سخت بود ، به خودم گفتم اگه برای گرفتن حقم تلاشی نکنم تا آخر عمر خودمو نمی بخشم . به همین خاطر رفتم از گروهمون شکایت کردم . حدود 6 ماه هم پی گیری کردم ، تا مجلس هم رفتم بالاخره با این همه دوندگی بهم اجازه دادن که به عنوان دانشجوی بورسیه ثبت نام کنم ، هیچ چاره ای نداشتم اگه این کار رو نمی کردم باید برای همیشه دور دکتری رو خط می کشیدم ، شهریه بورسیه 18 میلیونه که دانشگاه آزاد فقط 6 میلیونش رو قبول کرده 12 میلیونش به عهده خودمه . و تازه این قسمت خوبشه ، هر هفته میرم یکی از شهرستانهای جنوب و درس میدم اونجا خیلی منو اذیت  ( وباز شاید بخاطر جنسیتش ) می کنن تصمیم دارم به محض تموم شدن درسم از اون جهنم بیام بیرون .ولی اگه بیام بیرون باید حداقل 16 میلیون به عنوان جریمه بهشون بدم...............

زن همچنان سخن میگفت ، از آزار دیدنش از جرم زن بودنش ، مجرم بود و گناه کار شاید ، زن شده بود و همه اینها تقصیر خودش بود حالا انتخاب کرده با نکرده زن شده بود .

شعر نوشت :

ای زنی که صبحانه خورشید در پیراهن توست

                                                 پیروزی عشق نصیب تــــو

ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی

                                                  و به جنسیت خویش غره ای از برای ...عشـقت

ای صبور

         ای پرستار

                    ای مومن

                           پیروزیه تو میوه حقیقت توست . / شاملو

پ ن : بدونه اجازه صحبت‌هایش را کپی کردم بی‌اجازه نوشتمش بی‌اجازه بخوانید .

 

پنجشنبه دهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

برای بانو‌
...
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی‌خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
...

"حمید مصدق"

پ.ن: دو ساله شدیم. تمام دوستی‌هامون هم دو سال بزرگ‌تر شد. بهمن ۸۵ و مشیا و علی و باران و محمد و اشکان و آرا و مستانه و مهسا. دیگرانی که پنهان کنارمون بودن مریم و زهرا. دیگرانی‌ که تازه اومدن کنارمون... خونه‌ی قشنگی داریم!

پنجشنبه دهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

سايه باران
هرمز
به نام خدا

سايه باران

آن روز ، روزي ابري بود سياه سياه كه باران شديدي هم مي باريد يادم نيست زمستان بود يا كه بهار براي حاج علي هم هيچ فرقي نمي كرد چون روز سياهي بود شايد براي بقيه آدمها هم مهم نبود كه زمستان است يا كه بهار براي من هم هيچ فرقي نداشت والا يادم بود واقعا كی فكر مي كرد روزي حاج علي از ميدان توپخانه رد بشود اما به دور و برش فقط نگاه كند و بدون هيچ حرفي و غر و لندي از كنار آن همه فاجعه بدون تحليل بگذرد .

سه شنبه هشتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

از «ایتی» به محسن مخملباف
علی

کشتن مورچه ها مورد فاجعه نیست رفیق ، فاجعه توانایی شما برای کشتن یا نکشتن آنهاست!

سه شنبه هشتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

شادی و امید...
ایستاده با مشت
به ياد می آورم      اميد به آينده        اندوهِ آدمی را می شويَد.

همه چيز     در حالِ تکامل است،
قاعده قصه همين است
حلاوت حيات وُ   ترانه هستی       همين است.

به ياد می آورم   انگار همين ديروز بود
آسمانِ هاوانا آبی بود
برای کارگران
از رهاييِ دربندماندگان سخن می گفتم.

حالا
اينجا
باران از سفر بازمانده        زمين، شُسته
شوق، کامل        دامنه ها، سرسبز
و شادمانی
مشغولِ زری بافيِ لحظه به لحظه زندگی ست.
و اين همه
زيرِ نورِ وِلَرمِ آفتاب وُ       آواز پرنده می گذرد.

شُکوهِ آدمی
حلاوتِ حيات
ترانه هستی... !

هستی همين است وُ    قاعده قصه همين!

"چگوارا"

سه شنبه هشتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

سنگ قبر
بانو
کاش تو این روزو روزگار

دل کسی برای کسی تنگ بشه .

می فهمی معنای دلتنگی رو

                                         سنگ جان !

می فهمی وقتی صدا

از ته ، ته گور بیرون بیادو

                          هوای خوندن بیوفته به دلش .

هوای یک جفت گوش ، که دل تنگِ شنیدن اون صداست .

می فهمی ،

                     سنگ جان !

سه شنبه هشتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

قصه ناصر و صبوره
هرمز

دستهای ناصر دستهای یک مادر بود . نرم نرم انگشتهایش اصلا آج نداشت شاید اگر دستهایش آج داشت شکارچیها دستهایش را می کشتند به خاطر آجهایش. ناصر هیچ وقت نمی توانست چیزی را بین دستانش نگاه دارد مخصوصا زنها را.    همیشه میلغزیدند از دستهایش ماهیان مادیان. همیشه می گفت چرا فلس ندارد ماهی زن؟ همیشه پاک میدید  تن  صابونی و لغزنده ی زنان  را دستهایش شفاف   بوددست تنگ بلور بود دستهای ناصر.

دوشنبه هفتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

نامه ای که هیچ وقت پستش نکرد

"خیلی وقت‌ها به تو فکر می‌کنم. مثل حالا. این اواخر هر وقت به تو فکر می‌کنم بغض می‌کنم و گاهی هم گریه. دلم می‌گیرد. از دوری حرف می‌زنی و می‌گویی دوری یک واقعیت است. خسته شده‌ای؟ از چه؟ از دوری؟ دور یعنی چقدر؟ چندتا بشمارم می‌رسم به دور؟ 2 تا؟ 3 تا؟ یا شاید 6 تا؟ کدام دورند؟ گاهی هم به این حرفت می‌خندم. یادت هست چقدر برایم شعر می‌خواندی؟همیشه بابت حافظه‌ی ضعیفم شرمنده‌ی بشریت می‌شدم. اما تو تا تقی به توقی می‌خورد شروع می‌کردی به خواندن. "یه مردی بود حسین قلی، چشاش سیا لپاش گلی..." یادت هست یک بار گفتی: "گور بابای حسین قلی"؟ چقدر من ذوق کردم. 10 تا؟ 14 تا؟ در چشم‌های تو هزاران درخت قهوه است که بی‌خوابی مرا تعبیر می‌کند. شاعرش که‌ بود؟

دوشنبه هفتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

آری یا بلی؟مسئله این است
هرمز
آره یا بله ؟من با کدامیک مودب ترم؟

بد نیست که بدانید از نظر آوا شناسی و وزن و بار معنایی آره و بله در یک سطح قرار دارندو هیچ وجه تمایز و برتری بین این دو کلمه وجود ندارد!!

هر دو در اثر ساده گفتاری به این اشکال تغییر یافته اند

پس کسی را از گفتن آره سرزنش و به گفتن بله تشویق نکنید.

آری یا بلی

مسئله این است!!

دوشنبه هفتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

میان شما ...
مسعود
نوشته :

آغاز نوشتنم با نام شماست که دوستید و انسان که نوشتنم را میبینید که تاثیر میگیرید و تاثیر میگذارید به بودنم به نوشتنم به خواندنم به نام شما و در کنار شما ، نه به نام آنی که حضور دارد و نیست صدایمان نمیکند حرف نمیشنود و برای نیمی از ساکنان این کره نا آشناست . 

شعر نوشت : 

که میلادت نزول خجسته‌ی باران باد

                                 بر تشنگی‌ خاک

                                   و طلوع آفتاب بر سماجت ِ ظلمت ...  / شاملو

پ ن : باران آمد همانطوری که باید ، قاطع !! بی تخفیف !!  . ممنونم از باران برای دعوتم و سلام میکنم به دوستان پناهی ، از این به بعد اینجا خواهم نوشت .


یکشنبه ششم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

یاد باد آن روزگاران یاد باد...
 

اگر کوه‌ها کر نبودند
اگر آب‌ها تر نبودند
اگر باد می‌ایستاد
اگر حرف‌های دلم بی‌اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می‌توانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می‌توانستم
ای دور
از دور
یک بار دیگر ببینم

"قیصر امین پور"

یکشنبه ششم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

معجزه ی خاموش
سمیه
خیلی بزرگ نشده بودم، اما تفاوت‌ها را به خوبی درک می‌کردم؛ هنوز به یاد دارم صدای آرام و دورگه‌ای را که عصرهای داغ تابستان و شب‌های یلدای سرد، در اتاق پدر می‌پیچید که پر از گلایه بود...
بوی گندم مال من، هر چی که دارم م‍‍‍ال تو
یه وجب خاک مال من، هر چی می‌کارم مال تو
از همان روزها او را شناختم، شبیه برادر پدرم بود کمی و من احساس خوبی به او داشتم. هر چند که گلایه‌هایش همیشه غمگینم می‌کرد.
بزرگتر که شدم لا به لای ترانه‌هایش، بهار فریدون مشیری؛ در این بن بست و پریای شاملو را پیدا کردم. صدایی که همیشه در یادم ماند: روزگار غریبی‌ست نازنین...

شنبه پنجم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

من و اشکان و سهیل نفیسی و شما
علی
این اشکان هم عجب آدمی ست! دوبار و هر بار یک گونی به من لوح فشار داده شده (CD) داد که فکر کنم هفتاد نسل بعد از من هم می توانند از داخلشان چیز تازه ای برای گوش دادن پیدا کنند! البته من همین جا ابراز برائت کنم از هر نوع تولید به ویژه مثلش! (برائت رادرست نوشتم؟)

خب بگذریم این روزها محمد سرما خورده و احتمالن به وب سر نزند! راستی این دو ماه دی و بهمن عجب پر بار بودند! محمد و باران و اشکان و و مهسا و مشیا و...دیگه کی؟

توضیح این که: خودم را نه فراموش کردم و نه قصد شکسته نفسی داشتم! فقط هر چه می گردم باری در خودم پیدا نمی کنم!

تولد مشیا کی بود؟ من چرا یادم نمیاد؟ باز هم بگذریم.

دیشب به چی فکر می کردم من؟ قرار بود یک چیزهایی بنویسم! یادم نمیاد! تنها چیزی را که از فکر دیشب مطمئنم این بود که فحش زیادی داشت! بی خیال. اینجا تو کافی نت نوشتن سخت میشود انگار! عوضش شیشصدتا آهنگ آپلود می کنم! من ! یک موضوع مهم. اه اینجا ویرگول نمی نویسه! ...داشتم می گفتم من هر چی فکر می کنم موضوعی مرطبت با اراجیفم موقع نهادن نمودن پست ها در وبلاگ نمی یابم! همش شد موضوعات دیگر! من پیشنهاد می کنم بخش اراجیف هم داشته باشیم که ثواب هم دارد حتمی! یک در دنیا هزار در...!

بگذریم...حرف آخر این که "برسان سلام ما را..."

حرف بعد از آخر هم حرف من نیست از شاملو و نیما و...ست و صدای سهیل نفیسی و گور پدر کپی رایت با آن شکم ورقلمبیده اش. بشنوید:

آی آدم ها     پریا     اسم این یکی را نمی دانم (شاید قریه ی ماه)    

...(شاید سحر)

 

 

شنبه پنجم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

میلاد تو
هرمز
   
    دلم میخواد برم بالای برج میلاد
    بلندترین جا برای سقوط آزاد
    آخه توی این شهر همه چیز ممنوعه
    آزادی فقط یه چیزه فقط سقوطه آزاد
    توی این شهر جوانها  زود میمیرن
    مادرا سفره عقد و روی قبرها میچینن
    کارت دعوت عروسی جوانهاش
    آگهی ترحیم میشه رو دیوارهاش
    حجله عروسی  یه جوان چه آرام
    حجله عزا میشه شش دانگ به نام  ناکام
    نشئگی برای احساس اوج پرواز
    شلیک دلقک توی توپ با آهنگ جاز
    اعتیاد سالم فقط با یک دفعه مصرف
    جان زنبور نر که با یه سکس رفت ز کف
    فرار دختراش از زمهریر دوزخ به درک
    به امید میوه بخت رسیده از درختای نرک
    تو چی رفیق راه میشی تا اوج رفتن؟
    تن برگ بشی برای بهار  ساختن؟
    ساختن اوجی که برای لمسش
    دستای نا پاک نرسند به گردش؟

جمعه چهارم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

زمین شرورانه تاریک است، پس چرا شعرهای تو روشن است؟!
مهسا
از اول دیوانه بود این دختر
با آن گوشواره ای که از کاکتوس های وحشی
برای خودش ساخته بود
دیوانه بود وقتی که کتک میخورد
و مخلوطی از خون و دندان و شعر
از دهانش بیرون میریخت
و پیراهنی راه راه میپوشید
که هزار زندانی خسته در کوچه پس کوچه هاش قدم میزدند...
اصلن تو بگو دیوانه نیست دختری
که دل به شاعری گرسنه ببندد؟
آنقدر عاشق باشد،
که شبها کفش پاشنه بلند بپوشد
و در خوابهای شاعری جوان قدم بزند...

پ.ن1: این شعر رو تقدیم میکنم به سایه ای با دیوانگی های مشترکش!
پ.ن2: بخدا نمیدانم نام شاعر چیست و از او همینقدر میدانم که اهل بوشهر بوده و در دانشگاه اصفهان زمانی درس میخوانده.
پ.ن3: نمیدانم کامل نوشتم یا ناقص، درست یا غلط، آنچه حافظه یاری میکرد همین بود.

جمعه چهارم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

با تشکر
علی
شعری از پابلو نرودای شاعر شیلیایی با ترجمه‌ی احمد شاملو:

  به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
  اگر سفر نكنی،
  اگر كتابی نخوانی،
  اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
  اگر...

پنجشنبه سوم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بخشی از کتاب قصه حباب و پری
هرمز

"نر مادر"

در خويش بود كه ناگاه پري شكوه اي روي بدو گذاشته گفت: اي رها زمره چگونه است كه به ناسوت بهر ما آرزومندند؟ بدانگاه رها زمره زبان گشوده فرمود اي نا بلد هرگز مگو بهر ما آرزومندند چرا كه آنان آرزومندان مخلوق گشته اند !

دوستان در این دنیایی که همه چیز تکراری شده این مطلب که برای شما هم پست کردم تازه ترین حرفیست که شنیدم!

متن ادبی این قطعه سنگین به نظر میرسه اما راز بزرگی رو بیان میکنه

اون هم اینه که اصلا حوایی(بصورت شخص واحد) وجود نداشته و خدا فقط حضرت آدم رو خلق کرده که دو صورت زن و مرد رو روی یک پیکر داشته!!!

در اول روز نر مادرشان به آرزوي طمع خويش را بياراست از جفت خويش كه تنها معناي آدميت بود تفرق جست ناسوتيان آه اي ناسوتيان. آري اي شكوه گر آرزومندانتان آنانكه اصيلترينشان نر مادر به خويش رحم نكرد و با ساز و برگ طمع به جنگ با خويش بر خواست بهترينان جفت بر خويش تاب نياورد چون است كه شماي را كه بهترينا نشانند در طلب آرند؟ وقتي نر مادرشان جفت خويش كه بر يك پيكر همسر بودند لغزاند من چه طلب ميكنم از پيش لغزيده را لغزش؟ آنگاه كه خداوندمان كه نامش بلند مرتبه باد در آسمان و ملكوت آدميت را نقش برون زد تنها نر مادر بود كه پذيراي اين نقش گشت باري اگر چه كاملترين بود كه هردو جفت به خويش داشت اما لابد اضداد نبود جامه آدميت چون بر تن كشيد ناگزير تفرق جفتها گشت.

چهارشنبه دوم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

فیلم در حد تیم ملی!

     خیلی اتفاقی چند دقیقه از مجموعه گل‌های گرمسیری که دوشنبه شب‌ها از شبکه‌ی یک سیمای مقدس جمهوری اسلامی ایران پخش می‌شود را دیدم. نمی‌دانم داستان فیلم چیست اما از نظر زمانی مربوط می‌شود به اوایل جنگ و اشغال خرمشهر. بازیگران فیلم سوار بر خودروی شخصی خود در حال حرکت بودند که فک من داشت می‌افتاد. خودروی آن‌ها پراید بود!

نمی‌دانم این‌ها خود خر تشریف دارند یا ملت را خر تصور کرده‌اند؟!

چهارشنبه دوم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

گریه نکن دخترم
مستانه

نمره های بیست

    گریه نکن دخترم
    جهان پر شده از نمره های بیست
    و هیچ کس نمره مهربانی دست های تو را
    وقتی به گربه های گرسنه غذا می دهی
    در کارنامه ات نخواهد نوشت
    دانش آموزان زرنگ تر
    بمب های بزرگ تری خواهند ساخت
    اگر قلب های کوچک تری داشته باشند
    دامن چیندارت را بپوش و بچرخ
    جهان به ساز تو می رقصد
    من برای معلمت یادداشتی خواهم نوشت و به او خواهم گفت
    از مشق های زیاد
    که انگشت های کوچکت را خسته می کند.

راضیه بهرامی، شاعره جوان و سراینده دفتر شعر تحسین شده «نقل های کوچک رنگی»

چهارشنبه دوم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia