|
لباسم سرخ از خشم است
من ازشرم نگاه توست که میلرزم
چهره ام در هم کشیده از سیاه شب
من به ساز نا کوک فقر است که می رقصم
آرزویم یک سقف و چهار دیوار است
برسر دوراهی هر چهار راه حیرانم
دایره بر دست من زنگ کومه جبراست
علیم ساربانم اشتر ناکامی خویش خوابانم
بد اقبالی سایه بی نور بی مهریست
و او تنها رفیق تا ابد یارو همراهم
شاد آیا توانند بود مردم مساله این است
من به رسم ماهیان سرخ هر عید میمیرم
سزای حاجی کعبه فیروز این است
زین پس اسیر ساقی میخانه رمیم
سالمرگ خدای رنج نوروز نزدیک است
آنکه بر سرم سقفی فرازد وضو بر او میگیرم |