تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

هفت سین
هرمز

ای به هفت سین ستم بنشسته

نا رفیق

خنجرت از پشتمان بردار!

 

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

زن در ریگ روان
مهسا
به علت استقبال بینظیر این پست حذف شد.

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

کاش هرگز نمی آمدی
سمیه
 

Copy-of-EHC8.jpg

مدت‌ها بود که منتظر میهمانی بودم که بایستی می‌آمد! قول آمدنش را به من داده بودند، به خاطر ندارم چه کسی، کجا و کی... اما کسی گفته بود که او می‌آید!
تمام اتاق پذیرایی را زیر و رو کرده بودم. پرده‌ها را شسته، وتمام شیشه‌ها را پاک کرده بودم؛ اطمینان دارم که حتی ذره‌ای غبار روی اشیا اتاقم باقی نمانده بود.
آن روز عصر هم کلی خرید کرده بودم که پذیرایی‌ام شایسته‌ی میهمانم باشد، کسی که نمی‌دانستم کی خواهد آمد!
روی میز یک ظرف شیرینی مربایی، کمی آبنبات هل‌دار با مغز بادام درختی، تمام میوه‌های تازه‌ی آن فصل، شکلات هم یادم نرفته بود و آجیل! تمام سلیقه‌ام را به کار گرفته بودم که میز را خوب بچینم.
خدا خدا می‌کردم که او هم مثل من عاشق شیرینی مربایی باشد؛ اگر شیرینی مربایی دوست نداشته باشد، آن وقت چه می‌شود؟

جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

تا ابد زنانه!
هرمز

ای دختر گریزان از تعصب

ای در آستانه زنانگی مرده

در آغوش شوم هم بستر نا مردت

ای زن روزت تا ابد مبارک باد!

دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

اکنون زنان اکنون
مهسا

امروز قرار بود نشستی با عنوان "زنان اکنون" به مناسبت روز جهانی زن در تهران برگزار شود. خب نتیجه شد؟! هیچی، در حالیکه در سراسر دنیا و از جمله کشورهایی مذهبی مثل افغانستان و تاجیکستان به مناسبت این روز نشستها و جلسات برگزار شد، در ایران ما قصه ای تکراری، تکرار شد.

این نشست توسط نیروهای انتظامی و امنیتی و عده ای لباس شخصی لغو شد، و بعد هم به ملت فرمودند: پاشید برید خونتون، کیک این نشست رو قسمت میکنیم و میفرستیم در خونه هاتون!
در اینجا خداوند را سپاس میگوییم که کیک به در خانه مهمانان فرستاده میشود و این همه زحمت آنان برای تهیه کیک پذیرایی بی نتیجه نمیماند!
آقای رییس جمهور، لااقل اگر اندکی به فکر انتخابات بعدی میبودید، به سیاستمداری شما شک نمیکردیم و دلمان خوش میشد.
قرار بود در این نشست حقوقدانان و وکلای دادگستری از جمله دکتر بهشید ارفع نیا، دکتر رزا قراچورلو، زهره ارزنی، شهیندخت مولاوردی، نسرین ستوده، شادی صدر سخنرانی کنند و پس از پرسش و پاسخ و تبادل نظرات،  فیلم مستندی نیز پخش شود. قرار بود شرکت در این برنامه برای عموم آزاد باشد.
قرار بود!
پ.ن: لازم است بنویسیم، لازم است بخوانیم.

یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

فرازهایی انفعال
علی
گیرم که آمدم نوشتم که امروز «۸ مارس»، روز جهانی زن است! گیرم که نوشتم به بهانه ی دفن شهدا در دانشگاه زده اند دانشجوها را شهید کرده اند!
آخرش که چه؟ تمام اینها (با کلی چیزهای دیگر) را هر کسی که طالبش باشد می تواند هر روز قبل از خوردن صبحانه اش، از منبع اصلیشان بخواند!
انفعالم را پشت چه پنهان می کنم؟ بارو را روی دوش کدام کلمات بی اثر می گذارم؟
پس کی زنده خواهم بود؟ زندگی خواهم کرد؟
کدام زمان خودم را فریاد خواهم کرد؟
--------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:دلم هوای سایه روشن جنگل و زوزه ی شغال کرده!

یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

آره
علی

آره، درسته! حق با تو بود، هست! تو بهتر بودي، هميشه! واقعن درسته. تو بردي اين بازي دو سر باخت رو! چوب دو سر طلا وسط دستاي توِ! همون دستايي كه مشتشون مي‌كني! همون مشتا! مي‌توني آروم بذاريشون تو جيباي بغل شلوارتو بعد از اين كه كمي با بي‌قيدي سوت زدي، با يه لحن بي‌تفاوت، انگار كه اتفاق خاصي نيفتاده، بگي كه تو بردي، كه تو يه هميشه برنده‌اي! كه اين موضوع عادیه!

شنبه هفدهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

ترامادول
هرمز
هوا بس نا جوانمردانه خوب است

افسوس مرا میل هوا خوردن نیست

ترامادول به فریادم رس

شنبه هفدهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

زندگی
آرا
زیبا،ناله کنان،چرخیدن با دور تند،

بعد آرام گرفتن روی برف نو

کنار آنکه دوستش داری،مثل رد پای آهو

 این همه چیز است ...

 

                                                      (دختر پاییز)

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

حاجی فیروز
هرمز

لباسم سرخ از خشم است

من ازشرم نگاه توست که میلرزم

چهره ام در هم کشیده از سیاه شب

من به ساز نا کوک فقر است که می رقصم

آرزویم یک سقف و چهار دیوار است

برسر دوراهی هر چهار راه حیرانم

دایره بر دست من زنگ کومه جبراست

علیم ساربانم اشتر ناکامی خویش خوابانم

بد اقبالی سایه بی نور بی مهریست

و او تنها رفیق تا ابد یارو همراهم

شاد آیا توانند بود مردم مساله این است

من به رسم ماهیان سرخ هر عید میمیرم

سزای حاجی کعبه فیروز این است

زین پس اسیر ساقی میخانه رمیم

سالمرگ خدای رنج نوروز نزدیک است

آنکه بر سرم سقفی فرازد وضو بر او میگیرم

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

علی بخواند فقط!

...
رنج عزیزم!
و تو چنان انگشت میانه ات را بر میز می کوبی
که انگار فقط
کمی قهوه مان تلخ است .
...

سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

دوگانه
علی
گاهي حتي خواندن SMSِ
"چه دنياي قشنگيه
هووووووورا
خدايا شكر درگاهيا"*
از يك عدد وحدت آزاد كافيست تا بخندي، قهقهه بزني!
"اين پر آزار گند جهان نيست
تعفن بي‌داد است"**
چقدر...، چقدر...
*سطر آخر به تركي‌ست: "خدايا شكر به درگاهت"
**احمد شاملو
پ.ن: شايد در گهواره‌ي ماه خوابيده باشي!

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

آموزش
علی

فهرست شیندلرشايد گفتن اين كه «فهرست شيندلر» كار معركه‌اي بود، خيلي دير باشد اما در هر صورت "فهرست شيندلر كار معركه‌اي بود"! البته معمولن معركه‌ترين فيلم‌هاي هاليوودي هم كجايي بودن خودشان را داد مي‌زنند!

اما در هر صورت اين كار اسپيلبرگ واقعن ديدني بود (در کل اسپیلبرگ دیدنی است، نجات سرباز رایان را فکر نمی کنم کسی بتواند فراموش کند)! در فهرست شیندلر صحنه‌ها عمومن بار احساسي خودشان را به خوبي منتقل مي‌كردند و تماشاگر را تحت تاثير قرار مي‌داند. به خصوص دو صحنه‌اي كه دختركي با كاپشن قرمزش در صحنه‌هاي سياه سفيد فيلم ظاهر مي‌شود!

شنبه دهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مردها و زندها
بانو
می خواستم برای صدمین بار لج کنم، خفه شم، حرف نزنم، نق نزنم، نباشم. می خواستم چشمامو ببندم روی دردا و فریادا، می خواستم فراموش کنم، سکوت کنم. اما نمیشه با کاری که با دانشجوها کردن... با چند تا جنازه زندها رو زدن، کشتن، خفه کردن، انتهای نمایش بیشرمی... تنها چیزی که داشتم یک کاغذ سفید بودو یک مداد. پس تنها کاری که از دستم بر میومد انجام دادم.

روی دیوارها

سایه ها می نویسند

((ما اینجاییم))

*

کسی می خواند

آوازی را که مردها از برند

((سیاهی)).

*

خوشبختها ازما دورند

به غایت

پلها ٫ پایها

-چه بلند، چه بی معنا-.

*

یک گلوله؛

برای هر کلمهء برهنه.

برهنها در گورند

و لباسها فاتح

جمعه نهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

میلاد
مهسا
دو روز دیر شده و من غافلگیرانه تازه فهمیدم که دختری در 5 اسفند در هیئت نوزادی به جهان آمده!

پیشکشی هم ندارم و امید که ما را ببخشد به سخاوتش.

فقط یک دل پر از مهر تقدیم میکنم به دختر مهربان بلاگ پناهی ها، سمیه نازنین.

بهار باز آمدنت شاد و میلاد مبارک

و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند.

ویرایش: امروز فهمیدیم که تولد سمیه نه 5 نه 7 اسفند که 13 اسفند است! دلیل این اشتباه را هم برای سمیه توضیح دادم که در نتیجه دیدن این پست بود. اما ایرادی ندارد، امسال تولد من رو خیلی از دوستان از چند ماه قبل شروع کردند به تبریک گفتن! پس سمیه جان با شمارش معکوس تولد مبارک!

چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بازم تولد!
سمیه
hut

و چه تنهاست ماهی کوچک اگر دچار آبی بی کران دریا باشد... .

امروز سالروز تولد مدیر این وبلاگ بود.
خب شرط انصاف نیست فراموش بشه...!
این آخرین تصویرسازی منه، دیشب تموم شد. به همین مناسبت؛ به عنوان تبریک می‌ذارمش تو وب.
با احترام فراوان برای مشیا، شاد باشید و سبز.

دوشنبه پنجم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

پیام صبحگاهی: خلاصه دستاوردها!
مهسا
در دولت احمدی نژاد:

طرح مبارزه با بد حجابی شروع شد.

تحریم های آمریکا آغاز شد.

موضوع هسته ای ایران تابلو شد.

بنزین سهمیه بندی شد.

سوبسید آب و برق، گاز و شیر حذف شد.

فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ را توی خانه عفاف گرفتند.

استاد دانشگاه به شاگردش تجاوز کرد.

یکشنبه چهارم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مسعود هم پَر!

خسته‌ی خسته بودم. تازه رسیده بودم خونه. کوه سختی نبود اما زیاد خسته شدم. پام هم پیچ خورد. درد می‌کرد. بچه‌ها منو رسوندن. آویزون، جلوی در از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل. مجید جلوی در بود داشت می‌رفت بیرون. اما باز برگشت. چند تا سوال و جواب بی‌ربط و غیر ضروری! رفتم داخل. مریم با بهت و استرس نگام می‌کرد. گفتم چی شده مریم؟ گفت فردا مراسم تشیع جنازه است. مامان‌اینا رسیدن فک کنم. پرسیدم چی؟؟  فقط از نگام فهمید چیزی نمی‌دونم و مجید چیزی نگفته. با تته پته گفت نمی‌دونی چی شده؟ راستش مسعودِ عمو تصادف کرد و مرده. از انزلی با دوستاش برمی‌گشتن. هنگ کردم! هنوزم هنگم... . واسه مراسم بابابزرگ اومدی و سلام کردی. نگات کردم گفتم تو مسعودی؟؟ چقدر بزرگ شدی. گفتی دانشجوی انزلی هستی. گفتی می‌خوام درس بخونم... می‌خواستی کارای بزرگ زیادی انجام بدی... زمانت کم بود مسعود! سلام منو به بابابزرگیم برسون. چرا تند می‌رفتین آخه؟ ببخشید اگه سوال احمقانه‌ای بود... باورم ... شایدم شده! منزل نو مبارک عزیزم!

جمعه دوم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia