تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

ایستاده با مشت
سلام . این شعر از یک زن روستایی انگلیسی که در ۴ روز پنج و نیم میلیون بیننده داشت.


 

زمانی بود که مردان مهربان بودند
وقتیکه صدایشان نرم بود
و کلماتشان دعوت کننده
زمانی بودکه عشق کوربود
وجهان یک آواز بود
و آواز هیجان انگیز بود
زمانی بودو سپس همه چیز اشتباه از کار درآمد
من رویایی دیدم درزمانی که رفته بود
زمانی که امید مرتفع بود
و زندگی ارزش زیستن را داشت
من دررویا دیدم که زندگی هرگز نخواهد مرد
من دررویا دیدم که خداوند بخشنده است
آنگاه که جوان بودم و جسور
ورویا ها ساخته شدند و مستعمل گشتند و به هرز رفتند
دیگر پولی برای پرداختن نمانده بود
نه آوازی ناخوانده و نه شرابی نچشیده
اما ببرها در شب آمدند
با صداهایشان نرم همچون رعد
درحالیکه امیدهای ترا پاره میکردند
و رویای ترا به شرم بدل میساختند
او یک تابستان درکنار من خوابید
روزهای مرا با شگفتی بی پایان سرشار ساخت
کودکی مرا گام زنان به همراه خود برد
اما درآن هنگام که پائیز فرارسید رفته بود
و من هنوز دررویایم که او بسویم باز گردد
تا سالها درکنار هم زندگی کنیم
اما رویا هایی هستند که نمیتوانند بوقوع بپیوندند
وتوفان هایی هستند که ما نمیتوانیم پیش بینی کنیم
من دررویایم زندگی ام را متفاوت میددیم
با جهنمی که اینک درآن می زیم
بسیار متفاوت از آنچه به نظرمیرسداینک
زندگی رویایی را که درخواب دیده بودم کشته است

شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

بی من بمان!
هرمز
دست من از هر بلندا کوتاه

شانه ام بی دست بی همراه

تو که خود مدعی با من بودنی

از خودت غافل غافل

چه توانی کرد بهر این تنها

راهها بسته چشمها کور گوشها

پرند از چرند زیستن با دعا

به امید شکر ظالم که دلش

مگر از سیری بجنبد چه به ما

من دگر هیچ نگویم با تو

از خدا خویش وطن دنیا

بازی آخر لاجرم بازنده میخواهد

خانه آخر شد نشد منزل ما

 

 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

The End (بي‌ويرايش)
علی
سانسور

ديشب وقت خواب به يك چيزهايي فكر مي‌كردم كه امروز بنويسم! اما طبق معمول فراموششان كردم! اين «لفظ ركيك» هم براي خودش داستاني شده!

خيلي وقت است درست و حسابي نخوابيده‌ام! انگار قرار نيست خواب را تجربه كنم! مهم نيست چقدر مي‌خوابم! كل شبانه روز را هم كه بخوابم باز هم فايده‌اي ندارد! مقدار خستگي هم مهم نيست! دو روز هم كه نخوابيده باشم خواب روز سوم هيچ آرامشي ندارد!

 

 

 

دوستان عزيز

دوستان عزيزم

انگار پاشنه‌ي كفش‌هايتان شل شده باشد!

در هيچ سويي از آيينه نشاني‌تان را هيچ كلاغي جار نمي‌كشد!

سه شنبه هجدهم فروردین 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

بعد از باور...
بانو
از پوچ میزاییم. با هیچ میمیریم.                                                                                                 

((خدا)) بدجوری مچلمون کرده. یک مشت خاک بی ارزشو توی مشتمون فشار میدیم و میگیم: ((بودن یا

نبودن...)). 

صد سال بنده خدا همیتو میگه، بیچاره خبر نداره این مجلس ملودرام نیست. یک هجو سبک مبتزله، از

صحنهای کثیف همخوابگی، ننه و بابای اولیمون که هنوز با جناب "میمون" سر مالکیت این خاک

دعوای حقوقی و معنوی دارن.

     از کی این قدر بد شدم؟

یادمه یک وقتی اونقدر خوب بودم که عاشقونه بهم میگفت:((تو فقط دوتا بال کم داری فرشته من...)).

دهنشو گ...م.

حالا اونقدر بدم که تعجب میکنم چرا دوتا شاخ ندارم. از اون شاخهای قرمز . آتشی خوشگل که ارباب جهنم روی تاجش داره.

خدای مسخره؛ امروز من اون بالا میشینم و اون عاجزانه و بی پناه وسط معرکه جای دوستو دشمنو نشون میده.

 منم از اون بالا گوجه گندیده به سرو صورتش پرت می کنم و داد میزنم:((دروغگو... دروغگو... دروغگو)).                                                                                                                  

پنجشنبه ششم فروردین 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

مساله
علی
 حالا یعنی عید شده؟

 

شنبه یکم فروردین 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia