تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

هی!!!!
امیر
 ما چرا می بینیم؟!  ما چرا می فهمیم؟!

هی! پناهی ها!
انگار هنوز دارم نفس میکشم!
حس میکنم خیسی ی قطرات بخار آینه ی جلوی دهانم را!
یعنی هنوز زنده ام؟!
حیف! حیف که از کابوس زیبای مرگ پریدم
پس دوباره دل به دریای خواب میزنم شاید دوباره دیدم
شاید آخرش زیبا بود
شاید

دست نوشت اول:
چقدر این روزا زیاد می نویسم "شاید"

دست نوشت دوم:
فقط نوشتم که بگم هستم هنوز در کنارتون و هنوز دوستتون دارم هرچند نباشم اینجا

دست نوشت سوم:
رفیق مسعود ( ام ای اس MAS ) ممنون بخاطر خوبی ات، منتظرم برای فردا! تماس خاهم گرفت

دست نوشت آخر:
شاید

جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

نامه اي از رجايي شهر كرج - حكايت دود و دروغ و درد
امیر
داشتم با علي چت ميكردم و باران، از هردوشان خدافظي كردم كه امشب زود بخوابم كه صبح اول وقت كلاس دارم، كلاس هاي شنبه مو دوست ندارم با چرت گذرونم! هنوز خدافظي تمام نشده بود كه علي برايم لينك يك خبر فرستاد و گفت بايد با فيلتر شكن بازش كني و رفت علي و بعدش هم ناهيد - درحقيقت من رفتم و آنها ماندند!
صفحه هايي رو كه باز كرده بودم  كم كم مي بستم در حاليكه به شدت خوابم مي آمد، چايي ام سرد شده بود، سيگارم رو نصفه خاموش كردم، بقيه ي برنامه ها رو بستم، ولش كن امشب بايد زود بخوابم اسكن ويروس رو فردا شب انجام مي دم، آخرين صفحه را هم ببندم كه خواب امشب واجب كفايي ي!! اما آخرين صفحه، واي آخرين صفحه چه بود و چه سوزش مرگ آسايي داشت. منتظر بودم كه آخرين لحظه با پيام "اين سايت مجاز نمي باشد" روبرو بشم و طبق معمول غر بزنم و بد و بيراه بگم و بگيرم بخوابم اما چنين نشد. به جاي هشدار تصوير جواني با چشم هاي زاغ بر صفحه نقش بسته بود كه انگار داشت با من حرف ميزد، انگار مي خواست حكايت قرنها استبداد و تحقير رو فرياد بزنه اما معصوميت غريبي در چهره اش موج ميزد، برقي در نگاهش بود كه حكايت از غمي بزرگ در سينه داشت. كنجكاو شدم كه بدانم چرا عكس اين جوان در اينترنت منتشر شده است، به اين نوشته بر خورد كردم: "دلم برايتان تنگ شده " اما براي كي؟ مگر او كيست كه دلتنگي اش اينقدر اهميت دارد آنهم در كشوري كه تمام دختران و پسرانش دلتنگ اند، دلتنگ و غمگين!
پس حس كنجكاوي ام تحريك شد كه بيشتر بدان و بيشتر بشناسم اش، پس دوباره نشستم، چاي ام رو عوض كردم، سيگارم رو روشن كردم و همين طور صداي فريدون فروغي رو بلند كردم و خواندم، خواندم آنچه آتش به جانم زد.

شنبه یازدهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

آن روز که با بم لرزیدیم!
امیر
هنوز آن روزها را به ياد دارم روزهایی که محال است فراموش شوند، روزهاي شور و هيجان، روزهای درد و غصه و .... يادم مي آيد كه هنوز دانشجوي ليسانس بودم، با شوري آن چنان، انتخابات مجلس نزديك بود و فضاي سياست – چون هميشه - مه آلود می نمود. جمعي از دانشجويان فعال در حوزه هاي سياسي و اجتماعي براي اخذ آخرين تصميم در خصوص چگونگي ورود يا عدم ورود به حوزه رقابت هاي انتخاباتي، حمايت از شخص يا جرياني خاص و يا سكوت در قبال همه جریانها و تبعات بعدي هر كدام از اين كنش ها قرار بود دور هم جمع شوند و من هم باشم در جمع شان. و آن روز:

چهارشنبه پنجم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

شب يلدا و ترانه اي شرقي
امیر
در مباحث اسطوره شناسي، خصوصاً اسطوره شناسي تطبيقي به بر خي از نمادها، نام ها، خدايگان و در كل اسطوره هایی برمي خوريم كه در تمامي تمدن ها و در همه زمان ها، همواره قابل احترام بوده اند به طوری که تمدنی را نمی توان یافت که آنها را نحس بشمارند یا در زمره دیو ها و شیاطین.مشهورترين اين "كهن نمونه" ها كه اسطوره شناسان با واژه "آركي تايپ" توصيف شان مي كنند؛ آب است. (هرچند که می توان لیستی بلند بالا نوشت اما به همین قدر بسنده می کنم.)

پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia