ای دوست دل را به چه داده ای که آفتاب چشمانت از طلوع بیزار وبا سرخی غروب همدم گشته؟! دلی را که روزی دریا بود به که دادهای که تمام کشتیها به گل نشستند و خود لیوان پر از خالی را سر میکشی وسیراب میشوی شب را برای سوته دلان واگذار و راهی شهرآفتاب شو کسی در انتظار توست
تمام خود را مچاله کن چنگ بزن و چنگ وقتی از پاکیش اطمینان یافتی آن را در ظرفی پر ظرفیت باز کن ودر آخر بگذار آفتاب را تجربه کند بگذار آفتاب در تاروپودش خانه کند |