تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

راستش خودم هم نمی‌دانستم چه بگویم؟!
باران
 

جمعه پانزدهم شهریور 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

...
باران

این نامه برای کسی ‌است که نامش
محمد نیست!

شنبه نهم شهریور 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بهشت خاکستری
باران
ببینید مثلا نیچه یک شاعر است. اما این شاعر سروده است که:
خدا را می‌ستایم، که جهان را آفرید
به ناپسند‌ترین شکل ممکن
از این روست که خود
راهم را
به کج‌ترین شکل ممکن می‌روم.
و ببینید حرامزادگی در همین شعر پیداست. خداوند را می‌ستاید که جهان را ناپسند آفریده است. زبانم بسته است که خباثت او را توضیح دهم.
...
همین است دیگر. باید تکلیف‌مان را با شاعران در یک جامعه بهشتی و آرمانی روشن کنیم. اگر قرار باشد شاعر، فیلسوف، قصه‌گو و نقاش کم‌ترین تردید یا پرسش در اذهان مردم ایجاد کنند، ایمان آنان را متزلزل کنند، چه نیازی به آنان داریم!؟
...
سوال ممنوع!

بهشت خاکستری (رمان) / عطاء الله مهاجرانی. –  تهران : امید ایرانیان، 1382.

سه شنبه یکم مرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

برای علی
باران
بنگ بنگ بنگ بمیرید تمام رویاهای کودکی
       
      ببین مادر این منم
                      
              پسری که قرار بود دکتر، مهندس یا سرباز صفر، چه فرقی می‌کند؟
                                                                                   
                                                           دنیا همه‌ی ما را به بازی می‌دهد
                                                   
                                                      با تفنگ، بی تفنگ

ببین مادر این منم، پسری که روی پوتین‌های سربازی روییده
                                                
                              پسری که هر شب با تفنگ به بستر می‌رود
                                                                           
                                                و ستاره‌های آسمان دوشش را می‌شمارد

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

کنکوریسم!‍
باران


آخ ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی  ی ی ی ی ی ی ی یش!


- خوب یا بد تموم شد!
- لطفا نپرسین کنکور چه غلطی کردی؟
- انتظار هر نتیجه‌ای رو دارم. حتی قبول نشدن!
- جهنم!
- با یه دوست جدید اومدم! به زودی قراره کارش رو تو وبلاگ با زیرآب‌زنی من شروع کنه!
- دلم برای همتون خیلی تنگ شده بود!
- روزای افتضاحی بود!
- یه تست ادبیات بود که یکی از گزینه هاش مکتب سوررئالیسم بود! آیا این درست است؟ اشتباه تایپی است؟ یا تخلیه‌ی روانی بیمارگونه طراحان سوال؟
- بعدن می‌گم بقیه رو...

جمعه بیست و یکم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

اراجیف الحروف!
باران
پیوند و پیوندکشی!... روح هر دو احمق شاد!

جانوری به نام زن!... گریه نکن عزیزم...

تو کتابخونه نشستی! ... دچار تهوع می‌شی...

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

برای مهسا
باران

شعور یک گیاه،در وسط زمستان،از تابستان گذشته نمی آید،از بهار می آید. از بهاری می آید که فرا می رسد.

 گیاه به روزهایی که رفته نمی اندیشد،به روزهایی می اندیشد که می آید.

 اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد ،چرا ما انسان ها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه می خواهیم ،دست یابیم؟

 

جبران خلیل جبران - برگرفته از کتاب "نامه های عاشقانه ی یک پیامبر"

سه شنبه هفتم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

سیاهی کیستی؟
باران

از امنیت می‌گفت. از اجتماع. از حقوق! (البته قطعن مرادش حقوق ماهی 200 و اندی هزار تومان پدر بازنشسته‌ی من و برنج کیلویی 3 هزار تومان نبود!) از زن گفت. از شخصیت. از احترام. از حقوق زن! و من می‌خندیدم. بلند بلند می‌خندیدم. از غرب هم گفت و تهاجماتش. یاد دیگری افتادم که می‌گفت: "مشکل ما مدل موی پسران است؟..." باز هم خندیدم.
از شروع طرح دیگری گفت. با ترس ساکت شدم. از دوباره ترسیدم.
زور و جبر و فحش و گریه...
حالا دیگر نمی‌ترسم!‍‌ نمی‌ترسم چون تبدیل به گوسفند رامی شده‌ام. سرم را پایین می‌اندازم، حرف نمی‌زنم، سیاه می‌پوشم، سیاه می‌بینم و سیاه فکر می‌کنم...

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بلند بلند خندیدن و جای خالی بعضی‌ها را احساس کردن!
باران

آن‌قدر جمله در ذهنم است که نمی‌دانم از کجا شروع کنم؟! از اول می‌گویم. از آن‌جا که علی پیشنهاد یک تجمع مسالمت‌آمیز در نمایشگاه کتاب تهران را داد. از آ‌ن‌جا که تقریبا همه استقبال کردند و 90٪ اعلام همکاری!! از آن‌جا که ما رفتیم و همه آمدند!
یک روز فوق‌العاده بود. کلی ذوق داشتم برای دیدن بچه‌هایی که نهایتا از هر کدام یک عکس دیده بودم. با همه هماهنگ شد و با ملایمت و در صورت نیاز کمی تا قسمتی خشونت قرار شد همه بیایند! اما شب قبل از قرار فهمیدم 2 نفری...!
10 صبح با عاطفه آن‌جا بودیم و پسر کوچکمان علی که نقش پدری بزرگ را ایفا کرد و کلی حرص خورد تا یک جمع را جمع کند! علی مهربان و همیشه آرام (که البته کمی از خون‌سردی‌اش نشات گرفته است) آمد. و تازه شروع گرفتاری بود. خل بازی‌های علی و چرت و پرت گویی‌هایمان و بلند بلند خندیدن و جای خالی بعضی‌ها را احساس کردن! سارا‌ جوجوی من آمد و در همین حین من منتظر یکی دیگر از دوستانم (روحی) بودم که جای شما هزاران بار خالی شخصی فرطی آمد جلو و سلام و از این حرف‌ها! و با وجود تفاوت بی نهایتش با روحی و پرسیدن این‌که تو چرا این‌قدر با عکست فرق داری؟! 20 دقیقه‌ای مخ تعطیل مرا کار گرفت و هرچه گفتیم کم نیاورد و پاسخ داد تا این‌که با SMS روحی دیگر دستش رو شد و نهایتا گفت: "خدا خواست شما سر راه من قرار بگیرید و منم بی اعصاب و جیغ جیغ...!" ( دوست عزیز که نامش سعید بود منتظر کسی بود که در ابتدا مرا اشتباه گرفت اما وقتی هم که فهمید باز هم به روی خود نیاورد!) خلاصه روحی را پیدا کردم و داشت می‌مرد از خنده و کلی هم بقیه به من خندیدند! و باز هم جای خالی بعضی‌ها که قلقلک می‌داد. علی با آقای جوادی که از دوستانش و از غرفه‌داران انتشارات کودک بود قرار گذاشت و برای صرف چای به غرفه‌ی آن‌ها رفتیم. و بماند که با ورودمان صاحبان غرفه بیرون رفتند تا ما بنشیم و ما هی خجالت صرف کردیم! و کلی خندیدن به علی و بدوبیراه گفتن که تا تعارف نکردن شکلات ورندار! نزدیک ظهر اشکان آمد. کلی با تصوراتم فرق داشت. یک وروجک به تمام معنا! باز هم خندیدن و مسخره بازی تا مریم آمد. مریم که باید عاشقانه دوستش داشت. لیاقتش را دارد و گاهی عجیب با کودکانه‌هایمان پیشش خجالت می‌کشیدم! اشکان را مجبور کردیم شیرینی قبولی به ما ناهار بدهد. و خدا می‌داند که چقدر به من فخر فروخت که من 80٪ ریاضی زدم. (برو با آچارات بازی کن تو بچه مکانیک!!) و کلی با سارا قربون صدقه نی‌نی‌ها می‌رفتیم. (سارا یادته اون نی‌نی که پفک می‌خورد یا اون یکی که رو چمن‌ها رو پای مامانش خوابیده بود) و خندیدن و خندیدن و باز هم لمس جای خالی بعضی‌‌ها!  بعداز ظهر امیر آمد و علی پیدایش کرد و حرف زدن و حرف زدن و باز هم با خستگی تمام خندیدن! آخرین نفر آرا بود که حدود 6 آمد. و علی که از شدت خستگی عین هاپو شده بود و کم مانده بود من و امیر را به خاطر دیر آمدن بزند. (نامرد) و سیگار کشیدن‌ها و غر زدن‌ها و صاف تو چشم ما نگاه کردن و تو دهن من سیگار کشیدن (حال تک‌تک شماها را الهی خدا بگیرد که من و اون سارای طفل خدا نفسمان داشت بند می‌آمد و شماها بی توجه بودید)!
جمع‌مان خیلی دیر جمع شد! همه خسته بودند و سردرد لعنتی که داشت مغزم را متلاشی می‌کرد و فشارم که فکر کنم 1- شده بود که این‌طوری گیجی ویجی می‌رفتم و باز هم جای خالی بعضی‌ها...
رفتیم! باید می‌رفتیم. مریم و اشکان رفتند. دلم می‌خواست باز هم با هم بودیم و انگار کلی حرف بود که باید می‌گفتم! علی و سارا و دوستشون راه‌شان از من و امیر و آرا جدا شد. رفتیم چون باید می‌رفتیم! آرا هم ادامه راه را تنها رفت و من و امیر رفتیم انقلاب و کلی غر زدن‌های عاطفه که تو همیشه دیر بیا سر قرارات!! (و البته شرمنده نشدن!) به یک کتاب فروشی که کتاب‌های دست دوم داشت و اون دوتا زیاد آن‌جا می‌رفتند، رفتیم و کلی به قیمت‌ها غر زدن و مسخره کردن!! و با بی‌حوصلگی خندیدن و حس جای خالی بعضی‌ها! و باز هم جدا شدن راه و تهدید کردن‌های امیر و پشت گوش انداختن‌های من در کمال وقاحت! (نه دیگه، قول دادم درس بخونم)

پ.ن:

 -  علی عزیزم! خیلی خسته شدی. ببخشید اگه گاهی باهات همکاری نمی‌کردیم و نمی‌بخشمت که به حرفم گوش نمی‌کردی!!
-  امیر تو را هم خواهم کشت که با اون‌دوتا جونور (علی و اشکان) هم‌دستی می‌کردی!
-  مریمی، تو بی‌نظیری... همین!
-  اشکان، صمیمی و صادق و ساده و شیطون! (حالا واسه ارشد من ریاضی نمی‌زنم تا باز تو 80٪ بزنی، اعتماد به نفست بره بالا!) (از اون نیشخندا که لج آدمو در می یاره)
-  سارای مهربانم انگار سال‌هاست می‌شناسمت که عجیب با من آشنا بودی (گیره‌ی صورتیت پیش من موند. خیلی دوسش دارم)!
-  آرای آرام، کم پیش‌مان بودی اما غریبه نبودی!
-  محمد عزیزم...!
-  حضرت مشیا، خیلی نامردی!
-  شیرازی‌های خوبمان، نازنین و مهسا هم جایشان خالی بود، همین‌طور زهرا خانمی که امیر یادش را کرد!
- 15 اردیبهشت در تقویم ذهنم ثبت شد!
-  روحی تو هم که بهت گفتم اگه عرضه داری برو با یک دختر به شیوه‌ی سعید جان! دوست شو. خیلی هنر می‌خواد به کار گیری مخ بچه مردم! (از اون نیشخند‌های خیلی پررو!)

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

عیدانه!!
باران
فضای داخلی -  منزل بابا جون اینا سر سفره هفت سین با اجازه....صدای آشنایی که آغاز سال جدید رو تبریک می گه! بوس بوسای تکراری و مسخره و تبریک گفتن برای هیچ! تغییری که حاصل نشده!

(اکشن)

پنجشنبه یکم فروردین 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

شکلات
باران

با یه شکلات شروع شد

من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم گذاشت تو دست من

من بچه بودم اونم بچه بود

سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد ، دید که منو می شناسه ، خندیدم

گفت: دوستیم؟

 گفتم: دوست دوست

گفت: تا کجا؟

گفتم: دوستی که " تا " نداره!

شنبه هجدهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

با صدای بلند و آهنگین بخوانید!!
باران

ای شاه خائن آواره گشتی

 

  خاک وطن را ویرانه کردی

 

کشتی جوانان وطن...الله اکبر

 

مرگ بر شاه..........مرگ بر شاه...............مرگ بر شاه................ مرگ بر شاه

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!
باران
25 کارتن خواب در تهران بر اثر سرما جان باختند..................... وای حسین کشته شد!

50 درصد از مشترکین شهرستان شاهرود مدت 4 روز با افت فشار و قطعی گاز مواجهه بودند..............وای حسین کشته شد!

مردم قائمشهر بدلیل قطعی گاز مقابل فرمانداری تجمع کردند............ وای حسین کشته شد!

یک زن میانسال که بدلیل دعوای خانوادگی توسط همسرش از خانه بیرون رانده شده بود زیر پل رضوان اردبیل بدلیل برودت هوا جان باخت.................. وای حسین کشته شد!

ترکمنستان دو برابر قیمت فعلی را برای خرید گاز از ایران در حالی خواست که سرمای هوا در 40 سال گذشته در ایران بی‌سابقه بوده است................... وای حسین کشته شد!

اخراج 160 مهاجر افغانی از ایران در هوای سرد و برفی............... وای حسین کشته شد!

صحبت از تامین اجتماعی بیشتر شبیه یک شوخی تلخ است............... وای حسین کشته شد!

در مراسم 16 آذر امسال بیش از 40 دانشجو در شهر‌های تهران، شیراز، مازندران و کرمانشاه دستگیر شدند......... وای حسین کشته شد!

آرش پاکزاد (دانشجوی مازندرانی) تحت شدیدترین شکنجه‌ها................ وای حسین کشته شد!

14000 کودک خیابانی در کرمان ساماندهی شدند................... وای حسین کشته شد!

تعداد کودکان خیابانی در سنین مختلف سالانه 123 درصد افزایش دارد.................... وای حسین کشته شد!

کودک آزاری در جامعه رو به افزایش است.................... وای حسین کشته شد!

3 میلیون زوج نابارور به زیر خط فقر سوق داده می‌شوند................. وای حسین کشته شد!

124000 زن خیابانی داریم............... وای حسین کشته شد!


وای حسین.............وای حسین..............وای حسین کشته شد!!



منابع :
سایت خبری کرنا
سایت نگاه روز

با تشکر از علی عزیز که در جمع‌آوری مطالب کمک شایانی به من کرد!

شنبه بیست و دوم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

عصر یک پنج شنبه زمستانی...
باران

مدتی زمان برد تا دست‌هایم از حالت انجماد درآمدند، و توانستم چیزی بنویسم. البته باز هم به سختی! آسمان سیاه شده بود که به کتاب خانه رسیدم.بدون این‌که متوجه شوم راه زیادی را پیاده آمده بودم و احساس سبکی می‌کردم. هنوز گیج بودم. انگار وارد دنیای ناشناخته شده باشم. سخت بود و آرام و تماماً مجذوبش شده بودم. انگار وجودم از اسارتی شیرین آزاد شده باشد! دلم می‌خواست برگردم، پشت سرم را ببینم مبادا که جایی جا مانده باشد ، اما نبود! با خودم فکر می‌کردم تنها صداست که می‌ماند؟!!
بغض می‌کنم. در کتاب‌خانه نمی‌توان راحت گریه کرد. باشد برای بعد...

جمعه چهاردهم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

غریب غم...!
باران
تلویزیون را که روشن کردم اخبار داشت خرابه‌های ارگ بم را نشان می‌داد. با کف دست کوبیدم بر پیشانی و همه را جمع کردم.
ببینید! این ارگ چندین دو هزاری قدمت داشت. نابود شد.
گفتند: چرا؟
گفتم: هان؟ نمی دانم. لابد زلزله.
آری. پایین خبر نوشته بود : "زلزله صبح امروز بم را لرزاند" . اما بعد...

چهارشنبه پنجم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

بدون عنوان
باران
... _ پاییز _ باران _ آذر _ کنکور _ تست _ بهمن _ استرس _ خستگی _ خفگی _ عاطفه _ زنبق _ عشق _ هیجان _ نق زدن _ تکرار _ جنگ _ دفاع _ تسلیم _ شب _ آسمان _ سیاهی _ تاریکی _ پستی _ خاری _ تباهی _ فقر _ فحشا _ مرگ _ لالایی _ بی خوابی _ تخت خالی _ زیر باران _ تنهایی _ سکوت _ اعتراض _ نگرانی _ بی خبری _ دیوانگی _ بودن _ نبودن _ بودن _ نبودن _ شب های روشن _ قهر _ بستنی قهوه _ تلخی _ آب یخ _ تصادف _ بیمارستان _ بی خبری _ ناراحتی _ چت _ رسیدن _ آپدیت کردن _ ذوق _ لبریز شدن _ گریه _ گریه _ گریه _ خالی شدن _ دلتنگی _ آرزو _ سراب _ پرواز _ اوج – امید _ زندگی _ دانشگاه _ شبکه _ بحث _ اختلاف نظر _ اخم _ پچ پچ _ قاطع _ ادبیات _ سهراب _ حافظ _ شاملو _ مولانا _ استاد کبیری _ شعر خوانی _ سکوت _ تشویق _ سیاست _ رئیس جمهور _ انرژی هسته آلبالو – تمسخر _ تمدن _ تهدید _ جنگ _ ویرانی _ ترس _ وطن! _ ماری _ رفتن _ متهم شدن _ ایستادن _ شوک _ اعتصاب _ دانشجو _ تحصن _ اوین _ قاضی _ حکم _ زندان _ ترس _  دیوار _ دوری _ دوری _ دوری _ ساز _ سه تار _ دشتی _ نفهمیدن _ شعر گقتن _ سوت زدن _ بی خیالی _ علی چپ _ بچه ها _ شهمیرزاد – اردیبهشت 86 _ قهوه خانه سنتی _ چای داغ _ بستنی قیفی با کاکائوی دوبل!! _ ادیسون _ ریسه رفتن _ چهل سی _ بلوار 17 شهریور _ فال حافظ _ قرار گذاشتن _ امتحان _ پروژه _ تمام!! _ الهه _ عروسی _ زینب _ طلاق _ فاطمه _ طلاق _ هدا _ طلاق _ من _ منگ _ هق هق _ فکر _ خیال _ رویا _ سرگردانی _ نگرانی _ دیوانگی _ بی قراری _ درماندگی _ انفجار _ ...

 

یکشنبه دوم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

آتش بازی برف ها...!
باران
 

آسمان کبود بود، برف ها هم،

برف می آمد

هر دانه برف برای آتش زدنم کافی بود!

چشمانم آنقدر یاری کرد تا دورترین دوردست را هم برفی ببینم.
                  
                        زمینی صاف
                                  
                                    پر از سنگلاخ های تنهایی

محکم ایستاده بودی!

...........
                           
                               ..........رفتن تو............

یک قدم برداشتی و من به جاپای مانده ات روی برف خیره شدم.

....نمی دانم ثانیه ها چقدر دویدند تا از تو عقب نمانند؟؟!!
 
 خواب نبودم!
 
        در جا پاها غرق شده بودم
                      
                        خیلی دست و پا زدم....فریاد زدم....
                                  
                                      نجاتم ندادی....هیچ کس نجاتم نداد!

وقتی سرم را بالا گرفتم
                        
                                 دیگر
                               
                                       همه جا سپید شده بود...

جاپای دیگری نگاهم را سریع دزدید!

درست بالای جاپای قبلی...و یکی دیگر بالای آن...

و دیگری...دیگری...یکی دیگر....

باورم نمی شد!
             
                  خطی سپید و ممتد و طولانی....

به اندازه ی تمام لحظه هایی که حجم تو را داشتند...!!

رفته بودی!
           
                     کاش
                   
                            جاپاهایت را هم باخودت می بردی...

تا من از هر دانه برف که روی صورتم می نشست آتش نگیرم

و آنقدر برف بارید و بارید و من به جاپاها نگاه کردم،
                      
                               تا سوختم!!

.......تمام شد......
                     
                من آنقدر سوختم تا برف ها آتش نگیرند...

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

باران
خروارها امید هست. اما نه برای ما!

این همه اشک را کجا باید دفن کرد؟؟

شنبه هفدهم آذر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

...
باران

او را گرفتند به جرم چیدن یک گل
چرا که دستانش بوی گل می داد.
غافل از این که شاید گلی کاشته باشد...

دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

چی بگه آدم؟!!
باران

 

کنکور ۸۷ دیوار ندارد!!!!

جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

کلاغ سیاهه...
باران

 

بچه که بودیم ته قصه هامون حتما یک جمله رو می گفتیم. یعنی بدون اون انگار قصه هامون تموم نمی شد. حالا که بزرگ شدم فهمیدم اون یه جمله خودِ خود زندگی!

کلاغه به خونش نرسید!!

آره... قصه ی ما به سر رسید، آخرشم کلاغه به خونش نرسید...

جمعه هجدهم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

تُنگٍ تَنگ
باران

ماهي قرمزي دارم
كه اسير تنگ كوچكي است
عيدي دريا بوده به من
و هنوز همره راز دار دل تنهاي من است
تازگي‌ها كه نگاهش مي‌كردم
ديدم تند تند دهانش را باز و بسته مي‌كند
چيز‌هايي مي‌گفت
من نمي‌فهميدم!
زبانش را، كلامش را، بيانش را
نزديكتر رفتم...من مي‌فهمم!
او با من سخن گفت
 جملاتي كه طعم خيس آب داشتند

چهارشنبه نهم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

باران
 

بعضي به زندگی ما می‌آيند و خيلي زود می‌روند

 بعضی ديگر می‌آيند و مدتی می‌مانند و جای پايشان در قلبمان می‌ماند

                                                          و ما ديگر هرگز آنکه بوديم نيستيم...

جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

یه عمه‌ی بی جنبه مثل خودم کی دیده؟؟؟!!!!
باران
یگانه اسم کوچولوی برادر منه، که وقتی به دنیا اومد عشق باریده بود و دلامون تر شده بود!

شکسپیر گفته :« بچه‌ها مثل فرشته‌ها هستن که هر چی پاهاشون بزرگ‌تر می‌شه بال‌هاشون کوچک‌تر...»

امیدوارم بال‌های تو به این زودی‌ها کوچیک نشه!! دلم می خواد خیلی چیزا بگم اما همه رو پاک کردم!!!!

یه چیز جالب!‌محمد تیر ماه امسال یه کامنت به صورت خصوصی واسه من ارسال کرده بود که من امشب دیدمش!! محمد معذرت می‌خوام . نمی‌دونم چرا ندیده بودمش؟!! اما جواب می‌دم همین جا بهت. در مورد کامنت الهام پناهی بود که لج مارو درآورده بود. یادته؟ آره من کلاً با تبادل لینک مخالفم. راستی دکتر این روزا اصلا یادت نیست که ما هستیم انگار!!

سعیده پرررررررررررررررررر... موفق باشی سعیده‌ی عزیزم

اشکان تا می‌تونی بخون که حتما قبول شی. البته باز الان بحث لالایی و خواب و ضرب‌المثل پیش می‌یاد اینجا... ( از اون شکل‌هایی که سوت می‌زنه)

علی؟ در چه حالی تو؟

نازنین گلم؟ تو خوبی؟ کم پیدایی این ورا؟

مشیا گاهی به عنوان مدیر وبلاگ یه اعلام وجود کنی بد نیستاااااا!

بقیه هم که شکر خدا اصلا انگار وجود خارجی ندارن!!!!!!

دلم می‌خواست برای پاییز بنویسم. شاید زمانی دیگر... شب همگی خوش

شنبه هفتم مهر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

برای سعیده...
باران

رفتن همیشه بد نیست...    مي‌خوام برم جمله‌ي ساده‌اي بود که به سختي شوکه‌ام کرد.  نمي‌دانم چرا عادت کرده‌ايم وقتي کسي حضور دارد، مي‌خواهيم  حضورش ماندگار باشد و با نبودنش سخت کنار مي‌آييم،‌هر قدر که مقاوم باشيم اما باز ...
    مي‌داني گاهی از رفتن مي‌ترسم. از رفتن تو،‌ او،‌ ديگري و شايد يکي ديگر. سر اين موضوع که قرار نيست همه چيز آن طور که ما مي‌خواهيم ثابت بماند و بايد جريان عادي برخي مسايل را پذيرفت چند ساعتي با علي بحث کردم تا قانع شد، براي تغيير شرايط نگران نباشد و با آن کنار بيايد و حالا خودم...
    وقتي به ياد رفتنت مي‌افتم بغض مي‌کنم. به پاييز فکر مي‌کنم و اين‌که تو آن روزها اين‌جا نيستي و من و شايد تمام بچه‌ها تک تک برگ‌هايي که از درختان خسته‌ي صبور مي‌افتند را مي‌شماريم و شايد آرام اشک گوشه‌ي چشممان را پاک کنيم...
  تو آن موقع نيستي. مي‌دانم بايد صبور باشيم. هم ما هم تو! راه سختي داري و مصمم قدم در راهت گذاشتي. طبيعي است که رفتنت غمگينمان مي‌کند.اما کيلومترها هم که از ما دور شوي و درياها و درياها هم که بين‌‌مان فاصله باشد باز هم براي ما دوست خوبي هستي که صحبت‌هاي کوتاهي که با تو داشتيم و چند خط آفي که گاهي بين‌مان رد و بدل مي‌شد و اين رابطه را ماندگار کرد را هيچ‌گاه فراموش نمي‌کنيم.
     دلم مي‌خواست هر چه جاده از جا بر کنم، واژه‌ي سفر را ريشه کن کنم و به جاي آن شبنم بکارم. کاش تمام راه‌ها و مسير‌ها کوتاه بود و منتهي به هم! کاش سفر معناي ديگري داشت و يا اصلا کاش ما پرنده مي‌شديم!!
     نبودنتان بيشتر از هميشه رنجم مي‌دهد و من را مي‌ترساند. شروع کار يادت هست؟ چه روياهايي، ‌چه روزهايي،‌ چه آرزوهايي... آمديم تا ماندگار شويم. خواستيم کاري ناب کنيم. هر چند کم، اما ايمان دارم جمعي که تشکيل داديم هيچ‌گاه فراموش‌‌مان نمي‌شود، هيچ گاه!! واژه هايي که گفتيم، حرف‌هايي که زديم، غزل‌هايي که براي لحظه‌هايمان مي‌سروديم،‌ همه و همه را دوست خواهيم داشت،‌ چه دور چه نزديک!!
 مي‌دانم به نبودن‌ها عادت مي‌کنيم
عادت مي‌کنيم،‌ اما دلمان عجيب برايت تنگ مي‌شود...

سعيده‌ي عزيزمان
راهت پايدار،‌ قدمت استوار و سفرت بي‌خطر!

جمعه بیست و سوم شهریور 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

به همین سادگی!!!
باران

خيلي راحت و ساده نبود. اما هر کس بعد از مدتي او را مي‌ديد مي‌گفت: چه بزرگ شده ؟ خدا ببخشه براتون... و پدر و مادر که در دل با تمام وجود ذوق مي‌کردند. هنوز هم با تمام احساس از روزهايي تعريف مي‌کنند که اگر لحظه‌اي از او غافل مي‌شدند گم مي‌شد! لحظه‌اي جايي ثابت نمي‌ماند. از باغ وحش مشهد مي‌گويند که گم شده بود و بعد از کلي گشتن و گريه و زاري مامان، جلوي درب ورودي باغ وحش يه سکه‌ي ? توماني از جيبش بيرون آورده بود و در حالي که هق‌هق مي‌کرد به مرد بلال فروش نگاه مي‌کرد، تا يک بلال بخرد... فکر کنم آن موقع ? سالش بود. بابا با خنده از زماني مي‌گويد که وقتي قرار بود بيرون برود، زودتر از بابا مي‌دويد طرف ماشين و مي‌پريد بالا و تو بغل بابا که من فرمون رو بچسبم...
بارزترين خصوصيتش صبوري و مظلوميتش بود و خون‌سرديش که گاهي خون آدم را به جوش مي‌آورد!
کودک که ?? سالش شده بود و براي پدر و مادر که ساده نبود. برايش دست مي‌زدند، بابا بغلش کرده بود.او را مي‌بوسيد و مامان که اشک‌هايش را توان نهفتن نبود! راه دوري نمي‌رفت. چند دقيقه آن طرف‌تر، اما عجب فاصله‌اي...
کمد لباسهايش را نگاه مي‌کنم،خالي است و فقط چند پيراهن که ديگر نمي‌پوشيد را آنجا گذاشته و بقيه را برده خانه‌ي خودشان. به من زنگ زد و مرا ناهار به خانه‌اشان دعوت کرد. خوشحال بودند و پراميد... مبارکه...به سلامتي...خوشبخت بشين ايشاالله... اين چند روز دور، دور اين جملات بود. منم دعا مي‌کنم و شادي را برايشان دنيا دنيا و دنيا را برايشان شاد شاد مي‌خواهم... (خوب عروسي داداشيم بود ديگه!!!)

(پ.ن)

...
عکس دختر يکي از دوستامو مي‌بينم. اونقدر عکسشو مي‌بوسم تا احساس مي‌کنم دختر خوشگلش خسته شده. بعد از ? سال بچه دار شدن...
...
سروش پسرش ? سالشه. جوون پر انرژي و سخت کوشي بود. خانم مهربوني داره... اما سرطانش به سروش فکر نکرده انگار!! براش دعا کنين...
...
دلم به اندازه‌ي تمام ستاره‌هاي آسمون گرفته... دلم يک دل سير گريه مي‌خواد. نمي‌دونم چرا باز دارم متلاشي مي‌شم؟!! کسي راز غروب‌هاي جمعه رو هنوز کشف نکرده؟؟ آسمون کوير رو ديدين؟ توصيفش بي‌نهايت سخته. اونقدر ديشب به آسمون زل زدم و ستاره چيدم که گردنم گرفت!!! سبدم پر از ستاره است، اما دستام خسته و لرزان...
...
مدت طولاني بود که برنامم به هم ريخته بود. هيچ چي سر جاش نبود. دارم سعي مي کنم به خيلي چيزا نظم بدم. مهمتر از همه اين‌که بايد شروع به درس خوندن کنم. بازم کارام مي‌يفته به سانس بوق سگ، پيوستن به جرگه‌ي جغدان. برام دعا کنين... (اشکان بيشتر توجه کنه به اين بخشش!)
...
?ماه از سکوتت مي‌گذره. ?ماه سخت و خسته کننده. دقيق نيست، اما سخت بود. تا کي ادامه داره؟!
...
به علي فکر مي‌کنم. دلم براش تنگ شده. ته دلم نگرانشم. دلم مي‌خواد ازش خواهش کنم به آيندش جدي فکر کنه و تصميم بگيره. با حفظ کودکانه‌هاش بزرگ بشه. کار سختيه علي...!
...
با نازنين و مشيا گاهي صحبت مي‌کنم و ازشون باخبرم. نازنين منو ياد مريم مي‌ندازه. عيد که اومده بود ايران چند باري با هم صحبت کرديم. اما انگار سال‌هاست آشناييم با هم! (مريم از دوستاي نتي منه که برام حقيقي‌تر از هر واقعيتي شد)
از بقيه هم خبر ندارم. سعيده هم که...
...
خوب مي‌دونم اين‌جا وبلاگ شخصي من نيست. اما اونقدر اينجا احساس راحتي مي‌کنم که دلم خواست همه‌ي حسمو باهاتون تقسيم کنم. انگار بهتر شدم...

شنبه هفدهم شهریور 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

باران

ابرها را که کنار مي‌زديم، تا ته آسمان ستاره بود. به هم نشان مي‌داديم. مي‌شمردي‌مشان، دانه به دانه را. شعر هم مي‌خوانديم از آسمان. ماه را نشان هم مي‌داديم و نشاني‌اش را... چه ساده گذشتند!
 حالا که ابرها را کنار مي‌زنم تا ته آسمان تاريکي است. ستاره‌اي نيست، تو هم نيستي که ماه را نشانت دهم، يا نشاني‌اش. انگار ديگر ماه هم نيست!
 و من که غصه‌هايم را مي‌شمارم. تازه ياد گرفتم با انگشتان دستم بشمارم! يک...دو...سه...
کم است! انگشتان تو را هم مي‌گيرم،‌مي‌شمارم،‌کم مي‌آورم. انگشتان تمام آدميان کم است برايم. اشک مي‌ريزم. نه اين‌که تو نيستي؛ اين‌که غصه‌هايم از نبودنت قابل شمارش نيست... .
 با خود مي‌گويم، به راستي تمام چيز‌هاي بسيار بزرگ را تنها مي‌توان از دور ديد!
 و ماه که ديگر از دور هم ديده نمي‌شود...

جمعه نوزدهم مرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

مگه بازم آرزو دارم من؟!!!
باران

«امشب باز هم آسمان تماشاگه من بود. صاف و پر ستاره. قاصدکی آرام نگاهم را دزدید. آن را گرفتم، نگاهش کردم. دوستی داشتم که می‌گفت اگر آرزویی را آرام به قاصدک بگویی و بعد در باد رهایش کنی حتما برآورده می‌شود! او به قاصدک‌ها ایمان داشت.
باد با عجله دوید. انگار باز دنبال کفش‌های قاصدک می‌گشت! آهای قاصدک سر به هوا، چشمک کدام ستاره مجذوبت کرد؟؟
خواستم این بار برای یک بار هم که شده، من از قاصدک بپرسم آرزویت چیست؟
دست و پایش را گم کرد. آرام گفت:
دوست دارم دستانم در دست‌های خورشید باشد. می‌دانی چرا؟ چون دست‌های او در دست خورشید است!!!  چه آرزوی نابی...
از باد هم پرسیدم. سریع وزید و گفت:
الان فقط می‌خواهم کفش‌های قاصدک را پیدا کنم.
از آسمان پرسیدم. گفت:
همیشه او به من نگاه کند.
از ستاره پرسیدم. گفت:
همیشه برایش چشمک بزنم. چون فقط ستاره‌ها هستند که از چشمک زدنشان منظوری ندارند!
از من پرسیدند. گفتم:
...
گفتم ...همیشه...همیشه شب باشد! آن هم یلدایی
راستی امشب می‌خواهم به صید ستارگان بروم. پیغامی برای ماه نداری؟؟؟»

و من که فکر می‌کنم، که آخر، شبی هم این‌جا بارانی می‌شود...

پیغام های قشنگت را به من بده تا به ماه بگویم:

...

جمعه بیست و نهم تیر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

دلم تنگ می شود...
باران

آن وقت‌ها گیج بازی بودم و سرشار از هیاهوی جیرجیرک‌ها. نه ظهر‌های داغ تابستان، نه برف‌های سنگین زمستان؛ هیچ کدام یارای مقابله با اندیشه‌ی شیطنت بار من را نداشتند. دنیایم تشکیل شده بود از من، عروسک‌هایم، کتاب‌های داستانم و مرغ عشق‌هایم. باران که می‌آمد زنده می‌شدم. شور بودم و تحرک و گاهی فضولی‌هایی که منجر به خراب کاری می شد!
مدتی بعد در مدرسه خود را دیدم. نگرانی سراپای وجودم بود و از خانم معلم مهربانم می‌ترسیدم!
اوایل دلم برای عروسکم و مرغ عشق‌هایم شور می‌زد. دلواپس کتاب‌هایم بودم. اما او مهربان بود و من دیگر دلم برایشان تنگ نمی شد!
روزها گذشت و جمع‌ها بزرگ‌تر، جمعیت بیشتر و دوستان غریبه‌تر شدند! و ترسی که در هر بار شروع اولین کلاسم در وجودم شعله می‌کشید...
سایت سنجش را که باز کردم، چشمانم را عین یک عقاب حق به جانب به کد محل قبولی دوختم. برق از سرم پرید و در جا زدم زیر گریه! یک هفته‌ی تمام گریه می‌کردم. با هستی قطع رابطه کرده بودم. به همه گفته بودم تهران قبول می‌شوم؛ آن وقت شبانه‌ی شهر خودم!
با حرص به ثبت نام رفتم، با حرص سر کلاس رفتم، با عصبانیت به استاد نگاه می‌کردم. اما نمی‌دانستم این‌ها سهم بزرگی از زندگی نه چندان بزرگ من بودند. روزها و روزها آمدند و رفتند و چشم باز کردی و ترم آخر و ۲۴ واحد که همه را تیر ماه پاس می‌کنی...
و حالا دلم تنگ می‌شود. برای تمام روزهایی که مثل یک خواب گذشتند. دلم تنگ می‌شود برای دوستانی که دیر یا زود حتی اسم‌ها‌مان هم لای دفتر خاطرات ذهنمان خاک خواهد خورد. برای شب‌های امتحان و شیطنت‌های سر کلاس...
حالا گیج و مبهم در اندیشه‌ی نمناک خود زمزمه می‌کنم:

زیباترین شعر جهان

« آب، آب

 بابا، آب

  آ با کلاه

  آ بی کلاه »

می دانم دلم تنگ می‌شود...

یکشنبه هفدهم تیر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

اشک رازی است...
باران

می دونی چرا وقتی گریه می کنی آروم می شی؟

چون اشکای گرمت قبل از این که از مجرای چشم سرازیر بشه یک سری به قلبت می زنه. بعد قلبت که داغه حرارتشو می ده به اشکات و اشکات گرم می شن. اونوقت اشکات سرماشونو  می دن به قلبت. این جوریه که اشکات گرم می شن و قلبت سرد و آروم...

تا اطلاع ثانوی چترهاتونو ببندین که بارون بند اومده...

یکشنبه بیستم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

...؟؟!!!
باران
« مرا به دنیا آوردند تا زندگی کنم. بدون این که از من بپرسند‌ آیا می خواهی یا نه؟!! »
                                                                                            دکتر شریعتی
چرا از من نپرسیدند؟!
و تو ای انسان! با توام
تو که زبانت را خنجر ساختی برای قلبم. تو که آمدی تا بودنم را محو کنی. ماندی تا نباشم...آری
من
از تو
متنفرم! و از خودم که انسانم!
چرا این گونه روحم را آزرده می کنی؟؟
با خودم آرام زمزمه می کنم
« چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان!
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند و نه به حرفی دلی را آلوده... »
و این که گاهی مرگ شیرین ترین اتفاق هستی ...

-------
معذرت می خوام اگه فضای وبلاگ رو خراب کردم. اما باید می گفتم تا خفه نشم!!

دوشنبه هفتم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

پنجره
باران

به بيرون پنجره نگاه و فكر مي كنم،

پشت اين پنجره جز هيچ بزرگ، هيچي نيست؟!

مي انديشم...

پشت اين پنجره هيچ هايي بزرگ و كوچك است!

هيچ هايي از جنس يك سه نقطه، هيچ هايي به رنگ سبز انسانيت، هيچ هايي به رنگ سياه پستي، هيچ هايي از جنس عشق، هيچ هايي به طعم تر باران...

باران به شيشه پنجره مي خورد و من فكر مي كنم پشت اين پنجره جز هيچ بزرگ هيچ هاي ديگري نيز هست...

زندگي گاه، نگاه خيس همين باران، محو تماشاي يك پنجره است!

جمعه چهارم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia