تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

سکس آخر
محمد
چشمامو باز کردم
چیزی برای دیدن نیست
کاش سوزش بدنم موقعی که بهم برق وصل میکردن یادم بود
    -  صدای باز شدن کمبربند -
همیشه فک میکردم اگر بهم تجاوز کردن سعی می کنم ازش لذت ببرم
    - صدای نامفهوم صحبت کردن حاضرین -

کیف داره؟
اره مادر ...؟
حال میکنی؟

   - صدای مرد در حال نفس نفس زذن -

فردا اعدامش کنید . . . .  دست و پا نه نزد

موسیقی: Clint Mansel - Requiem For a Dream - Orchestral Remix

دوشنبه ششم مهر 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

جهان را زیر پایم سبز میکنم
محمد

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

ما نیز سکوت نکرده ایم ...
محمد

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

دیگر
محمد
اگر قرار باشد تا من روشنفکر چند ریالی که با دو خط خواندن و سه دقیقه شنیدن و چهار کلام حرف زدن دنیا را وارونه کرده ایم
اگر قرار باشد تا من روشنفکر چند ریالی پنج خط ننویسم و به شش دقیقه گوش دادن بشارت ندهم پنچر خواهیم شد

دیگر بس است دیدن
امروز اورکت سبزم را درآوردم
و لحظه شماری میکنم تا فردا را نیز ببینم

صدای آرشه

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

تبریک
محمد
سال 2008 در حالی تمام شد که ما همچنان زنده‌ایم و من بودنم را اینگونه با شما تقسیم می‌کنم...
تبریک! برای متولد شدن مسیحی که قرار بود مصلح باشد و امروز ابزاری تبلیغاتی است قبل از حمله بوش به عراق
تبریک! برای چرخش دوباره زمین به دور خورشید، زمینی که لایه‌ی اوزونش در سال 2009 پاره تر می‌شود تا چرخشش را به دور خورشید بیشتر حس کنیم...
تبریک! برای مرگ هارولد پینتر، مردی که می‌گفت "باید چند نفر را کشت تا قاتل بالفطره شناخته شد؟ هزار نفر؟"
تبریک! و یک تبریک ویژه برای زنان و کودکان غزه...
تبریک! بازهم تبریک! اینبار برای بودنمان و چیزهایی که نمی‌دانیم.

چهارشنبه یازدهم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

غیر قابل بازگشت
محمد

بعد از ديدن تجاوز "سگ‌های پوشالی" مدتی سياه مي‌ديدم اما وقتی تجاوز به آلکسانرای فيلم "غير قابل بازگشت" رو ديدم ديگه هيچ چيز ديده نمي‌شد، حتي سياه...
سکانسی ده دقيقه ای؛ تجاوز به آلکسانرا ... شب ... زيرگذر مترو
مردی که بار اول احتمالا به او اهميتی نميدهیم، برایم تبديل شده به تمام اين سکانس، مردی که از انتهای زير گذر وارد ميشود، تجاوز را می بيند و بدون تعلل باز می گردد، اين دو ثانيه در میان آن 500 ثانيه مثل پتک بر سرم کوبيده می شود، متجاوز و مردی که باز می گردد هر دو فاعلند، يکی با چاقویی زیرگلوی آلکسانرا و دیگری با حضوری خنثی و تنها در دوثانیه، اما آلکسانرا همچان به ما در انتهای زيرگذر می نگرد، او برعکس ما که ديگر نمی توانيم بينيم، همچنان می بيند و تحقيرمان می کند که منتظر امن شدن هستيم، امن شدن زيرگذرها ...
الکسانرا نیز فاعل است، فاعل تحقیر. تحقییرمان می کند که چاقوی مرد دو ثانیه ای را ندیدیم، در حالی که دست در جیب با آن بازی می کرده.
اگر تا امروز اين فيلم را نديده ايد و تصور مي کنيد "زمان همه چيز را نابود می کند" پس اين فيلم را نبينيد، زيرا نه زمان و نه آن سکانس ده دقیقه ای بلکه نگاه آن مرد دوثانیه ای (با چاقویی در جیب!) که از انتهای زیرگذر به شما خیره خواهد شد، نابودتان می کند.

نمی‌دانم چرا این پست و چرا این آهنگ. فکر می‌کنم دوست داشتنش نیاز به هیچ دلیلی نداشته باشد. اصوات جادویی‌ای از The Law Of Miracles

Lucid Dreams : 5min

شنبه شانزدهم آذر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

رویای نارنجی - درامیرا یا هر واژه‌ی دیگری
محمد
ملودی‌هایی که با شعوری خاص هم - آهنگ - راهت می‌شوند، کافی است یک خاطره یا حتی بدون هیچ خاطره‌ای، فقط یک بار بشنویمشان، هنگام تکرارش تنها سکوت می‌کنیم و "تنها" می‌شنویم...
اصواتی از Sacred Spirit که درامیرا را زنده کرد
Heal The Soul - 7:30 min


یکشنبه سوم آذر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

End Game
محمد
دست آخر را که از همان اول باخته ای، بازی کن و باختنی را بباز.

دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

جراحی روح
محمد

ترتیب ماه‌های میلادی را نمی‌دانم ولی سپتامبر برایم آشناترین است بخصوص روز یازدهمش. کسانی که در این روز سوختند و به واسطه‌ی این روز.
یازده برایم با افغانستان گره خورده همان‌طور که بیست و سه با سنم. افغانستان هم با سرایداری که غاصب یک خانه از چهار خانه‌ی ایرانی است! ایرانی که محسن مخملبافش غاصب سینمای افغانستان است. محسن مخملبافی که توبه نصوح ساخت و امروز سکس و فلسفه می‌سازد، سانسور کرد و امروز برهنگی را تصویر می‌کند، اعدام کرد و امروز برای خبرسازی از تهدید تروریست‌های ایرانی علیه دخترش سخن می‌گوید. دختری که قرار است ساخته محسن با نام او در کن اکران شود، شاید دختر ایرانی و جوان بودن بتواند ساخته‌ی متعفن ذهن منجمد محسن را بازهم معطر جوایز چند ده هزار دلاری جشنواره‌ها کند.
امیدوارم محسن نامجو هم پولدار شود تا سهم زندگی‌اش را از زندگی کردن من با آهنگ‌هایش نخواهد. محسن جان من دو نسخه از آلبوم مفاتیح الجنان‌ات را پیش خرید می‌کنم تا بدهکارت نباشم!
هر چند محسن زیاد داریم؛ مثلا سازگارا یا محسن بورقانی - یکی از رفقای قدیمیم -. اما داستان «جراحی روح» یکی است: شکنجه تا سرحد طلب مرگ، مثل زنده زنده سوختن در برج‌های دوقلو که مرا یاد بشکه نفت می‌اندازد و البته بمب افکن‌های قول پیکر B52. هرچند B52 هایی که باران بمب نازل می‌کنند را کمتر از هواپیمای مسافربری دیده ام، اما فکر کنم که وجود خارجی دارند همانطور که فکر می‌کنم جراحی روح هم وجود دارد. داستان مکتوبش در اینجا و غیر مکتوبش در همه جا.
زمانی که خواندمش داستان جالبی به نظرم رسید، هرچند در حال حاظر چیز زیادی از آن یادم نمی‌آید جز اینکه معنی شکنجه را خوب می‌داند این مخملباف! 
داخل پرانتز: من حوصله‌ی خواندن مجدد این داستان را ندارم. مطابقت یا عدم شباهتش با نوشته مخملباف به گردن کتابخانه قفسه.

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

از مایاکوفسکی باز هم خواهم نوشت.
محمد
آی آدمها
دردم می دهید
اما
عزیزتان می دارم
نزدیکتان می دانم
آيا ندیده اید
لیسه ی سگ را
بر
دست سنگ انداز ؟

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

انفرادی
محمد
یک دو سه چهار قدم
دیوار
...
یک دو سه چهار قدم
آبگوشت
...
یک دو سه چهار قدم
سیگار
...
یک دو سه چهار قدم
در ِ بسته
.

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

خودکار ِ
محمد
هیچ بازی ای نیست
           هیچ نویسنده ای نیست
                           هیچ حرفی نیست

این حرف را من نزده ام.
این متن را من ننوشته ام.
این تنها یک کپی است
از یک نسخه قدیمی که با خودکار ِ
نوشته شده.
تو هم آن را دیده ای
حتی آن را می خوانی
- فضای خالی بین حروف -

این هم یک نسخه ی قدیمی  از همان نسخه ی قدیمی با خودکار سیاه

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

س خ ن رانی
محمد
روی سخنم نه با علی است نه بانو و نه MAS
و نه حتی تو که در حال خواندن  انزال فکر منی
من تنها با خودم سخن می گویم.
من برای خودم سخنرانی می کنم
به عنوان عضوی از یک سیستم
جزیی از یک نظام آموزشی - تنبیهی - تشویقی
متاثر از تفکر دیگرانی که "تو" می ناممشان.
با خودم که درب تابوت پدرم هستم
و دسته ی دشنه ی جلاد پسرم.
من تنها با 1درصد مردم این جهان می توانم ارتباط برقرار کنم
من ت.و هستم و تو م.ن.
تنها در 1 درصد از مساحت زمین می توانم راه بروم
من  ز ن د ا ن ی م.
و تو که به نحوه ی چیدمان کلمات انتخابی من می نگری
آری تو!
تو مجذوب نظم هستی
نظمی که دیگران ریده اند.
اسیر در یک پادگان ویران شده ی نظامی.
تو از من بیگانه ای و من از خودم
تو دیگران را گله ی چهارپا می دانی و من خودم را حیوانی دو پا.
من در زمینی که از آن سهمی ندارم محبوسم
و تو در زمینی که از پدرت به ارث برده ای.
من در زمین تو زندانیم
همان زمینی که چهار گوشه اش را حصار کشیده ای.
ما هر دو (من و تو) مجذوب یک نظمیم
اما من به نظمی دیگر می اندیشم
ما هر دو (تو و من) عضو یک سیستمیم
اما من به تغییر سیستم می اندیشم
ما هر دو (تو من) در حال له شدن در یک چرخ گوشت بزرگیم.
می گویی من کجا ایستاده ام؟
من اینجا ایستاده ام
زیر آسمانی که اگر از قد من کوتاه تر باشد باز هم کمر خم نمی کنم.
می گویی من چه می کنم؟
به تو تجاوز میکنم
به قلمرو تو
همان جایی که با مدفوعت علامت گذاریش کرده ای - ارثیه ی پدرانت
و توی گوسفند بسکه دائما می رینی آنچه می خوری را
...
گور پدرانت
من که دیگر از کمر افتادم
تمرین میکنم که  بع... بع... بع... بعدن کلماتم را بهتر روی صورتت بالا بیاوروم.

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

و زندگی همچنان كسالت بار جاری است ...
محمد
یا صبح یا نم نم بارانی و تو که هوا میخوری
باغبانی پیر که می اندیشد...
                                     بزنم یا نزنم!

تو لابلای شاخه ی گل هایی خوش رنگ خشک می شوی

و من همچنان قیچی ای در دست باغبانی پیر.

سه شنبه ششم فروردین 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

خودکار ِ نارنجی
محمد
هیچ بازی ای نیست
           هیچ نویسنده ای نیست
                           هیچ حرفی نیست

این حرف را من نزده ام.
این متن را من ننوشته ام.
این تنها یک کپی است
از یک نسخه قدیمی که با خودکار ِ نارنجی
نوشته شده.
تو هم آن را دیده ای
حتی آن را می خوانی
- فضای خالی بین حروف -

 این هم یک نسخه ی قدیمی  از همان نسخه ی قدیمی با خودکار ِ

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

The Mark on the Wall
محمد

در حالی نعلبکی چای را هووف می‌کشد که تمام حواسش متوجه مورچه‌ای‌ست که سعی می‌کند دانه‌ی برنجی را از دیوار بالا ببرد. مورچه با تمام قوا تلاش می‌کند تا دانه‌ی برنج را با غلبه برقانون جاذبه‌ی زمین با خود از دیوارِ راست بالا بکشد.

- آخرین جرعه‌ی چای را درون نعلبکی خالی کرد.

- تهِ استکان را به آرامی روی دیوار فشار داد:

- دانه‌ی برنج به زمین می‌افتد؛

- نقطه‌ی سیاهی روی دیوارِ سفید دهن‌کجی می‌کند.

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

فرياد
محمد

عمرا زیرِ بار می‌رفتم. اصلا کارِ من نبود. روحم هم از ماجرا خبر نداشت؛ اما چهار نفری که ریختند سرم، در فاصله‌ی میانِ یکی از همان لگد‌هایی که بینِ دوپایم فرود می‌آمد، با صدایی که به‌ زور از گلویم خارج می‌شد فریاد زدم: "نزنید نامردها نزنید. غلط کردم. همه‌چیز را می‌گویم"

 سورئاليست

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

و سرانجام سراغ ما نیز خواهند آمد!
محمد
سالو - پازلینی

اول سراغ یهودیان رفتند؛
من یهودی نبودم، اعتراض نکردم.

سپس به لهستان حمله کردند؛
من لهستانی نبودم، اعتراض نکردم.

آنگاه لیبرال ها را تحت فشار قرار دادند؛
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم.

بعد از آن، نوبت به کمونیست ها رسید؛
من کمونیست هم نبودم، اعتراض نکردم.
 ....
و سرانجام سراغ من آمدند؛ هرچه فریاد کردم و کمک خواستم،
کسی باقی نمانده بود که اعتراض کند.

جمعه بیست و هشتم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

موسیقی ایرانی (راک و رپ فارسی)
محمد

هیچکسبدون اینکه منتظر انعکاس استقبال شما از مطلب قبلی بشم، دست به کار شدم و ...
در نوشتار قبلی گفتم که هنر زیر زمینی ساخته مو سیخ‌هایی نیست که نصف ساعات روزانه‌شان را دنبال دخترهای مقنعه قیفی دانشکده‌شان راه می‌افتند (همان‌هایی که چاقال نام دارند) بلکه راه کسانی است که جریان ایجاد می‌کنند.
در ایران خودمان در زمینه موسیقی زیرزمینی و غیر متعارف - موسیقی راک، هیپ هاپ، جاز، تلفیقی و رپ- طی چند سال اخیر کارهایی صورت گرفته و عده‌ای سعی کرده‌اند تا جریان ساز شوند، بد نیست بر آن‌ها مروری داشته باشیم.

موسیقی راک ایرانی در اواخر دهه پیش یعنی 1378 با تولد «اوهام» متولد شد. موزيک اوهام تركيبی از سبک راک و موسيقی و سازهای ايرانی به همراه اشعار حافظ و سعدی است. آن‌ها اولین آلبوم خود را پس از جواب رد وزارت ارشاد به درخواست مجوزشان به صورت رایگان و از طریق سایتشان منتشر کردند. هر چند هسته اولیه گروه اوهام چندان دوام نیاورد اما شروع کننده‌ی راهی بودند که پس از آن‌ها بسیاری در آن گام نهادند. «خاک»، «کَهت‌مَیان»، «فرزاد گلپایگانی» و ...
برای اطلاعات بیشتر در مورد گروه‌های راک ایرانی می‌توانید به سایت کافه طهران سری بزنید. در این سایت گروه‌های راک ایرانی ایندکس شده‌اند، به همراه نمونه کار و آدرس سایت گروه‌ها.

شنبه بیستم مرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

جنبش زیرزمینی
محمد

می‌توان موسیقی را نیز مانند دیگر عرصه های هنری به دو شاخه‌ی هنری و مردم پسند تقسیم کرد که هر کدام تاریخچه خود را دارند و گاهن روی هم تاثیر می‌گزارند، دیگر تقسیم بندی‌های موسیقی از لحاظ (سازبندی، کارکرد، نوع ترانه و اثر و ... ) را نیز می‌توان در زیر این دو شاخه اصلی از موسیقی جا داد.
اما موسیقی آندرگراند!
این نوع از موسیقی را عده‌ای موسیقی‌ای می‌دانند که مجوز انتشار دریافت نکرده که بنا بر این تعریف بسیاری از موسیقی‌های ایرانی را می‌توان زیرزمینی نامید (مثلا کارهای تمام خوانندگان زن) اما بنا به روایت و تعریفی صحیح‌تر موسیقی آندرگراند به اثری گفته می‌شود که از موسیقی جا افتاده و پر هوادار فاصله گرفته، به عبارتی از بازار فاصله گرفته. چراکه بازار به آثار هنری به چشم کالا می‌نگرد و بدنبال سود بردن از تکثیر یک اثر هنری‌ است، پس این درست نیست که هر اثری که موفق به فروش در بازار نشده و یا به هر دلیلی مجوز نگرفته را زیر زمینی بنامیم. هنرمند یا گروه زیرزمینی اصلن به مجوز نمی‌اندیشد.

جمعه نوزدهم مرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

معرفی(دانلود) چند کتاب!
محمد

به بهانه مطرح شدن نام اخوان خواستم چند مجموعه از اشعارش را برای کسانی که به کپی رایت اعتقاد ندارند، معرفی کنم. شاید هم برای کسانی که حاضر نیستند برای این کتاب‌ها پولی بدهند، اما بدشان نمی‌آید که حداقل یک بار آن‌ها را بخوانند!

دانلود کتاب از این اوستا (مجموعه اشعار م.امید 1339 تا 1334) - نسخه اسکن شده از چاپ 1356 انتشارات مروارید
دانلود مجموعه از این اوستا و آخر شاهنامه با فرمت ‌پی‌دی‌اف - 500Kb
دانلود کتاب زمستان - نسخه اسکن شده از چاپ 1354 انتشارات زمان
دانلود مجموعه زمستان با فرمت پی‌دی‌اف - 500Kb

در پایان هم یک کتاب که گفتگوی محمد محمد علی است با احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث و محمود دولت آبادی. تا جایی که من اطلاع دارم این کتاب پس از چاپ در سال 1372 دیگر تجدید چاپ نشده. این گفتگو‌های بسیار خواندنی حاوی مطالبی بسیار ارزشمند برای آشنایی بیشتر با این نویسندگان و شعراست. در این کتاب با سئوال‌هایی به دور از کلیشه و گاهن جذاب مواجه می‌شوید؛ مثلا ماجرای کاندیداتوری شاملو و دولت آبادی برای نوبل، نقل داستان عرق خوری‌های نیما از زبان اخوان (1) یا نقد برخی از هنرمندان هم عصر خودشان، چون هوشنگ ایرانی که اخوان گروه وی را خروس قندی می‌نامد.
پیشنهاد می‌کنم حتما این کتاب را بخوانید، حتی اگر خواندن این نسخه اسکن شده که من در اینجا می‌آورم سخت باشد.
دانلود کتاب گفتگوی محمد محمد علی با شاملو، دولت آبادی و اخوان ثالث (چاپ 1372 نشر قطره)

در ضمن برای خواندن نسخ اسکن شده نیاز به نرم‌افزار DJVU Player دارید. که می‌توانید از اینجا دریافت کنید.
(1) نمی دانم چرا این مورد را مطرح کردم، شاید به خاطر بحثی است که در پایین در گرفته (باشد تا نیما را دیگر کسی نخواند و شاید اخوان را نیز به خاطر مصرف مخدر!)

چهارشنبه دهم مرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

من می‌خوام برگردم به کودکی (نوستالژی در اشعار حسین پناهی)
محمد

«کهکشان‌ها کو زمینم؟ / زمین کو وطنم؟ / وطن کو خانه ام؟ / خانه کو مادرم؟ / مادر کو کبوترانم؟»
آری پناهی به دنبال وطن و خانه‌اش می‌گردد، دلتنگ آن‌ها است. دلتنگ کبوترانی که در جایی دیگر درباره‌شان می‌گوید: «کبوترانم را از یاد بردم» چراکه پناهی رفته بود «از شهری به شهری».

من می‌خوام برگردم به کودکی!
«این سرگذشت کودکی است که به سر انگشت پا هرگز
دستش به شاخه‌ی هیچ آرزویی نرسیده است
هر شب گرسنه می‌خوابید
چند و چرا نمی‌شناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله‌ی مهربانش»
امانوئل کانت باور داشت که نوستالژی یک بیماری ناشی از تبعید نیست، بلکه فقر مسبب آن است و دارایی و موفقیت‌های اجتماعی می‌تواند آن را از بین ببرد و آنچه پناهی در شناسنامه‌اش آورده به نوعی موید همین مطلب است.
«جا مانده است/ چيزی جايی/ كه هيچ گاه ديگر/ هيچ چيز/ جايش را پر نخواهد كرد/ نه موهای سياه و
نه دندان های سفيد »
پناهی در این شعر به گذشته شیرینی که در آن یک کودک خوشبخت بود و نه یک مرد بالغ ِِ بیزار از دنیا، اشاره می‌کند و نام "دل خوش" را برای شعرش انتخاب می‌کند. محمد قائد می‌گوید: «آن‌چه نوستالژی را از روایتِ صرفِ تاریخی (از یادآوری گذشته) متمایز می‌سازد، حسرت و دریغ و آهی‌ست که آشکارا یا ضمنی در روایتِ امر و خاطره‌ی نوستالژیک درج شده.» [1] و این حسرت کاملا در این شعر و بسیاری دیگر از اشعار پناهی دیده می‌شود.

جمعه پنجم مرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

پاسخی به یک سئوال قدیمی (نوستالژی غمی متاخر)
محمد

                                                           دریافت مقاله به صورت فایل پی‌دی‌اف
چندی پیش در آرشیو ایمیل‌های گروپ نیمه جان حسین پناهی به چند میل برخوردم که برایم جالب بود! در یکی از این ایمیل‌ها حسین طهماسبی سوالی مطرح کرده بود. سوال وی را دوباره اینجا می‌آورم:
«چرا حسین پناهی که از روستا و فضای آن اینهمه لذت می‌برد و در شعرهایش بارها از کودکی که در روستا بود حرف می‌زند، باز هم شهر تهران را ترجیح داد؟ آیا فقط شعار می‌داد؟ چرا به روستا بازنگشت؟»
چند تن از دوستان نیز به اختصار جواب‌هایی به این سئوال داده بودند. خواستم تا دوباره این سوال را بخوانیم و دوباره درباره آن فکر کنیم، من نیز نظر خود را خواهم گفت! البته ترجیح می‌دهم که پاسخم به سوال فوق را به چند قسمت تقسیم کنم:
1) نوستالژی و تاثیر آن در پدید آمدن مضامینی چون بازگشت به کودکی و وطن
2) تمایل به بازگشت به کودکی در آثار حسین پناهی
3) تمایل به بازگشت به روستا و نگاه شعرای معاصر به‌خصوص پناهی به شهر
4) کودک‌ماندگی یا کودک‌وارگی (infantilism) و ترس از بزرگ شدن!
 
در این نوشتار به تعریف نوستالژی ‌خواهم پرداخت. سعی خواهم نمود که طی چند نوشتار، آنچه در بالا آورده‌ام را بسط دهم.

دوشنبه یکم مرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

خجسته زنی کو ز مادر نزاد!
محمد

تبعیض جنسیتی در آثار پرچمداران فرهنگ و ادب ما بسیار دیده می‌شود. کسانی که داعیه اصلاح جامعه را دارند و در قالب شعر و نثر با صراحت تمام زنان را مورد تحقیر قرار داده‌اند. کسانی که نوشته‌هایشان پراست از جفنگیات و شیوخ فارسی زبان می‌نامندشان. آری، همان کسان.همان کسانی که اگر با واژه زن در آثارشان جستجو کنیم به نتایج زیبایی می‌رسیم.

(آنچه در زیر آمده نتیجه جستجوی چند دقیقه ای با واژه "زن" در نرم افزار "درج 2" است.)

 

از شاه‌نامه‌ی ابوالقاسم فردوسی

کسی کو   بود   مهتر     انجمن‏          کفن بهتر او را ز فرمانِ زن‏

سیاوش ز گفتار زن شد به باد            خجسته زنی کو ز مادر نزاد

چو این داستان سربه‏سر بشنوی‏        به آید تو را گر به زن نگروی‏

زن و اژدها هر دو در خاک به               جهان پاک از این هر دو ناپاک به

 

از معلم بزرگ اخلاق، شیخ ازل،زاهد دو جهان دیده؛ سعدی علیه رحمه *

- تو زن نو کن ای خواجه هر نوبهار      که تقویم پارینه ناید به کار

- مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه.

 

از سنایی غزنوی

حمله با شیرمرد همراه است               حیله کار زن است و روباه است

 

از ناصر خسرو، تواب بزرگ ایران زمین

به گفتار زنان هرگز مکن کار                  زنان را تا توانی مرده انگار

 

مولانا جلال‌الدین رومی بلخی قص علي هذا نیز، در دفتر دوم مثنوی خود آورده:

گفت گر   کودک   در آید   یا     زنی‏       کو ندارد عقل و رای روشنی‏

گفت با او مشورت کن وآن‏چه گفت‏        تو خلاف آن کن و در راه افت‏

نفس خود را زن شناس از زن   بَتر        زان‏که زن جزوست، نَفَست کُل شَرّ

 

از رهی معیری (قسمتی از شعر خلقت زن)

زنان چون آتشند در تند خویی              زن و آتش زیک جنسند گویی

زنان در مکر و حیلت گونه ‌گونند          زیانند و فریبند و فسونند

نتنها نامراد آن دل شکن باد                  که نفرین خدا بر هرچه زن باد

نباشد در مقام حیله و فن                    کم از ناپارسا زن، پارسا زن

چو زن یار کسان شد، مار از او به          چو تر دامن بود گل خار از او به

یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

دیگران در آثار حسین پناهی (2)
محمد

نَفَس (ساموئل بکت)
(نمایشنامه‌یی در 35 ثانیه)
 پرده
1) نورِ محو بر صحنه كه پر از زباله‌های گوناگون است. پنج ثانیه‌یی به همین وضع.
2) فریادی ضعیف و كوتاه و بلافاصله صدای دَم و همراهِ آن افزایشِ تدریجی نور كه هر دو با هم حدودا طی ده ثانیه به حداكثر می‌رسند. سكوت و پنج ثانیه‌یی به همین وضع.
3) بازدَم همراه با كم‌شدنِ آهسته‌ی نور كه هر دو با هم حدودا طی ده ثانیه به حداقل می‌رسند (نور مانند قسمت یک) و بلافاصله فریادی مانند قبل. سكوت و پنج ثانیه‌یی به همین وضع.
پرده

زباله:
هیچ چیز عمودی نیست، همه چیز پخش و پراكنده.
فریاد:
نمونه‌یی از صدای ضبط‌شده‌ی نوزادِ در حالِ تولد. ضروری‌ست كه هر دو فریاد یكسان باشد، روشن و خاموش‌شدن دستگاهِ ضبط بر اساس همزمانی دقیق نور و نفس صورت گیرد.
نفس:
ضبط‌شده و با صدای بلند.
حداكثرِ نور:
بدونِ درخشندگی. اگر تاریكی=0 و روشنی=10 باشد، تغییر نور باید از 3 تا 6 و برعكس باشد.

جمعه پانزدهم تیر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

تا ابدیت جاری
محمد

اين واقعيتی است‌که ما ايرانی‌ها به هنگام تنفس در هوای فرهنگ و هنر هم درست مثل زندگی ‌روزمرّه‌مان عادت کرده‌ايم که فقط «مصرف‌کننده» باشيم. اين مسئله در دنياي مجازی بيش از پيش خودنمايی مي‌کند. چرا که بسياری فراموش کرده‌اند که دوران فعال نگه‌داشتن يک وبلاگ براي تفريح و سرگرمی يا ارضا هيجانات و کنجکاوی‌ها خيلی وقت است‌که گذشته، آنچه می‌گويم عموميت دارد و کمتر وبلاگی را در ميان چند ده هزار وبلاگ فارسی ِ موجود سراغ دارم که به توليد محتوا می‌پردازد. اکثر وبلاگ‌های فارسی مطالبشان را يا گوگلی می‌يابند يا ياهويی. حتي دارندگان اين وبلاگ‌ها زحمت استفاده از منابعی غير از اينترنت را نيز به خود نمی‌دهند، چرا که تايپ مطلب زمانبر است و کپی- پيست...
آری، وبلاگ‌نويسی انگيزه و حرف براي گفتن لازم دارد، به سواد فنی (وب) و سواد مختصر جامعه‌شناسی، ادبيات، فن بيان، روابط عمومی، اطلاعات تخصصی و پشتکار و صبر و آموزش مداوم براي جذب و حفظ مخاطب (و لينک) نيز شديدا نياز دارد. و چه بسا بسياري از چيزهای ديگر که من روحم نيز از آن‌ها بی‌خبر است. اما هرکسی که امروز يکي از شروط بالا را در خودش ديد بی‌شک ابتدا به ساکن نمی‌تواند بلاگر موفقی شود، چراکه تا مخاطب مورد نظرش را پيدا و جذب نمايد مدت زيادی طول خواهد‌کشيد و ... 

چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

سکوت برای هیچ و پوچ
محمد

آيا مي‌شود
«به کسي که اصلا سواد خواندن و نوشتن ندارد
کتاب شامگاه بت‌ها هديه کنيم؟
مي‌بيني؟
دوست خوب من!
مي‌بيني که چگونه باز در باتلاق تناقضات افتاده‌ايم!
و هر چه بيشتر دست و پا بزنيم
بيشتر غرقمان خواهد کرد!
پس چاره‌ي اين يکي چيست؟
هيچ!
باز هم هيچ!
دوياره هم هيچ!
ساکت مي‌شويم
و روز را به شب مي‌رسانيم
و اتفاقات خودشان خواهند افتاد!» (1)
آري سکوت مي‌کنيم همانطور که "مورسو" (2) که رفتارش منتناقض با خرد رسمي اجتماع است در جواب بازپرس که از او پرسيد: «اين طور پيداست که شما آدمي کم حرف و سر به تو هستيد» مي‌گويد: «علتش اين است که هيچ وقت چيز مهمي ندارم که بگويم»

چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

کارگاه نگارش
محمد

آن‌هايی که آيين نگارش را می‌‌دانند و رعايت می‌‌کنند که هيچ. آن‌ها که می‌دانند و رعايت نمی‌کنند، می‌‌توانند هم‌چنان رعايت نکنند؛ زور که نيست. اما آن‌ها که نمی‌دانند و يا می‌‌دانسته‌اند و يادشان رفته، فکر می‌‌کنم اين مطلب گاه‌گداری، به دردشان بخورد.
این پست چند سطری آخر، که فقط کمی بيش‌تر از 10 غلط نگارشی و نقطه‌گذاری دارد! مرا واداشت تا این مطلب را آماده کنم. هر چند این مطلب فتوا يا واجب عينی نيست که اگر کسی رعايت نکند به دوزخ گرفتار شود؛ ولی رعايت نکردن‌شان فحش و لعنت می‌آورد که به‌قطع از بهشت و دوزخ دست‌به‌نقدتر است. و اما برجسته‌ترين غلط‌های مطالب مندرج در این وبلاگ بدون اين که بخواهم مته به خشخاش بگذارم با خواندن مطالب زیر مشخص می‌شود.

جمعه یازدهم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

تنها صداست که می ماند
محمد

 

بی‌شک شنیدن آلبوم "سلام،خداحافظ" با شعر و صدای حسین پناهی، موسیقی‌هایی از:    

Revell, Jones, Seroka, Karunesh 

و همراهی صدای پرویز پرستویی در بخشی از آلبوم به یقینت خواهد‌رساند که «تنها صداست که می‌ماند»
این آلبوم را با فرمت mp3 و در 27 قسمت در زیر آورده‌ام. برای دانلود فایل‌ها کلیک راست کنید و گزینه save traget as را انتخاب نمایید.

 

- دانلود برای کسانی که به کپی رایت اعتقاد ندارند آزاد است. شما اعتقاد داری؟

1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  12 13  14  15

16  17  18  19 20  21  22  23  24  25  26  27

برای مشاهده لیست اشعار و متن اشعار آلبوم می‌توانید به اینجا مراجعه کنید.

جمعه چهارم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia