تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

آنچه میان من و آن مرد گذشت
مهسا
 مرد به آسانی روی تبسم محوی که داشتم خط کشید و من نه برای آنکه جهادی را آغاز کنم ، بلکه به دلیل تعجبم با صدای بلند خندیدم ...
مرد روی صدای بلند خنده هام خط کشید و جنگ اینگونه آغاز شد.
بی آنکه من خواهان جنگی باشم.

پنجشنبه چهارم مهر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

در باب حفظ فرهنگ جامعه
مهسا

میگه: سی دی رایتی فیلما رو میفروخت، ینی اریجینال نبود، زنگ زدم 110 بیان جمعش کنن.
میگم: تو فکر میکنی چرا اینکارو میکرد؟
میگه: مهم نیست، داشت به فرهنگ آسیب میرسوند.
با خودم میگم: مردشور اون فرهنگی که جوونش با هزارتا غرور و آرزو و تحصیلات میاد بساط فروشی فیلمای رایتی راه میندازه!
و فکر میکنم اگه منم پسر بودم با یک لیسانس دانشگاه دولتی روزانه در کوزه ای، و بدون سابقه کاری که باید از ازل داشته باشم ...
پ.ن: دارم آهنگ "درکم کن" از "یاس" رو گوش میدم که میگه: "چرا اون باید با یقه بسته و ته ریش بره تو؟!" و یادم میاد روزی که توی فرمی که برای استخدام تو یه شرکت خصوصی باید پر میکردم، نوشته بود: قد:... ،وزن:...، رنگ چشم:...، رنگ مو:... و.....
و اشکهایی که روی فرم استخدامی که پاره کردم ریخت...

دوشنبه چهارم شهریور 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مهسا
حکایت دل بود، کپی کردم.
با ذکر منبع البته

حالا که جق جقه اي هم مي تواند بخنداندم.
چرا به حرف هاي شما دلخوش نباشم.
و به قشنگي هاي زندگي
اصلا با هم مي رويم قدم مي زنيم!
و سر چهار راه که رسيديم... ترمز مي کنيم.
مثل تمام تکنولوژي هاي قرن اخير.
حالا که عقلمان به قصور زندگي در کرهء ماه هم مي رسد...

جمعه هجدهم مرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

یه اتفاق ساده
مهسا


توی مسیر، توی گرمای خیس شرجی یک ظهر نهم از امرداد، باد با موهای پریشان شده ام عشقبازی میکرد، و رقص پرچمهای رنگی نگاهم را با خود میبرد، و گویی حسین را شنیدم که میخواند:
"ــ کز کردی تو شونه هات و خودتو می بینی ...!
پرده پنجره چشماتو ٬
وردار و ببین دنیا رو , دیدنیه!! ...
چشم ما رفتنیه ! ...
زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده ..................


پنجشنبه دهم مرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

آی... ای دریغ و حسرت همیشگی!
مهسا
"خسرو شکیبایی" با آن صدای جاویدش برای همیشه سکوت را برگزید و خاموش شد. شاید به دیار جاوید رفت تا برای پری ها "پری خوانی" کند، و من به "فروغ" می اندیشم و به "علی کوچیکه" و حزن صدایش در "آفتاب میشود" و آفتابی که دیگر نه برای فروغ میدرخشد نه برای شکیبایی، و نه حتی برای "پناهی" که میگفت: "به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند" .
و خوب میدانم، "تنها صداست که میماند."
 

جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

اینجا نایست توی گلو بغض لعنتی
مهسا
سلامی دوباره به دوستان پناهگاه امن پناهیم!

با تقدیم یک غزل از دوست قدیمی و شاعرم رسول کامرانی (البته با اجازه کتبی از شاعر) به یادنامه استاد پناهی آمدم تا از همه دوستان عزیزم که این مدت شرمنده کردند و مرا از یاد نبردند تشکر کنم.

       از توی قصه آمده بی شک   کلاغ پیر
      با شانه های یخ زده اش تک کلاغ پیر

       ترسش تکانده شد و ریخت روی برف
       آمد نشست روی مترسک   کلاغ پیر

       زاغ سیاه خاطره ها چوب خورده بود
       شد غرق گیس های عروسک کلاغ پیر

       بر قار قار مضطربش   سنگ  می زدند
       شبگرد های خاطی کوچک.../ کلاغ پیر...

      ...شاید خبر نداشت که همرنگ سایه هاست
      با یک دماغ گمشده   دلقـــــــــــــــک   کلاغ پیر

      در کوچه های شهر کسی خواب می فروخت
      با عکس های خنده لک لک .../  کلاغ پیر...

     ...پرواز کرد و صدایش  به  گل  نشست
     تا دور دست فاصله شد حک :..."کلاغ پیر"

     **********

      قصه دروغ بود و شب آخر به سر رسید
      در راه خانه گم شده اینک   کلاغ پیر...

پ.ن1: برای دیدن غزلهای رسول کامرانی اینجا کلیک کنید

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

سالی که نکوست از بهارش پیداست
مهسا

اینجا یک سایت خبری نیست
اما مینویسم چون گیجم و چون بی بی سی فیلتر است

به نقل از بی بی سی پرشین

وقوع انفجار بزرگی در حسینیه شهدای شیراز
 شیراز
انفجار در محل جلسه هفتگی "کانون فرهنگی رهپويان وصال" در حسينيه شهدا رخ داد.
انفجار مهیبی در حسینیه شهدای شیراز، در جنوب ایران، دست کم ده کشته و بیش از صد زخمی بر جای گذاشته است...

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

آرزو بازی
مهسا
سلام به همه دوستان خوب پناهیم
یه کم دیره اما دوست دارم آرزوهاتونو بشنوم
پس بی حرف پیش 

همگی دعوت شدید به آرزو بازی

پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

با یک کلیک به یک فقیر کمک کنید!
مهسا
سلام به همه دوستانم در بلاگ استاد پناهی!

نمیدانم راست است یا دروغ

اما اینجا نوشته با یک کلیک یک گرسنه را سیر کنید

گویا قرار است شرکتی به ازای هر کلیک یک وعده غذا به گرسنه ای در جهان بده

به این سایت بروید

و روی این شکل کلیک کنید

بهر حال یک کلیک چیزی از ما که کم نمیکند، میکند؟

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

بدون شرح
مهسا

زیباترین شعر دنیا

پست زیر را خواندم و فقط همین به خاطرم آمد

با سپاس از امیر برای پست قبل

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

یک شعر
مهسا
سلام عزيزم
گفتم برايت بنويسم تا نگران نباشي
مي گويند بيماري ام را تشخيص داده اند.

عزيزم، مي داني
من خيلي عاشق بوده ام
عاشق سنگ و کلوخ بي جهتِ کنار جاده ها
عاشق جسد ظريف بچه اي که در زير باران به خاک مي سپرند
عاشق گاوهايي که در ماه هاي قحطي زده، شيرِ خشک مي دهند
عاشق کاغذ ديواري پاره و چرب آشپزخانه هاي قديم
عاشق پتويي که بوي همخوابگيِ زني را مي دهد با ارواح
عاشق حقيقت هاي کوتاه مدت و پر ابهام
عاشق پرواز خيالي قهرماني که سقوط خواهد کرد
و
عاشقِ تو.

عزيزم، مي داني
من خيلي وفادار بوده ام
وفادار به جاذبه يِ چاه هايي که ديگران کنده اند و در آنها ته نشين شده ام
وفادار به دروغ هايي که خجالت مي کشند راست بگويند
وفادار به قطب نماهاي معيوبي که به گمراهه ها اشاره مي کنند
وفادار به ساعتهاي فراموشکاري که زمان را به تأخير مي اندازند
وفادار به کازانواها، دون ژوان ها، سوپرمن ها،
و مردهاي ديگري که اسمشان همه يکي بوده است
و
وفادار به تو.

عزيزم، مي داني
دکتر مي گويد خنجرهاي زيادي در پشتم ديده است
پيشرفت پزشکي را شکر مي کنم
و از ماشينهاي اِکس رِي و سی تی اِسکَن و اِم آر آي هم سپاسگزارم
کاش مي دانستي
سالهاست که از درد زخمهايم
طاقباز نخوابيده ام.

عزيزم، مي داني
گفتم برايت بنويسم تا نگران نباشي
مي گويند بيماري ام را تشخيص داده اند
و راه علاجِ من، نَفَس کشيدن است
تنها اگر دستهايِ مهربان تو
که زندانبانِ سمجِ گلوگاهم بوده اند،
مي فهميدند.

گفتم برايت بنويسم تا نگران نباشي

پ.ن: نمیدانم از کیست شاید از استاد "حسین پناهی" باشد، یادم نیست، شما نمیدانید؟

جمعه دهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

آیا پرسپولیس یک فیلم ضد ایرانی ست؟
مهسا

فيلمي ديدم كه دلم نيامد شما نبينيد
روايت كميك و طنزگونه اي از زندگي دختري بنام مرجان ساتراپي متولد 1348 خورشيدي در رشت  
كه مصادف ميشود با تاريخي معاصر از انقلاب ايران از نگاه يك دختر بچه، تبعات آن و جنگ ايران و عراق از نگاه دختري نوجوان، به اروپا رفتنش، درد تنهاييش، بازگشتش به مام وطن! ازدواج بچه گانه او در 21 سالگي و پس از آن طلاق و بار ديگر مهاجرتي شايد ابدي به اروپا.
در جايي از فيلم مرجان با خود ميگويد: " life is life همانطور كه ديگر بازندگان ميگويند" واينجاست كه نميفهمم چه لزومي دارد حتما درد يك ملت را به سياست و ضد مليت بودن متهم كنيم.
عده اي ضمن معرفي اين كميك استريپ با صفت "ضد ايراني" آنرا با فيلم 300 مقايسه كرده اند، (يك نمونه را اينجا بخوانيد)  و من هنوز نميدانم آيا قصه واقعيت هاي زندگي پدران و مادران ما، خواهران و برادران ما، و حتي هنوز خودِ ما با فيلم 300 يكي ست؟ بنده هم منتقد سينما نيستم اما اگر من ايراني هستم بايد بگويم حداقل بين خودم و اين فيلم عليرغم اينكه راجع به نسلي قبلتر از من بود هيچگونه تضادي كه نديدم هيچ، تصاوير ساده سياه و سفيد آن را آينه اي مجسم ديدم كه يك عالم از دردهايم را خط به خط با خنده و گريه به هم مي آميخت.
حالا بايد گفت يا من ايراني نيستم يا ...
توصيه ميكنم فيلم را از هر كجا كه ميتوانيد پيدا كنيد و حتما ببينيد.
براي دانلود فيلم اينجا كليك كنيد
براي ديدن يكي از بهترين و ساده ترين نقدهايي كه بر روايت اين فيلم خواندم اينجا كليك كنيد

سه شنبه سی ام بهمن 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

چرا زنان اصولا خطرناكند؟!
مهسا
به قلم سيد ابراهيم نبوي

امتياز ماهنامه زنان لغو شد. تا اينجا همه چيز طبيعي است. ‏

توضيح: گفته شد امتياز ماهنامه زنان به دليل تهديد عليه امنيت رواني جامعه لغو شده است.‏

سووال: ماهنامه زنان چگونه « امنيت رواني جامعه» را تهديد مي کرد؟

اول: اين ماهنامه مربوط به زنان بود و چون زنان خود بخود امنيت رواني جامعه را تهديد مي ‏کنند، طبيعي است که ماهنامه آنها هم همين کار را مي کند.‏

دوم: ماهنامه زنان يک نشريه بود و در آن چيزي نوشته مي شد و چون هر چيزي که نوشته شود ‏خود بخود امنيت رواني جامعه را تهديد مي کند، طبيعي است که ماهنامه زنان دو برابر امنيت ‏رواني جامعه را تهديد مي کرد، چون هم نشريه بود و هم مربوط به زنان.‏

سوم: ماهنامه زنان سياه نمايي مي کرد، چرا سياه نمايي مي کرد؟ چون وضعيت اجتماعي زنان را ‏مي نوشت. آيا اگر هر نشريه اي وضعيت اجتماعي زنان را بنويسد الزاما مجبور است سياه نمايي ‏بکند؟ نه، مجبور نيست ولي وقتي اولين رنگي که به زنان مربوط مي شود، رنگ سياه است و اين ‏ماهنامه هم يک ماهنامه مربوط به زنان است، طبيعي است که وقتي تصوير زنان را منتشر کند، ‏خودبخود سياه نمايي مي شود.‏

چهارم: خوانندگان نشريه زنان، يعني همان زنان، موجوداتي خطرناک بودند و در سال گذشته بيش ‏از يک ميليون نفر از آنها بخاطر همين خطرات از سوي پليس مورد تذکر قرار گرفتند و با وجود ‏اينکه تعداد خوانندگان نشريه زنان نهايتا پنجاه هزار نفر بود، ولي همين پنجاه هزار نفر باعث مي ‏شدند که يک ميليون نفر توسط پليس به عنوان موجودات خطرناک مورد تذکر قرار بگيرند، ‏طبيعي است که وقتي يک نشريه خوانندگانش اين همه خطرناک باشند، نويسندگانش هم بسيار ‏خطرناک ترند و براي امنيت رواني جامعه تهديد محسوب مي شوند.‏

پنجم: نويسندگان نشريه زنان هم موجودات خطرناکي بودند، اين افراد آنقدر خطرناک بودند که مي ‏خواستند يک ميليون امضا جمع کنند و چون جمع کردن امضا اقدام بسيار خطرناکي است، طبيعتا ‏امنيت رواني جامعه را مختل مي کند. حتي بعضي از نويسندگان ماهنامه زنان آنقدر خطرناک ‏بودند که به زور وارد زندان مي شدند و مدتي در آنجا مي ماندند و امنيت اجتماعي زندان را هم به ‏خطر تر مي انداختند. ‏

ششم: يکي از راههايي که ماهنامه زنان از آن طريق امنيت رواني جامعه را تهديد مي کرد، ايجاد ‏ناامني در جامعه بود. اين ناامني بحدي زياد بود که مسوولان امنيت جامعه بعد از انتشار 151 ‏شماره اين ماهنامه، يعني پس از 15 سال متوجه شدند که چه خطر بزرگي جامعه را تهديد مي کند ‏و واقعا اگر تا 15 روز ديگر جلوي آن را نمي گرفتند، بعيد نبود تا بيست سال ديگر اصلا نشود ‏جلوي آن را گرفت.‏

نتيجه گيري اخلاقي: اصولا چيزي که هم نشريه باشد، هم مربوط به زنان و هم نويسنده داشته باشد ‏و هم خواننده، طبيعي است که امنيت رواني جامعه را مختل مي کند، دليل بيشتري لازم است؟!

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

من ميترسم، پس هستم!
مهسا
يک سال بود يا کمتر، نشنيده بودمش، نميتوانستم، ميترسيدم...
اما با بهانه و بي بهانه طلسمش شکست...
درايو G را باز کردم، روي کيبورد H را زدم، حسين پناهي، ctrl+A ، و Enter.
و هاي هاي اشک...
دلم برايش عجيب تنگ بود، دل خوش کرده بودم به زماني دور که در اتاقم را قفل ميکردم، ميخوابيدم، و گريه اش را گريه ميکردم و باز دوره ميکردم و حالا ميترسيدم دوباره تکرارش کنم.
آنقدر ميترسم که ميخواهم از زندگي فرار کنم دوباره
درد دوره ام ميکند...
ميپيچد...
اما خوب در اين يک سال ياد گرفته ام که وقتي نميتوانم براي خودم باشم اصلا خودم نباشم.
حالا ميدانم که زندگي به اندازه تمام چشمها وجود دارد و چشم من به اندازه تمام زندگيهاست،
هست و نيستش را نميدانم،
اما وجود دارد و خيلي زياد هم وجود دارد.
و باز ياد گرفته ام که بعضي ها ميگويند به تعداد هر جسمي روحي ست ولي بعضي هاي ديگر ميگويند به تعداد همه جسمها و هست ها و نيست ها يک روح وجود دارد.
برايم فرقي نميکند که روح يعني چي و تعداد يعني چي، ولي من نظريه منحصر خودم را دارم که بعضي روح ها با هم يکي هستند و بعضي نيستند.
براي من اين هم فرقي نميکند اما...
يک دليل پيدا کرده ام که ميتوانم حتي اگر نه براي خودم، براي او باشم...
حسين دارد ميگويد بنويسم: «منِ عفريته مرا افسون کرده بود، مرا از هستي خود بيرون کرده بود، و اما راز خوشبختي آن سلسله خاموشي بود، خود فراموشي بود، چرخ و چرخيدن خود با هستي، حذر از ديدن خود در هستي ....»
باشد نوشتم.
تو ناممکن هم فيل هوا نميکردن....

يک بار در وبلاگم برايش نوشته بودم:

بودنت را دير باور کرديم
نبودنت را اصلا باور نکرديم...
(براي حسين پناهي که به روزگار غريب شاملو پناهم شد)

و حالا اصلا نميدانم چه ميگويم...

پ.ن1: فعلا خداحافظ که بايد برم مفت بگم و مفت بشنوم...
پ.ن2: اگه ما کار نکنيم، چجوري جوراب و شلغم بخريم؟!!!

2 بهمن 86، ساعت 4 بعدازظهر.

جمعه پنجم بهمن 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

هستا
مهسا
این شعر رو اونقدر دوست دارم که امشب سه جا پُستش کردم با اجازه

هستا به گوشه ي تنهايي اش خزيد
و شراب ناب هفت ساله اي نوشيد
و تمام خدايگان جهان را خنديد
.
هستا به سن جواني رسيده بود
آن دم که بايدش به سبک زنانه اي ظريف
اما تنش کنار ضربه هاي مهلکي شکسته بود
گناه اين بود آري اين
که شرم ملائک را به دوش مي کشيد
.
از اقبال کودکي
کز تجاوزي فجيع جان به در برده بود
تا چهره ي زني که به دنبال قرصي ناني
تن فروشي کرده بود

یکشنبه سی ام دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

حالم دارد به هم میخورد...
مهسا
توضيح:
1- بخش کوچکي از اين گزارش را به دليل حفظ حرمت اين وبلاگ حذف کردم. اسم شهر ليلا را نيز حذف کردم.
2- با اين حال اهالي پناهي مختارند کل مطلب را حذف کنند، اما در هر حال چيزي عوض نميشود، اين يک حقيقت است

جوليا روک
گزارشگر، برنامه عبور از قاره ها

ليلا در 9 سالگي به عالم فحشا فروخته شد و در 18 سالگي توسط يک قاضي ايراني به مرگ محکوم شد اما به دست گروهي از فعالان ايراني حقوق بشر نجات يافت.
ليلا بي سواد بود اما حالا دارد خواندن مي آموزد

"9 سالم بود که مادرم شروع کرد به فروختنم. نمي فهميدم چه اتفاقي مي افتد."
امروز ليلا يک زن جوان 22 ساله است. او دو سال گذشته را در خانه اميد مهر، يک مرکز نگاهداري غيردولتي زنان درمانده جوان در تهران گذرانده است.
"مادرم مي گفت: 'برويم چيزي بخريم، مثل شکلات.' قصد داشت گولم بزند. خيلي بچه بودم. او مرا به جاهايي مي برد."

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

کسی که مثل هیچکس نیست
مهسا
به بهانه هفتاد و سومين سالروز تولد "فروغ فرخزاد" و بيست و چندمين!خودم هم ،با اندکي عجله البته

از نوشته های فروغ خطاب به پدرش، دي ماه 1335 :
      "...درد بزرگ من اين است که شما هرگز مرا نميشناسيد و هيچوقت نخواستيد مرا بشناسيد. شايد شما هنوز هم وقتي به من فکر ميکنيد مرا يک زن سبکسر با افکار احمقانه اي که از خواندن رمان هاي عشقي و داستانهاي مجله تهران مصور در مغز او بوجود آمده است، ميدانيد.کاش اينطور بودم آن وقت ميتوانستم خوشبخت باشم، ان وقت به يک اتاقک کوچولو و شوهري که مي خواست تا آخر عمرش يک کارمند جزء دولت باشد و از قبول هر مسئوليت و هر جهشي براي ترقي و پيشرفت هراس داشت و به رفتن به مجالس رقص و پوشيدن لباسهاي قشنگ و وراجي با زن هاي همسايه و دعوا کردن با مادرشوهر و خلاصه هزار کار کثيف و بي معني ديگر قانع بودم و در دنياي محدود و تاريک پيله خودم مي لوليدم و رشد ميکردم و زندگيم را به پايان ميرساندم. اما من نميتوانم و نميتوانستم اينطور زندگي کنم..."

پ.ن: همان پي نوشت پست قبلي ست البته با اجازه صاحب پست قبلي.
چرايش را من هم نميدانم.

پ.ن2: باران عزيز من اينجا را فراموش نکردم و نميکنم. سر ميزنم هميشه و هنوز، اما ننوشتنم باشد به پاي اينکه دست و دلم نميرود.
ممنون از اينکه به يادم بوديد.

پ.ن3: با چهار روز عجله

از مجموعه " کسی که مثل هیچکس نیست، درباره فروغ فرخزاد، گردآوری پوران فرخزاد"

مهسا

سه شنبه یازدهم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

شراب شیرین
مهسا
مي خواهم بنويسم
دلم که مي آيد،     دستم مي رود
دستم مي آيد،       دلم مي رود
دست و دلم نمي رود
دست و دلم به شعر نمي رود
هواي تلخ مي خواهم تا شعر تلخ
يا شراب تلخ وشب و شيدايي تا شور شيرين و شعر شيرين شهرم،
شيراز
هوا شيرين است شايد
و شراب ...
به حافظ شيراز قسم
شراب تلخ نبود
که مردافکن باشد
يا زن شکن
به تو گفتم مانده ام چرا
دست و دلم نمي رود ...

مهسا

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

کش یعنی سردرد...
مهسا
 
مچاله ميشوم در خود تا تو هي کش بيايي
قنديل ميبندم تا تو جاري شوي
تير ميکشم تا  تسکين بيابي
خاکستر ميشوم تا گُر بگيري
جان ميکَنم تا نفس بکشي
...
نه، بيفايده ست،
بيخود کش نيا!
گسستم.

وبلاگ من

دوشنبه چهارم تیر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

مسافر
مهسا
از راهی دور رسیده بود
خسته
و اینک تنش زخم غربت را به یادگار گرفته بود
همه روز را
به درو کردن خاطرات مرور کرده بود
- زمانش رسیده
دوباره دلتنگی غروب
هه
زمانش رسیده بود
بساطش را جمع کرد
چمدانی پر از خالی
سنگین
تهی
تنها
دم غروب پرواز را چشم به راه داشت...

وبلاگ من

جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia