تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

حدیقه الحقیقه
هرمز

وقتی چشمهامو باز کردند هیچ وقت فکر نمی کردم که دیگه روشنایی رو ببینم .نور لامپ سقفی که توی ذهنم حتی تکان تکان خوردنش روهم تجسم کرده بودم با سیلی محکمی که به صورتم خورد تبدیل به صدای چندش آوری شد که پوست نحیف شده صورتم رو لا به لای دندون هام فراری داد.

شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

قبل از اینکه...
هرمز

 قبل از اینکه بری

به قاب عکس رو میز نگاهی بنداز

به خاطره اون روزعزیز نگاهی بنداز

 سر تو رو شونم گواه من بود

به تو گفتم که بری میمیرم من زود

 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

بی من بمان!
هرمز
دست من از هر بلندا کوتاه

شانه ام بی دست بی همراه

تو که خود مدعی با من بودنی

از خودت غافل غافل

چه توانی کرد بهر این تنها

راهها بسته چشمها کور گوشها

پرند از چرند زیستن با دعا

به امید شکر ظالم که دلش

مگر از سیری بجنبد چه به ما

من دگر هیچ نگویم با تو

از خدا خویش وطن دنیا

بازی آخر لاجرم بازنده میخواهد

خانه آخر شد نشد منزل ما

 

 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

هفت سین
هرمز

ای به هفت سین ستم بنشسته

نا رفیق

خنجرت از پشتمان بردار!

 

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

تا ابد زنانه!
هرمز

ای دختر گریزان از تعصب

ای در آستانه زنانگی مرده

در آغوش شوم هم بستر نا مردت

ای زن روزت تا ابد مبارک باد!

دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

ترامادول
هرمز
هوا بس نا جوانمردانه خوب است

افسوس مرا میل هوا خوردن نیست

ترامادول به فریادم رس

شنبه هفدهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

حاجی فیروز
هرمز

لباسم سرخ از خشم است

من ازشرم نگاه توست که میلرزم

چهره ام در هم کشیده از سیاه شب

من به ساز نا کوک فقر است که می رقصم

آرزویم یک سقف و چهار دیوار است

برسر دوراهی هر چهار راه حیرانم

دایره بر دست من زنگ کومه جبراست

علیم ساربانم اشتر ناکامی خویش خوابانم

بد اقبالی سایه بی نور بی مهریست

و او تنها رفیق تا ابد یارو همراهم

شاد آیا توانند بود مردم مساله این است

من به رسم ماهیان سرخ هر عید میمیرم

سزای حاجی کعبه فیروز این است

زین پس اسیر ساقی میخانه رمیم

سالمرگ خدای رنج نوروز نزدیک است

آنکه بر سرم سقفی فرازد وضو بر او میگیرم

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

کودک آزاری
هرمز
     علی فقط یک بچه تنها بود
     که کسی نگه ش نمیداشت
     چشم علی خیره به لبخندی بود
     نگاهشو از کسی بر نمیداشت
     علی پشت وانت به دنیا اومد
     وقتی مادرش میلی به بچه نداشت
     سرما تو جون علی رفته بود
     وقتی کف وانتو خون بر میداشت
     وقتی به دنیا اومد مادرش مرده بود
     پدرش بود که اونو نگه داشت

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

سر فصل
هرمز
شاخه سار دستانت

وقتی مرا در بر میگیرد

گویی بهاران به کویر تنم سبزه میبارد

دیری از سبزیم نگذشته

هرم نفسهای به شماره افتاده ات

میسوزاند و حرارتت را تابم نیست

یکشنبه بیستم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

راز بی اخلاقی مسلمانان
هرمز

و 'خواجه نصیر الدین' دانشمند یگانه‌ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه‌ی درس بزرگان در همه‌ی زندگانیم برابر آن حقیر می‌نماید و آن این است:

در بغداد هرروز بسیار خبرها می‌رسید از دزدی, قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود. روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می‌کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می‌دانند؟

من بدو گفتم: بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم.

جمعه هجدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

به کجا مینگری؟
هرمز
به کجا مینگری؟
همه جا تاریک است
وای از آن روز که نور
به خود از دیده ظلمت نگرد
و تاریکی
دعوی روشن بزند
وای از آن روز که بر گرده نور
جای شلاق سیاهی
به کبودی گرود
...

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

عصر برلیانیسم!
هرمز

نمیدونم میدونید یا نه که الماس و  برلیان چه فرقی با هم دارند؟

برلیان همون الماسه که ۵۷ وجه تراش خورده به بالا داره

حالا غرض از این افاضه این بود که خواستم به مناسبت ایام پر شکوه و بی نظیر و تکرار نشدنی فجر یاد آور بشم که تاریخ این سرزمین از سال ۵۷ به بعد از دوره الماس به دوره برلیان ترفیع گرفته!!

در طول تاریخ الماسی مون نگین انگشتر اجانب زیادی بودیم

امید که از این به بعد برلیان موزه های چندین هزار سال تمدن  خودمون باشیم!

یعنی میشه؟ آقای هالو؟

-سفر چیز بسیار خوبیست جانم

پنجشنبه دهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

سايه باران
هرمز
به نام خدا

سايه باران

آن روز ، روزي ابري بود سياه سياه كه باران شديدي هم مي باريد يادم نيست زمستان بود يا كه بهار براي حاج علي هم هيچ فرقي نمي كرد چون روز سياهي بود شايد براي بقيه آدمها هم مهم نبود كه زمستان است يا كه بهار براي من هم هيچ فرقي نداشت والا يادم بود واقعا كی فكر مي كرد روزي حاج علي از ميدان توپخانه رد بشود اما به دور و برش فقط نگاه كند و بدون هيچ حرفي و غر و لندي از كنار آن همه فاجعه بدون تحليل بگذرد .

سه شنبه هشتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

قصه ناصر و صبوره
هرمز

دستهای ناصر دستهای یک مادر بود . نرم نرم انگشتهایش اصلا آج نداشت شاید اگر دستهایش آج داشت شکارچیها دستهایش را می کشتند به خاطر آجهایش. ناصر هیچ وقت نمی توانست چیزی را بین دستانش نگاه دارد مخصوصا زنها را.    همیشه میلغزیدند از دستهایش ماهیان مادیان. همیشه می گفت چرا فلس ندارد ماهی زن؟ همیشه پاک میدید  تن  صابونی و لغزنده ی زنان  را دستهایش شفاف   بوددست تنگ بلور بود دستهای ناصر.

دوشنبه هفتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

آری یا بلی؟مسئله این است
هرمز
آره یا بله ؟من با کدامیک مودب ترم؟

بد نیست که بدانید از نظر آوا شناسی و وزن و بار معنایی آره و بله در یک سطح قرار دارندو هیچ وجه تمایز و برتری بین این دو کلمه وجود ندارد!!

هر دو در اثر ساده گفتاری به این اشکال تغییر یافته اند

پس کسی را از گفتن آره سرزنش و به گفتن بله تشویق نکنید.

آری یا بلی

مسئله این است!!

دوشنبه هفتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

میلاد تو
هرمز
   
    دلم میخواد برم بالای برج میلاد
    بلندترین جا برای سقوط آزاد
    آخه توی این شهر همه چیز ممنوعه
    آزادی فقط یه چیزه فقط سقوطه آزاد
    توی این شهر جوانها  زود میمیرن
    مادرا سفره عقد و روی قبرها میچینن
    کارت دعوت عروسی جوانهاش
    آگهی ترحیم میشه رو دیوارهاش
    حجله عروسی  یه جوان چه آرام
    حجله عزا میشه شش دانگ به نام  ناکام
    نشئگی برای احساس اوج پرواز
    شلیک دلقک توی توپ با آهنگ جاز
    اعتیاد سالم فقط با یک دفعه مصرف
    جان زنبور نر که با یه سکس رفت ز کف
    فرار دختراش از زمهریر دوزخ به درک
    به امید میوه بخت رسیده از درختای نرک
    تو چی رفیق راه میشی تا اوج رفتن؟
    تن برگ بشی برای بهار  ساختن؟
    ساختن اوجی که برای لمسش
    دستای نا پاک نرسند به گردش؟

جمعه چهارم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بخشی از کتاب قصه حباب و پری
هرمز

"نر مادر"

در خويش بود كه ناگاه پري شكوه اي روي بدو گذاشته گفت: اي رها زمره چگونه است كه به ناسوت بهر ما آرزومندند؟ بدانگاه رها زمره زبان گشوده فرمود اي نا بلد هرگز مگو بهر ما آرزومندند چرا كه آنان آرزومندان مخلوق گشته اند !

دوستان در این دنیایی که همه چیز تکراری شده این مطلب که برای شما هم پست کردم تازه ترین حرفیست که شنیدم!

متن ادبی این قطعه سنگین به نظر میرسه اما راز بزرگی رو بیان میکنه

اون هم اینه که اصلا حوایی(بصورت شخص واحد) وجود نداشته و خدا فقط حضرت آدم رو خلق کرده که دو صورت زن و مرد رو روی یک پیکر داشته!!!

در اول روز نر مادرشان به آرزوي طمع خويش را بياراست از جفت خويش كه تنها معناي آدميت بود تفرق جست ناسوتيان آه اي ناسوتيان. آري اي شكوه گر آرزومندانتان آنانكه اصيلترينشان نر مادر به خويش رحم نكرد و با ساز و برگ طمع به جنگ با خويش بر خواست بهترينان جفت بر خويش تاب نياورد چون است كه شماي را كه بهترينا نشانند در طلب آرند؟ وقتي نر مادرشان جفت خويش كه بر يك پيكر همسر بودند لغزاند من چه طلب ميكنم از پيش لغزيده را لغزش؟ آنگاه كه خداوندمان كه نامش بلند مرتبه باد در آسمان و ملكوت آدميت را نقش برون زد تنها نر مادر بود كه پذيراي اين نقش گشت باري اگر چه كاملترين بود كه هردو جفت به خويش داشت اما لابد اضداد نبود جامه آدميت چون بر تن كشيد ناگزير تفرق جفتها گشت.

چهارشنبه دوم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

رسوا
هرمز

در پناهت بی پناهم
در شعله چشمت میسوزم
خاکستر پرها گواهم
من نفیر ناله آدم
هوای میل حوایم
اسیرم
نیست ماوایم
امیدم نا امید ذوق فردایم
خانه ام بن بست بی کوچه
زیر هر همکف
رویش برج است
در پله های منفی عالم
منم من
هرمزم خاکستر نشین حجله حسرت
گره افکنده در بختم
سیه بختی!
ودیگر هیچ باکم نیست
رسوایم...

شنبه بیست و هشتم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia