«گرچه میشود بارها به هم چسباند کلماتی اینگونه را، به گونهی جسدی که خیس بود و به ادبیاتی از این دست اندیشید، از این دست اندیشید»
آل ِ مهموت کشف سادهی بعدازظهر چهارشنبه بود که تا امروز کش آمده. گلایههایش به تن بیحوصلگیهایم چسبید، غزلیدنش یا: «قرصمندی» روزگارش، محمود طلوعی. نمیشناسمش، صدرا اما میشناختش: پارک ملتُ سیگارُ سیگاریُ... میفهمی که؟
سوت بزن عقدههاتُ خالی کن عقدههاتُ سوت بزن، خالی کن خالی کن عقدههاتُ ا ُ سوت بزن ا ُ سوت بزن...
آل مهموت 1: «خُب مهم که نیست هرکس یک جور انتظار میکشد من هم مینشینم یک گوشه دست میکنم توی دماغم شاید برگردی یک روز»
آل مهموت 2: «درخت مسئلهی سادهای بود خدا به آن شاخ و برگ داد پرنده گفت و قِر دادُ از سرم پرید ...»
آل مهموت 3: «روی تو کم میشه با سفارش امشب من، قهوهی فرانسه با شیر نفسگیر خودت...»
پی نوشت: چند تا از شعرهایش را آوردم اینجا، تقدیم به همهی آنهایی که از بد روزگار شاعرند.
|