تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

آل ِ مهموت
مشیا
«گرچه می‌شود بارها به هم چسباند کلماتی اینگونه را،
به گونه‌ی جسدی که خیس بود
و به ادبیاتی از این دست اندیشید،
از این دست اندیشید»

آل ِ مهموت کشف ساده‌ی بعدازظهر چهارشنبه بود که تا امروز کش آمده. گلایه‌هایش به تن بی‌حوصلگی‌هایم چسبید، غزلیدنش یا: «قرص‌مندی» روزگارش، محمود طلوعی.
نمی‌شناسمش، صدرا اما می‌شناختش: پارک ملتُ سیگارُ سیگاریُ... می‌فهمی که؟

سوت بزن عقده‌هاتُ خالی کن
عقده‌هاتُ سوت بزن، خالی کن
خالی کن عقده‌هاتُ   ا ُ سوت بزن
                           ‌‌‌       ا ُ سوت بزن...


آل مهموت 1:
«خُب مهم که نیست
هرکس یک جور انتظار می‌کشد
من هم می‌نشینم یک گوشه
دست می‌کنم توی دماغم
شاید برگردی یک روز»

آل مهموت 2:
«درخت مسئله‌ی ساده‌ای بود
خدا به آن شاخ و برگ داد
پرنده گفت و قِر دادُ از سرم پرید ...»

آل مهموت 3:
«روی تو کم می‌شه با سفارش امشب من،
                      قهوه‌ی فرانسه با شیر نفس‌گیر خودت...»


پی نوشت:
چند تا از شعرهایش را آوردم اینجا، تقدیم به همه‌ی آنهایی که از بد روزگار شاعرند.

جمعه نوزدهم مهر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

روانشناسی موفقیت
مشیا

آیا شما در کسب و کار ناموفقید؟ روابط زناشوییتان به سردی گراییده و تخت خوابتان به انداره‌ی کافی داغ نیست؟ آدم منزویی هستید؟ از زندگی کردن لذت نمی‌برید؟ اعتماد به نفستان را از دست داده اید؟...
چاره‌ی کار خیلی ساده است: غورباقه را قورت بده!

یکشنبه هفتم مهر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

من و نازی
مشیا

این دفتر را به جواد یساری تقدیم می‌کنم
که عمری شرافتمندانه آواز خواند...
و گمان نکنم فهمیده باشد
کتاب حضرت موسا
انجیل است یا تورات


در میان آن دسته از آثار پناهی که خوانده‌ام، «من و نازی» و «نامه‌هایی به آنا» را بیش‌تر دوست دارم، صداقت و سادگی‌ای که در این دو اثر موج می‌زند، عجیب به دل آدم می‌نشیند، پناهی به اعتقاد من در این دو اثر بیش از سایر آثارش پناهی است، به خصوص در من و نازی.
در این اثر - من و نازی -  خبری از زبان فاخر شعری نیست، من و نازی جولانگاه زبان پناهی است، با همان ته لهجه‌ی شیرین معصومیت و سادگی.
من و نازی مجموعه‌ی کاملی از ترس‌ها، امیدها، تردیدها و آرزوهای شاعر ست، شاعری که بدبینی مبتنی بر شکاکیت را می‌توان از المانهای اصلی آثارش دانست. شک به همه‌ی داعیه‌داران « سعادت» و « کمال » و در نهایت سرگشتگی، سرگیجه، سردرد و سقوط ...
«من» در این مجموعه نمود بارزی از همه‌ی این ویژگی‌ها ست، ساده، شاعر، کمی اهل فلسفه، مهربان، سرگشته، مردد، مایوس... و در مقابل «نازی» در یک کلام تمام سادگی ست. آیینه‌ای برای روایت «من»
این مجموعه با شعر « آشنایی منُ نازی» آغاز می شود، شعری که هم از لحاظ فرم و هم از لحاظ زبان شعری با دیگر اشعار این مجموعه متفاوت است، خواننده‌ی این شعر خود را در مقابل اثری می‌یابد که درکش آسان نیست، فضای وهم‌آلود و جملات راز گونه و منقطع از ویژگی‌های این شعر است، انگار که شاعر تصویری از یک خواب را نقاشی کرده باشد، داستان آفرینش!
پناهی در این اثر برای روایت خود به زبان نویی دست یافته و از این حیث این اثر با سایر اشعار پناهی قابل مقایسه نیست.
طنز تلخ  «گفتگوی من و نازی زیر چتر»، نوستالژی «قیل و قال من و نازی سر هیچ» و روایت سورئالیستی «شبی که من و نازی با هم مردیم» در کنار شاهکار «شب و نازی من و تب»، کلیت اثری را شکل می‌دهد که بی‌شک یکی از بهترین آثار پناهی است.

با هم دوباره بخوانیم:

آشنایی ‌من و  نازی
گفت‌گوی ‌من و  نازی ‌زیر چتر
قیل و  قال من و  نازی ‌سر هیچ
شب و  نازی، من و  تب
شبی ‌که من و  نازی ‌با هم مردیم
باز هم من و  نازی
غلت نازی، من و دکتر و مداد زردم
آخرین گفت و گوی ‌من و نازی

سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

دادائیسم
مشیا

«با هنر باید جهان را تحقیر کرد، تکان داد، و در صورت امکان ویرایش کرد.»
                                                                                  تریستان تزارا

در سال 1916 ، در کاباره‌ی کوچکی در شهر زوریخ، مکتبی پا بر عرصه‌ی وجود نهاد که علی‌رغم عمر نسبتن کوتاهش (1922-1916) تاثیری شگرف بر مکاتب هنری پس از خود گذاشت.
بنیانگذاران این جنبش هنری (هوگو بال، تریستان تزارا و هانس آرپ) که نام عجیب، چند پهلو و تصادفی «دادا» [1] را برای آن بر گزیده بودند، دادائیسم را نه یک سبک هنری تازه بلکه آغاز انزجار معرفی کردند، آغاز انزجار از عقلانیتی که جهان را غرق در فاجعه‌ی جنگ جهانی اول کرده بود، انزجار از همه‌ی سنت‌ها و اخلاقیات مدرنی که با همه‌ی ادعاهای پر رنگ و لعابشان نتوانسته بودند مانعی باشند در مهار آتش و خون جنگ.
دادائیسم به راستی آغاز این انزجار و فریاد آن با صدایی بلند بود:
«ما نه ادبیات می‌خواهیم نه ادیبان را، نه هنر می‌خواهیم نه هنرمندان را، ما موسیقی نمی‌خواهیم، عقل و خرد را نمی‌خواهیم، وطن و سیاست را نمی‌خواهیم. ما از همه چیز بیزار و فراری هستیم.»

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بدون عنوان
مشیا

«جا ماندم از قافله‌ی الاغ‌ها رفیق. در حالیکه هنوز از آسمان شصت تیر می‌بارد بر سر کودکی‌ام. همه‌ی ماجراهای رفته بر من، همه‌ی خاطرات کودکی‌م شده چند تا عکس و معلوم نیست ته کدام کمد افتاده. حالا کارمند سازمان فلان شده‌ام که شرط تخصصی‌اش خواندن نماز و گذاشتن ته ریش است. به گا رفته‌ام رفیق!

شنبه پنجم مرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

کودکان کار
مشیا
تقدیم به برادران و خواهران کوچکم در
كارخانه‌های ابریشم‌بافی هند،
مزارع نیشكر السالوادور،
مزارع موز اکوادور،
تقدیم به برادران و خواهران کوچکم در
بروندی، میانمار، ساحل عاج، كنگو، كلمبیا، نپال، فیلیپین، سومالی، ایران، سریلانكا، سودان، چاد، اوگاندا، افغانستان، پاکستان....
تقدیم به برادرم الیور و خواهر کوچکم که کبریت میفروخت.


دوران دانشجویی بود روزهایی که با یک دوربین عاریه کارم پرسه زدن بود و گه گاهی هم برای دل خودم عکس می‌گرفتم، عکس‌هایی که هنوز چندتایی‌شان را به یاد آن روزها نگه داشته‌ام، مثل عکس آن پیرمردی که گل مریم می‌فروخت، باقی را دوستان بردند، بعضی‌ها را هم خودم به این و آن یادگاری دادم.
خیلی از عکس‌هایم را از میدان طوقچی گرفته‌ام کمی به این میدان مانده، ترمینالی بود به اسم باغ قوشخانه، شهر فرنگی بود برای خودش. پایت را داخل نگذاشته بودی دورو برت پر می‌شد از غریبه‌هایی کوچک، با نگاه‌ها و دست‌هایی ملتمس. اواخر اکثرشان را به اسم می‌شناختم. مشتری ثابت پسر بچه ای بودم که واکس می‌زد، اسمش علی محمد بود، از باقی بچه‌ها بی دست و پا تر بود و عجیب مرا یاد کودکی خودم می‌انداخت، پدرش مرده بود و حالا او و خواهر کوچکش نان آور خانه بودند.
از آن روزها تا به امروز هر بار که کودکی را در حال کار کردن می‌بینم به علی محمد فکر می‌کنم، و به این سوال که سهم من در ساختن دنیایی شایسته‌ی کودکان چیست؟

انجمن حمایت از کودکان کار
جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان
کمیته حمایت از کودکان خیابانی ایران - سوئد

این خانه سیاه نیست
تمام آنچه ندارم...

دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

توهم توطئه
مشیا

آنچه در زير خواهيد خواند بخشي از سخنراني دکتر روازاده « متخصص و احيا گر طب اسلامي»، در سلسله نشست‌هاي «اخلاق در خانواده» است، که توسط مديريت تربيتي موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني در جهت رشد، بالندگي و تحکيم خانواده بر اساس تعاليم انسان ساز اسلام برگزار گرديده .
دکتر روازده«... وقتي که ديدند فقط از اين راه موفق نميشن صددرصد، آمدن هرچه ما داشتيم محتواش رو عوض کردن، اين يکي از هنرهاي صهيونيست‌هاست، ظاهرش رو نگه مي‌دارن. اونوقت ما با شما بحث داريم سر اين موضوع. هيچ‌وقت نمي‌گه که کره بد است، اتفاقن روغن نباتي فلان هم طعم کره دارد، هيچ‌وقت نمياد بگه کره بد است، ولي مياد محتوياتش رو عوض ميکنه، بازيافت فاضلاب‌هاي شهري رو ميگيرن، ميان بسته بندي ميکنن به نام کره ميدن به مردم، چرا؟ چون فرهنگ کره رو از ما گرفتن، ما اگر بدانيم چرا ميگن «بهت نشون ميدم يک من ماست چقد کره داره»، مشکل حل ميشه ديگه، ديگه مثل اين فيلم‌هاي سريال‌هاي امروز نيست که هر چي ياد ميدن بهمون يک سري مسائل بلانسبت، بعضياشون هشويات [هجويات] ياد بچه هاي ما بدن، فحش بدن به هم ديگه، بي تربيتي بکنن، هي هر روز يک چيز جديدتر مياد و خيلي راحت يک بچه‌ي سه ساله، چهار ساله به باباش ميگه: «تو غِلَط مي کني» [خنده ي حضار] خيلي راحت، به اسم شوخي کردنه ديگه، عادتش ميده به باباش بگه تو غلط ميکني، به اين سادگي که شما نمي‌تونين به همه ياد بدين که به باباشون اين حرف رو بزنن يا به مادرشون اين حرف رو بزنن. اينا [صهيونيست‌ها] خيلي ظريف دارن اين کار رو ميکنن، ولي اون موقع اينو نمي‌گفت، اون مي‌خواست، مادر به بچه ش تهديدش بکنه مي‌گفت: «حُر شهيدت مي‌کنم»  هم حُر رو معرفي ميکرد، هم شهادت رو معرفي ميکرد، هم بهش مي‌فهموند که تو اهل توبه اي، هزار رقم اين توش مسائل تربيتي هست.
حالا دشمن مياد چيکار ميکنه، کار تربيتي اينه که حالا تغذيه رو به طور کامل ميگم تا فرصت هست ايشاالله، مياد به مادرا ياد ميده که بچه‌هاتون وقتي به دنيا ميان بگين:«اتل، متل، توتوله» که نمي دونيَم چي چي هست! کار فرهنگي رو ببينين، چقدر قشنگ کار ميکنن، اينو بايد روانشناس‌هاي اسلامي ما بشينن رو اين کار کنن. بعد ميگه :«گاو حسن چجوره» يعني اينجا که ميخواي از اين مسائل مطرح کني امام حسن مطرح ميشه [؟؟!] ديگه بابک و کورش و فلان و فلان ديگه نيست، حالا همين امام حسن رو که مطرح ميکنه ميگه «گاوش، نه شير داره نه پستون ، -گاوي که نه شير داره نه پستون-  اينا رو الان نمي شه، از بعد روانشناسي وقت نيست بشکافيم ببينيم کجا رو دارن هدف قرار ميدن، بچه ي نوزاد رو. گاوي که نه شير داره نه پستون! شيرش رو بردن هندستون؟، يعني حسن مغزش چجوري داره کار ميکنه، يعني هم گاوي رو که شير نمي ده نگه داشته، هم خيال ميکنه شيرش رفت هندستون. بعد ميگه:« رفته هندستون يک زن کردي بستون!» نميدونم چه ربطي داره هندستون به کردستان؟، بعد [زن] کُردي که گرفت ميگه:«اسمش رو بذار انغزي -آذربايجان شرقي- بعد دور کلاش قرمزي -ترکمن صحرا- . بايد حواس جمع باشه، دشمن از ابتدا شروع مي‌کنه، الان تمام ملت ما رو اينا الکل دادن خوردن، کمتر کسي پيدا ميشه الکل نخورده باشه.....»

چهارشنبه یکم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بدون عنوان
مشیا

نفسم در سینه حبس شده بود و هر آن منتظر بودم سوال پیچم کند. اما گویا به این زودی‌ها خیالش را نداشت. یا شاید این هم شگردی بود برای در هم شکستن مقاومتم. حالا چرا گمان می‌کرد خیال مقاومت دارم بماند.
راستش، من تصمیم گرفته بودم همه چیز را بگویم. دست خودم نبود که با یک تشر رنگم می‌پرید و با یک سیلی شلوارم را خیس می‌کردم. این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز.
از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد، از کوچک‌تر که مبادا دلش بشکند، از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد، از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.
اصولن من با استناد به این که موش‌ها گوش دارند و گربه ها شاخ می‌زنند! اهل بیگدار به آب زدن نبودم، یاد گرفته بودم که باید پاهایم را به اندازه ی گلیمم دراز کنم و احیانن از روی حواس پرتی آنها را در کفش بزرگتر ها نکنم.
من، به حقیقت فرزند خلف محافظه کاری‌های تاریخی پدرانم بودم، کلکسیون نصیحت‌هایی که به قول قدیمی‌ها باید با آب طلا نوشتشان.
«منه در میان راز با هر کسی       که جاسوس هم کاسه دیدم بسی»
«سنگ بر باره حصار مزن        که بود کز حصار سنگ آید برون!»
«مکن خانه در راه سیل ای غلام!»
«مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است.»
«مکن خواجه بر خویشتن کار سخت» ....
راحتتان کنم، آنچه آموخته بودم، همه اش نصیحت بود، همه اش نهی، هیچ کس هم نگفته بود که چکار باید کرد . یکی هم که به گمانم از دستش در رفته و گفته بود «ای که دستت می‌رسد کاری بکن         پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار»، احتمالن به مصداق «سری را که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند»، از گفتن اینکه چه باید کرد، طفره رفته بود...
این طور بود که من هیچ چیز یاد نگرفته بودم. ازجمله مقاومت کردن را...

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

تمام آنچه ندارم...
مشیا

« وقتی می‌خواهيم از مرز دوغارون وارد خاک افغانستان شويم، در نقطه‌ی صفر مرزی اولين چيزی که همراه خاک و باد توجه را جلب می‌کند، پرچم رنگ و رو رفته‌ی افغانستان و موازی آن پرچم پاره‌پاره شده‌ی ايران است. پای به خاک افغانستان که می‌گذاريم، مفهوم تلخ مرز خود را بيشتر می‌نماياند.»

مدتها بود که می‌خواستم از مفهوم تلخ مرز بنویسم، از حقوق پناهندگان، از کنوانسیون‌های بین‌المللی، از مفهوم وطن که درکش نمی‌کنم و از ناسیونالیسم که از آن منتفرم ...
دلم می‌خواست از  روزی بنویسم که پیر مرد داستان غم‌بار «رقص میری» را برام تعریف کرد، داستان فریاد، خون، گلوله و اشک ...
می‌خواستم از پیر زنی بنویسم که از شهرش «مزار» می‌گفت و کوچه‌ی «عباس حاجت روا»، از سیلی خوردنش، از کشته شدن پسرش، ...
اما چیزی که  وادار به نوشتنم کرد، حکایت دیگری است ...

جمعه بیست و یکم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

این خانه سیاه نیست
مشیا

 « من از میان ریشه‌های گیاهان گوشتخوار می‌آیم
ومغزمن هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه‌ای است که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند»

دغدغه ی روزهایی که گذشت ( معرفی مرکز توانبخشی نشاط )

 

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

به بهانه‌ی زرد!
مشیا
Starry Night, c.1889ونسان وان گوگ - vincent van gogh

در سی‌ام مارس 1853 در جنوب هلند متولد شد. در یازده سالگی از خانواده جدا شد، دوران تحصیل راهنمایی را نیمه کاره رها کرد، مدتی در لندن و پاریس فروشندگی کرد اما به دلیل رفتار نامناسب با مشتریان از کار اخراج شد. پس از آن به عنوان دستیار کشیش به انگلستان رفت و پس از بازگشت در آمستردام به تحصیل در رشته‌ی الهیات پرداخت. اما پس از یک سال از ادامه‌ی تحصیل منصرف و برای نجات و هدایت کارگران معادن عازم بلژیک شد، در این کار هم موفقیت چندانی کسب نکرد چرا که پس از مدتی به دلیل تعصب شدید و از خودگذشتگی نامتعارفش در برابر فقر، او را از كار بركنار كردند.
در عشق و عاشقی هم با آن چهره‌ی زمخت و جیب‌های همیشه خالیش مرد چندان موفقی نبود.
در 28 سالگی به نقاشی روی آورد و در طول حیات کوتاه هنریش تنها موفق به فروش یک تابلو شد، مدتی در یک آسایشگاه روانی بستری شد و سرانجام در 36 سالگی با شلیک گلوله خودکشی کرد.

گالری نقاشی‌های ونسان ونگوگ

پنجشنبه سوم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

مشیا

سه شنبه دهم مهر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

لالایی - آوای فراموش شده
مشیا

«با دقت به ترانه‌های ملی گوش فراده، آن‌ها سرچشمه‌ی بی‌پایان زیباترین ملودی‌ها هستند که چشم‌های تو را به صفات فرهنگ و هنر شکوفای ملل باز می‌کنند.»
                                                            شومان

     لالایی‌هانخستين و ساده‌ترين نمونه‌ی ادبيات شفاهی و شناسنامه‌ی صوتی دغدغه‌ها و حساسیت‌های فرهنگی ـ اجتماعی و اصیل‌ترین و درونی‌ترین بروز احساسی مادران ایرانی است، نغمات ساده و پرمهری که از زبان آسمانی‌ترین موجود در بهشتی‌ترین لحظات سروده شده‌اند. لالایی‌ها بیانگر بی‌چون و چرای رنج‌ها، دلتنگی‌ها، آرزوها، اشک‌ها و لبخندهای مادرانی ست که گویی در طول تاریخ حیات پررنجشان جز جگر گوشه‌ و دلبند خویش محرمی و سنگ صبوری برای دلتنگی‌ها و خستگی‌هایشان نیافته‌اند.

شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

دیگران در آثار حسین پناهی (1)
مشیا
 James joyce  نویسنده و شاعر ایرلندی

جیمز جویس در دوم فوریه 1882 در دوبلین متولد شد و با اولین اثر خود دوبلینی‌ها خود را به دنیای ادب معرفی کرد، جویس در این اثر ناتورالیسمی از پشت نقاب شک و طنز، چاره ناپذیری دردآور و فضای پرتشویشی را نمایان می‌سازد که جامعه‌ی ایرلندی در آن می‌زیسته است، ایرلند غم‌زده ای که آشکارا زمینه‌ی همه‌ی آثار جویس را تشکیل می‌دهد. جویس دومین اثر خود چهره‌ی هنرمند در جوانی را در سال ۱۹۱۶منتشر کرد، اثری که جویس در آن با تصویر پردازی‌های شاعرانه و امپرسیونیستی خانواده، معاشرت‌ها و تحولات زندگی روحی خود را وصف کرده است. در سال ۱۹۲۱نوشتن شاهکارش الویس را به پایان رساند و برای همیشه خود را در ادبیات جهان جاودانه ساخت، اثری که به عنوان مهمترین و مؤثرترین داستان قرن شناخته شده است. در سال ۱۹۳۹ بیداری فینیگان‌ها را منتشر کرد و آن را «اثری دیوانه وار از یک دیوانه» خواند.
حوادث این کتاب هفتصد صفحه‌ای و دشوار که برخی آن را بزرگترین دستاورد تخیل انسان در قرن ما می‌دانند برخلاف کتاب اولیس که نمودار روز است، حوادث شب را در بردارد. اولیس که تحت تأثیر کتاب اودیسه اثر هومر قرار گرفته، بیشتر جنبه اساطیری دارد و قهرمانان اساطیری را به زندگی عادی می‌کشاند، در حالی که بیداری فینیگان‌ها یک نقب در ناخودآگاه و یک تاریخ تمدن است قهرمانان هردو کتاب از مردم عادی دوبلین‌اند، اما روش شگفت‌انگیزی که در ساختمان آن‌ها به کار رفته، این آثار را بدیع و غیرمعمول ساخته است...
جویس در سال ۱۹۴۱ تقریباً نابینا در سوییس به علت زخم معده در‌گذشت در‌حالی‌که تصويرش با چشم‌بند سياه و گاه مضحكش برای همیشه بر ذهن ادبيات جهان تراشيده شده است.
 

    
 منابع :
  زهرا خانلری. فرهنگ ادبیات جهان. خوارزمی.
  سیروس ذکاء .فرهنگ آثار. سروش
  کاوه سیدحسینی. فرهنگ آثار. سروش.
  ایران . شماره 3477
  شرق. شماره 690

شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

در ستایش هچی و پوچی (2)
مشیا
«بيدارشدن، تراموا، چهار ساعت کار در دفتر يا کارخانه، ناهار، تراموا، و چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه و شنبه با همين وضع و ترتيب...» افسانه سزيف
آلبر کامو را مي‌توان در کنار نويسندگاني چون ژان پل سارتر، آندره مالرو، و سيمون دوبوار از پيش‌آهنگان مکتب اگزيستانسياليسم دانست. اين مکتب ادبي که پيش از جنگ دوم جهاني در فرانسه بوجود آمد بر شالوده ي اصالت وجود ، آزادي انسان و پوچي زندگي استوار است.
اين شيوه‌ی ادبی انسان را پديده‌اي آزاد و فرمانروا بر سرنوشت خويش مي‌داند و از بستگي‌هاي انسان با اجتماع و آيين و سنن آن سر باز مي‌زند و در هيچ‌کاري ارزش گذشته تاريخي و همکاري دسته جمعي سرنوشت را نمي‌پذيرد و چون زندگي کنوني را در چهارچوب اجتماع مي‌نگرد و انگيزه‌ها را با آزادي انسان دشمن مي‌بيند، آن را تلخ و پوچ مي‌نامد و راه خوشبختي را در گريختن از اين جهان ناسازگار و رهايي از تار و پودهاي اجتماع مي‌داند. از آثار مهم اگزيستانسياليستي مي‌توان به «تهوع» اثر سارتر و «بيگانه» اثر آلبر کامو اشاره نمود.
و اما بيگانه ...
«بيگانه» که به‌نوعي اولين اثر «کامو» بود، در سال 1942 به چاپ رسيد و در اندک‌زماني براي نويسنده‌ي جوان‌اش نام و آوازه‌ به هم‌راه آورد. «کامو» در اين اثر به نسبت کوتاه، به سرگذشت مرد جواني به نام «مورسو» مي‌پردازد، شخصيتي که «در بازي همگاني شرکت نمي‌کند» و عادت ندارد که چون ديگران ماسک بر چهره بگذارد و نقش‌ بازي کند، مورسو، همان‌طور که کامو مي‌گويد انساني «وازده» نيست، او انساني‌ست که تن به قواعد عمومي نمي‌دهد و احساس‌اش را پنهان نمي‌کند. «مورسو» بي‌گناهي است که نمي‌توانيم درکش کنيم، او انسان ساده‌اي است که نويسنده نام «پوچ» يا «بيهوده» بر آن مي‌نهد،
به اعتقاد من بيگانه آلبر کامو داستان انسان است، انساني که در مقابل دنيا قرار گرفته و دريافته است که «دنيا جز يک بي‌نظمي و هرج و مرج چيز ديگري نيست» يک «تعادل ابدي که از هرج و مرج زاده شده است»...

دانلود کتاب بیگانه نوشته‌ی آلبرکامو

دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

در ستایش هیچی و پوچی
مشیا
به باران که می‌داند انگار...
نیچه در باب هاملت می‌گوید، که ناتوانی عملی هاملت ناشی از این دانایی بود که هیچ کاری و واکنشی ثمری ندارد. از اینرو ناتوانی او ناشی از دانایی و خرد اوست!
«شناخت و آگاهی کشنده عمل است. برای عمل کردن نیاز به حجاب توهم است و این است آموزش هملت»
آری! اولین مزه مهم هیچی پی‌بردن به بی‌ثمر بودن هر عمل و کاری‌ست. پی‌بردن به بی‌ثمری و پوچی هر اندیشه و نگاهی، بی‌ثمری و پوچی هر آرمانی یا عشقی و تهوع همه‌ی آن جهان و امیدهای گذشته، عق‌زدن و بالا‌آوردن الواح و متاروایت‌ها، و احساس تهوع، تحقیر، یاس، غم و ترس، احساس یاس و ناامیدی نسبت به همه‌ی امیدها، احساسات و آرمان‌های خویش، ترس و ناامیدی از شناخت خویش.
و اینگونه انسان با ورود به این عرصه‌ی هیچ، به پوچ بودن همه آرمان‌ها، اخلاقیات، دانایی‌ها و احساسات بزرگ خویش پی‌میبرد و بزمین می‌خورد، ناامید می‌شود و بن بست خویش را احساس می‌کند.
اگر هیچی عرصه‌ای است که در آن انسان با فرو‌‌ریختن و بی‌معنا شدن همه‌ی آرمان‌ها و دانایی‌هایش روبرو می‌شود، آنگاه پوچی عرصه‌ی حس و لمس این هیچی است. و اینگونه انسان تنها می‌شود و در بی انتهای تنهایی خویش، خودش را در مرکز یک هیچ بزرگ احساس می‌کند، زیرا پی می‌برد که آنچه تاکنون به زندگی و جهانش معنا می‌داده است، مشتی مزخرفات و حماقت‌های کودکانه بیش نبوده است، و در یک کلام: «هیچ بوده است». و در نا‌خودآگاه خود روزی هزار بار آن‌ها را بالا می‌آورد و تهی می‌شود، سبک، بی‌معنا، پوچ، چراکه همه‌ی آن چیزهایی که وجودش را پر کرده ‌بودند و به بودنش هویت و معنا می‌دادند و به او نشان می‌دادند که خوب و بد چیست، بالا و پایین چیست، حقیقت و ضد حقیقت چیست و اینگونه تعادل و بقای او و جهانش را، عشق و اخلاقش را امکان‌پذیر می‌ساختند، در اینجا بی معنا و بی هویت می‌شوند، تهی از هرگونه توان و قدرتی می‌شوند و دیگر نمی‌توانند حتی لحظه‌ای تعادل ایجاد کنند. اینجاست که همه‌ی آن ساختار گذشته و حال فرو می‌شکند و انسان وارد عرصه ایهام و گسست می‌شود به قول پسامدرن‌ها...، یا به عرصه یاس بی‌پایان بباور کیرگه‌گارد...

شنبه پنجم خرداد 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

درباره ما
مشیا
 

در دست ویرایش

 

 

جمعه ششم بهمن 1385 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia