تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

هیچی
علی
«کسی اینجاست؟
هَلا! من با شمایم، های! می پرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی، یا که لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟»

دلم تنگ، دلم گرفته ست. دلم تنگ گرفته است.
ابرها گز می کنند آسمان این روزها را. این روزهای لعنتی. لزاجت یک خیسی چسبناک.
چیزی کفاف نمی دهد شعله‌ی دوران را.

یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

سطح
علی

دیروز، رئیس مجلس شورای اسلامی در مراسم اختتامیه دوره جوایز ادبی جلال آل احمد طی بیاناتی فرمودند: "...ظرفیت فکری مردم نیز در سطحی است که زیر چتری غیر از ولایت فقیه و مسلط بر مسایل فرهنگی و سیاسی نمی روند"

به خوبی پیداست که آقای لاریجانی سطح فکری مردم را چیزی کمتر از یک دانه عدس می دانند.

چهارشنبه چهارم آذر 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

مردمی
علی
"بهجت جون، حالا اگه بگیرن‌مون قرص‌هامون رو نیوردیم که
پیرزنه به اون یکی می‌گفت"

مریم ایمیلی فرستاده بود با عنوان "برای آن‌که همیشه یادمان بماند" که به لطف خدمت نامقدس سربازی تازه امروز فرصت پرده‌برداری یا بهره‌برداری ازش رو پیدا کردم. حرف و حدیث نمی‌خواد. روایت آدم‌های معمولی بود از 13 آبان سال 1388. يکی از هزاران مجالی بود که این روزها می‌شود دید. کاملش را در این لینک ببینید: "در سیزده آبان هشتاد و هشت اتفاق افتاد."

یکشنبه یکم آذر 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

پانچ
علی

کار که تمام می‌شود

آخرين گلوله که شليک شد

سرباز کوله بارش را جمع می‌کند

سرزمین‌های فتح شده يا از دست رفته را پشت سر می‌گذارد

و به خانه باز می‌گردد

تا کمی بخوابد

به اميدی که

اين همه کابوسی بوده‌ست

و بيدار که شد

باز دوباره بيل و داس به دست

به سراغ مزرعه‌اش خواهد رفت

اما افسوس

سرباز هميشه يک سرباز می‌ماند

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

طاعون
علی
"هر چی لب تو دنیاست مجیز تو رو میگن/ تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر"

یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

امروز
علی
امروز ۱۳ آبان بود. ۱۳ آبان...


پ.ن: این نوشته علی نژاد را هم بخوانید http://masihalinejad.com/topic/2009/10/31/1003677

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

بنگ
علی

The division bell_94دوست دارم یه کار داشته باشم. یه کار که هر روز صبح زود به خاطرش از خونم بزنم بیرون. و یه خونه، یه خونه که هر روز صبح زود برای رفتن سر کار ازش بزنم بیرون. دوست دارم یه ماشین هم داشته باشم. یه ماشین که به خاطرش رانندگی یاد بگیرم و گواهی نامه داشته باشم تا بتونم سوارش بشم و هر روز صبح زود برای رفتن سر کار باهاش از خونه بزنم بیرون. از خونه بزنم بیرون...

با چشمای خواب آلود بیام تو پارکینگ، در ماشین رو باز کنم و بشینم توش. با دست دنبال دکمه‌ی ضبط بگردم و روشنش کنم. روشنش کنم و Marooned پینک فلوید رو پخش کنه. اونوقت یه نفس عمیق بکشم، سرم رو تکیه بدم به پشتی صندلی و چشمام رو ببندم...

سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

یارم بیا (یا وقتی خدا خوابه یا هامون یا انار یا ...)
علی
"توی شهر مایارم بیا
خنجر می‌کارن"
باید نشست و های های گریه کرد...

"بکشم باز وسط مثل تو پای خدا رو؟
به گه می‌کشی..."
خب یه محفل سه نفری؟
خودمم از خودم تعجب می‌کنم. کجا بریم؟
محمو آباد؟!!
خب حالا چهار نفریم.
ورق هم نداریم که بازی کنیم.
"ای یارم بیا
دلدارم بیا"
سورئال! معرکه. انار...

جمعه هشتم آبان 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

هورتن
علی
هورتن

شاید خدا یک فیل باشد.

 

 

 

جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

کمدی الهی
علی
پس چون موسی به میعادگاه رسید فرمود:
پروردگارا خودت را به من نشان بده.
و خداوند فرمود:
بیلاخ، هرگز مرا نخواهی دید!

چهارشنبه هشتم مهر 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

پرده ی اول: محنت
علی
کارتن خوابی

پنجاه تومن برای این که وجدانتان را بخوابانید.

صد تومن برای این که کار خوبی انجام داده باشید.

دویست تومن برای این که از خودتان راضی باشید.

چهارشنبه یکم مهر 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

با هم گوش بدیم
علی

کودکان کار"رفتم سر کوچه، یه پک از سیگار بگیرم
رفتم اون دنیا، تا بمیرم"
خواستم بنویسم از زیبایی پاییز و زمستان. از لذت چای داغ و سیگار. از گز کردن کوچه ها و سیگار. از ابر و سرما و برف و باد و...سیگار.
اما یاد پاهای بی کفش و تن های بدون تنپوش افتادم. یاد سرهای بدون سقف. یاد پلاستیک ها و کارتن خوابی ها. یاد بچه های کار و کودکان خیابانی. یاد گاز. گازی که قطع می شود، کم می شود، صادر می شود، باج داده می شود، تحریم می شود، تهدید می شود،...!
یاد گاز لعنتی که می شود!
می شود تمام زندگی ما! می شود خزر. می شود روسیه، می شود باج! بحران! بحران انرژی می شود! تن آدم یخ می شود!
پاییز و زمستان، بدون گاز و  پول و لباس و غذا و خانه، نه نمی شود!
پ.ن: تا هدیه ی امسال رییس جمهور تحمیلی چه باشد؟!!

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

جاده
علی
ماشین هایی که می آیند، می روند، و تو همچنان ایستاده ای...

 

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

خاردار
علی
دستی که دیوار می‌کشد، فرار را اختراع کرده است.سیم خاردار

سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

تیاتر
علی

در نمايش اجباري زندگي، اجبارن نمايش بازي مي‌كنم!


پي‌نوشت:‌

بهش گفتم: "دقت كردي دوستان فاشيست جديدن از «در انتظار گودو» بودن خسته شدن! به فكر اينن كه خودشون كاري بكنن؟"

جمعه ششم شهریور 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

نظر شخصی من در مورد این مسائله‌ی کلی
علی
از نظر من طرح اين بحث از اساس اشتباه بوده!
موضوع سر خوانش‌هاست. چه‌كسي پناهي را سند زده؟
واضح و مكتوب اين كه اسم وبلاگ "دوستداران پناهي"ست، نه «وبلاگ شخصيه مرحوم حسين پناهي»!
و خب همان‌طور كه بر طبق آرمان وبلاگ «دوستداران پناهي» نويسنده‌گان در نگارش پست‌هايشان آزادند، مخاطبان هم در زمينه كامنت‌ها، ايضن!
فراموش نكنيم كه انشاي يكي از نويسنده‌گان هم هيچ‌گاه به معناي اتفاق نظر تمام دوستان نبوده.
اينجا كسي در برابر كسي مسئول نيست. ...
اين‌ها كلي‌ترين موضوعاتي بود كه به شخصه در اينجا به آن معتقدم!

دوشنبه دوم شهریور 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

چطور باور کنم؟!
علی
اين عكس‌ها، اين تصاوير، اين...، مال آدم‌هاييست كه جدي جدي كشته مي‌شوند! جدي جدي جان مي‌دهند!
فيلم‌هاي اكشن هاليوودي نيستند اين‌ها!
خبري از گريم و جلوه‌هاي ويژه نيست! واقعيِ واقعي!
چه ساده كشته مي‌شوند!
يك صداي تق/ يك افتادن/ خون.../جمعيت!
همين آدم‌ها/ همين خيابان‌ها/ همين...

 

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

پي‌نوشت
علی

هدايت چشم‌هاي جغدش را عمل كرده!

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

مرثيه‌اي براي تمام روياها
علی
"به مادرم گفتم ديگر تمام شد
گفتم هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي‌افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم" 

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

گیجم، گیج!
علی
از خیلی قبلترش میخواستم چیزی بنویسم! اما هر چقدر که کلنجار رفتم حرف قابل گفتنی نیافتم! امروز هم حتی خیلی بیشتر، فقط گیجم!
چه اتفاقی در حال وقوع است؟ جنایات حاکمان فاشیست، به اسم قانون تمام پرده های وقاحت را دریده! از طرفی به رهبران اصلاحات هم امیدی ندارم. نبود یک رهبری قوی و صادق تمام این نیروها را به باد خواهد داد!
شاید درچنین شرایطی قبل ازهر نوع جهتگیری حزبی و سیاسی خاص باید به یک مبارزه کلی با دشمن مشترک فکر کرد! نمی دونم، واقعن نمی دونم! خیلی از اون کسایی که بیرون مشغول کثافتکاری هستن مثل خودم سربازن! ساده میشه موضوع وقتی به خودت میگی «مجبورم»! «چاره ای ندارم»! خیلی آسون میشه جنایت کرد، جانی بود!
وای! فقط یکی بگه الان باید از نتیجه این همه هزینهای سنگین پرسید، یا چیزی که امروز مهمه فقط مبارزست؟
کودتاچی ها با جدیت تمام مشغولن! لعنت بردیکتاتور! لعنت بر فاشیست! لعنت بر مزدور!
چه بهای سنگینی دارد این آزادی!

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

مهم
علی
«يار بر سر كوي مشغول دادن است»!
چه دادن خيلي مهم نيست، مهم نفس دادن است و اين كه چيزي دارد اين وسط از كف مي‌رود!
مثل آن پسرك هم محله‌اي كه هر شب چند نفر تا دم خانه مي‌رسانندش!
اين‌ها ابتذال در نوشتار است يا بيان حقايق، چه فرقي به حال ما مي‌كند؟! ما كه متمدنانه در زواياي خانه‌‌هايمان از منشورها گفته‌ايم؟!
مثل روز روشن است كه هيچ كمكي از ما براي اين پسرها و دخترها و زن‌ها و مردها ساخته نيست، چرا كه ما از كمك كردن به خودمان عاجزيم! موضوع گرايشات جنسي افراد نيست! موضوع تجاوز است به شخصي‌ترين ابعاد زندگي‌شان در حريم به اصطلاح امن جامعه!
آن بيرون داستان داستان، نوك تيزي است و سر گرد چماق! گيجي مشت اول حسابي شير فهمت مي‌كند كه دنيا دست كيست!
صداي پاي پشت سر مي‌شود كابوسي از ترس و دلشوره! زانوانت سست مي‌شود از ديدن هر عابري!
راه مي‌روي بي‌آنكه رفته باشي!
مي‌ايستي بي آن كه مانده باشي!
سنگ را به جاي آينه به صورتت مي‌كوبي، اما اين هم افاقه نمي‌كند!
اعتماد واژه‌ي مسخره‌اي مي‌شود وقتي خودت هم خودت را دور مي‌زني! نقش‌پذيري مطلق! بازيگرِ مفلوكِ توانا!
گيج و گنگ! هم نسل موش‌های فاضلاب!

"سمور فكور در سايه روشن اتاق
ليس مي‌زند خون شور دست و پاي خود را
كه زخمي زواياي هزار ذوزنقه‌ست"

شنبه شانزدهم خرداد 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

ندارد
علی

تنهايي

تنهايي

تنهايي عريان.

جمعه پانزدهم خرداد 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

!Just one of my bad days
علی

كثيف است! فراموش كرده‌‌ام کمانگرها را! «عادي شده‌ست مرض براي جماعت بيمار»! وقتم را در نت بيشتر به تفريح مي‌گذرانم! هر چه باشد فقط همين دو سه روز را بيرونم! خواندن هم حوصله مي‌خواهد! من فرصت كمي اين بيرون دارم! نوشته‌ها را مي‌خوانيد و مي‌دانم! مي‌دانم پس سانسور مي‌كنم!

سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

آفت
علی
"گروهان خيلي بدSoldier Take Warning) Salvador Dali)
به تخمم هفته‌ي بعد"

درگير كه باشي «خواب است يا بيداري»؟، موضوع جور ديگري جلوه مي‌شود! در هر صورت زمان به گذر آغشته‌ست، اين حتی بر در و ديوار بسياري از توالت‌ها به گونه‌هاي مختلف ثبت شده! اما وقتي زمان را گم‌ باشي، تكليف چيست؟ انگار كه «كونتين» ساعت را شكسته، غرق‌ناك شناور است در آب‌هاي «مي‌سي‌سي‌پي»، به مدد وزن چند اتو!

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

The End (بي‌ويرايش)
علی
سانسور

ديشب وقت خواب به يك چيزهايي فكر مي‌كردم كه امروز بنويسم! اما طبق معمول فراموششان كردم! اين «لفظ ركيك» هم براي خودش داستاني شده!

خيلي وقت است درست و حسابي نخوابيده‌ام! انگار قرار نيست خواب را تجربه كنم! مهم نيست چقدر مي‌خوابم! كل شبانه روز را هم كه بخوابم باز هم فايده‌اي ندارد! مقدار خستگي هم مهم نيست! دو روز هم كه نخوابيده باشم خواب روز سوم هيچ آرامشي ندارد!

 

 

 

دوستان عزيز

دوستان عزيزم

انگار پاشنه‌ي كفش‌هايتان شل شده باشد!

در هيچ سويي از آيينه نشاني‌تان را هيچ كلاغي جار نمي‌كشد!

سه شنبه هجدهم فروردین 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

مساله
علی
 حالا یعنی عید شده؟

 

شنبه یکم فروردین 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

فرازهایی انفعال
علی
گیرم که آمدم نوشتم که امروز «۸ مارس»، روز جهانی زن است! گیرم که نوشتم به بهانه ی دفن شهدا در دانشگاه زده اند دانشجوها را شهید کرده اند!
آخرش که چه؟ تمام اینها (با کلی چیزهای دیگر) را هر کسی که طالبش باشد می تواند هر روز قبل از خوردن صبحانه اش، از منبع اصلیشان بخواند!
انفعالم را پشت چه پنهان می کنم؟ بارو را روی دوش کدام کلمات بی اثر می گذارم؟
پس کی زنده خواهم بود؟ زندگی خواهم کرد؟
کدام زمان خودم را فریاد خواهم کرد؟
--------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:دلم هوای سایه روشن جنگل و زوزه ی شغال کرده!

یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

آره
علی

آره، درسته! حق با تو بود، هست! تو بهتر بودي، هميشه! واقعن درسته. تو بردي اين بازي دو سر باخت رو! چوب دو سر طلا وسط دستاي توِ! همون دستايي كه مشتشون مي‌كني! همون مشتا! مي‌توني آروم بذاريشون تو جيباي بغل شلوارتو بعد از اين كه كمي با بي‌قيدي سوت زدي، با يه لحن بي‌تفاوت، انگار كه اتفاق خاصي نيفتاده، بگي كه تو بردي، كه تو يه هميشه برنده‌اي! كه اين موضوع عادیه!

شنبه هفدهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

دوگانه
علی
گاهي حتي خواندن SMSِ
"چه دنياي قشنگيه
هووووووورا
خدايا شكر درگاهيا"*
از يك عدد وحدت آزاد كافيست تا بخندي، قهقهه بزني!
"اين پر آزار گند جهان نيست
تعفن بي‌داد است"**
چقدر...، چقدر...
*سطر آخر به تركي‌ست: "خدايا شكر به درگاهت"
**احمد شاملو
پ.ن: شايد در گهواره‌ي ماه خوابيده باشي!

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

آموزش
علی

فهرست شیندلرشايد گفتن اين كه «فهرست شيندلر» كار معركه‌اي بود، خيلي دير باشد اما در هر صورت "فهرست شيندلر كار معركه‌اي بود"! البته معمولن معركه‌ترين فيلم‌هاي هاليوودي هم كجايي بودن خودشان را داد مي‌زنند!

اما در هر صورت اين كار اسپيلبرگ واقعن ديدني بود (در کل اسپیلبرگ دیدنی است، نجات سرباز رایان را فکر نمی کنم کسی بتواند فراموش کند)! در فهرست شیندلر صحنه‌ها عمومن بار احساسي خودشان را به خوبي منتقل مي‌كردند و تماشاگر را تحت تاثير قرار مي‌داند. به خصوص دو صحنه‌اي كه دختركي با كاپشن قرمزش در صحنه‌هاي سياه سفيد فيلم ظاهر مي‌شود!

شنبه دهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بدهی (درگیری‌هایی از جنس پناهی)
علی

حسين پناهي"بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره‌ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود
و فلسفه بود
و ساندويچ دل وجگر"

صداي پناهي در مجموعه «ستاره‌ها» با «سلام، خداحافظ» كلي توفير مي‌كند! نوع و لحن خواندن و جنس صدا متفاوت است.

نقطه اوج صداي پناهي در «سلام، خداحافظ» جنونش است! آوارگي را مي‌شود در صدا چشم‌ها و هر چيز مربوط به پناهي درك كرد!

آتش جنون خرمن روياها را مي‌سوزاند!

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مرثيه‌اي براي يك رويا (بي‌ويرايش)
علی

به «گا» رفته‌ايم رفيق، باور كن! هر چند مي‌دانم مي‌داني!

پشت خاك روبه‌ها و لجنزار  به هر صداي  خش خش خفيفي خود را خيس مي‌كنيم!

اين لرز از سرماست يا...، نمي‌دانم چيست!

دست‌هايت كجاست رفيق! دست‌هايت كجاست! لب‌هايت!

چرا فرياد نمي‌زني؟! چرا نمي‌خندي؟ خشكيدم.

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

طرح یک مساله
علی

سانسورنمي‌دانم «انتقاد محسن پرويز از نوبل، جوايز خصوصي و ماريو بارگاس يوسا» را شنيده‌ايد يا نه! اما چيزي كه نگران كننده است به هيچ وجه ديدگاه شخصي يكي از مسئولان در مورد ادبيات نيست كه حرف‌هايي از اين دست را بسيار شنيده‌ايم! موضوع هماهنگي اين نوع افاضات است كه از مسئولان برگزاري جشنواره‌هاي استاني هم شنيده شده!

وضع پلشت ندادن مجوز و نبود سهميه كاغذ و... به اندازه‌ي كافي كمر ادبيات ما را شكسته كه حالا مسئولين بخواهند با سياه خواندن شاهكارهاي ادبيات دنيا از قبيل (طاعون و جنگ و صلح و خوشه‌هاي خشم و...) كم‌كم دست به حذف آن‌ها هم بزنند! اسم كتاب‌هاي نام برده را همين‌طور اتفاقي ننوشته‌ام! اين‌ها عين اشارات يكي از مسئولين در يكي از جشنواره‌هاي استاني است! فراموش نكنيم ضاله خواندن كتاب‌هاي هدايت، پلمپ نمايشگاه‌هاي هنري و... را!  اهالي ادبيات نه به واسطه‌ي رسالت قلم، بلكه فقط براي حفظ چيزي كه زندگي خطابش مي‌كنند بايد كمي حركت كنند! وقتي معاون فرهنگي وزير ارشاد، يكي دو جايزه‌ي خصوصي‌اي كه افتان خيزان آبي به آسياب ادبيات مي‌ريزند را عوامل خارجي با منابع مالي نامعلوم مي‌خوانند، دور نيست روزي كه با حكم رسمي تك‌تكشان را هم تعطيل كنند!

كاش یاران قلم با هر گرايش و طرز فكري پشت هم بايستند وقتي موضوع، حذف قلم و نوشتن و نويسنده است!

شنبه نوزدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

كلم بروكلي
علی
«گويا»/ براي ديدن تصوير بزرگتر كليك كنيد

عجب افتضاحي‌ست اين روزها! جشنواره استاني شعر هم برگذار شد و من موفق شدم چندين تبريك قرص و محكم به خاطر جشنواره نرفتنم بگيرم. مثل هميشه البته ارشاد كلي از نخاله‌ها را تقدير داده بود كه بروند با خودشان كيف ببرند!‌

در اين ميان تعدادي از دوستان هم كارد مي‌زدي خونشان در نمي‌آمد كه مستقيمن تقصير خودشان بود!

هيچ حوصله ندارم! گيج گيجم! هيچ‌كس هم نيست! وقتي نشسته‌ام هوس مي‌كنم بروم، وقتي مي‌روم تازه به صرافت نشستن مي‌افتم! مصداق بارز اين شعر شاملو شده‌ام كه:

نه در رفتن حركت بود

نه در ماندن سكوني!

پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

چشم
علی

براي ديدن تصوير بزرگتر كليك كنيدبارها خواسته‌ام چيزي از آن‌هايي كه شعر خطابشان مي‌كنم را اينجا بگذارم، اما لامصب نمي‌دانم چيست كه دستم به پستيدنشان نمي‌رود! سگ دارد انگار اينجا، مثل چشم‌هاي او!
اين «او» گفتن از آن دسته پدر سوخته بازي‌هاي كلام است كه گاهن دوستشان دارم! حالا هيچ اويي هم كه در ميان نباشد _يا لااقل آنچنان «او»يي كه اين طور بنويسيش_، تو خودت آن را خلق مي‌كني و مي‌دهي دست مخاطب كه برود حسابي حالش را ببرد! ملت هميشه در صحنه هم كه «مرگ مولف» نمي‌شناسند حتمن از فردا خفتت مي‌كنند كه فلاني اين «او» كيست؟ اين هم خودش تفريح!  (For you…)
بگذريم...
بحث سر اين نبود كه او وجود دارد يا نه، هر كسي مي‌تواند يك او را بشناسد، يا حتي خلق كند! از نظر من بحث مهم‌تر سگ داشتن است، ولي بحث در مورد اين يكي هم نبود!

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

نافرماني مدني
علی

 

نافرماني مدني

نافرمانی مدنی/ اثر هانری دیوید ثورو

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

آستانه
علی

روزها در اصل نمي‌توانند با هم فرقي داشته باشند، اين اتفاقات «حال» هستند كه «روزي» را براي ما متفاوت مي‌كنند! جشن سالگرد يك انقلاب براي مردمي كه صاحب آن هستند، بايد به دليل اصرار مردم به تداوم آن اتفاق در زمان حال باشد _به عبارتي حركتي نو با شرايطي نو_، در غير اين صورت آن اتفاق در نظر مردم ديگر از ارزش برخوردار نخواهد بود و اين سالگرد به يك حركت تكراري و كسل كننده بدل مي‌شود تا به صورت دروني از حافظه‌ي جمعي حذف شود! در واقع كساني كه علاقه‌اي به «يك» گذشته‌ي خاص نداشته باشند، از «نو» كردنش هم پرهيز مي‌كنند _يا در اصل ناتوانند_!

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

از «ایتی» به محسن مخملباف
علی

کشتن مورچه ها مورد فاجعه نیست رفیق ، فاجعه توانایی شما برای کشتن یا نکشتن آنهاست!

سه شنبه هشتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

من و اشکان و سهیل نفیسی و شما
علی
این اشکان هم عجب آدمی ست! دوبار و هر بار یک گونی به من لوح فشار داده شده (CD) داد که فکر کنم هفتاد نسل بعد از من هم می توانند از داخلشان چیز تازه ای برای گوش دادن پیدا کنند! البته من همین جا ابراز برائت کنم از هر نوع تولید به ویژه مثلش! (برائت رادرست نوشتم؟)

خب بگذریم این روزها محمد سرما خورده و احتمالن به وب سر نزند! راستی این دو ماه دی و بهمن عجب پر بار بودند! محمد و باران و اشکان و و مهسا و مشیا و...دیگه کی؟

توضیح این که: خودم را نه فراموش کردم و نه قصد شکسته نفسی داشتم! فقط هر چه می گردم باری در خودم پیدا نمی کنم!

تولد مشیا کی بود؟ من چرا یادم نمیاد؟ باز هم بگذریم.

دیشب به چی فکر می کردم من؟ قرار بود یک چیزهایی بنویسم! یادم نمیاد! تنها چیزی را که از فکر دیشب مطمئنم این بود که فحش زیادی داشت! بی خیال. اینجا تو کافی نت نوشتن سخت میشود انگار! عوضش شیشصدتا آهنگ آپلود می کنم! من ! یک موضوع مهم. اه اینجا ویرگول نمی نویسه! ...داشتم می گفتم من هر چی فکر می کنم موضوعی مرطبت با اراجیفم موقع نهادن نمودن پست ها در وبلاگ نمی یابم! همش شد موضوعات دیگر! من پیشنهاد می کنم بخش اراجیف هم داشته باشیم که ثواب هم دارد حتمی! یک در دنیا هزار در...!

بگذریم...حرف آخر این که "برسان سلام ما را..."

حرف بعد از آخر هم حرف من نیست از شاملو و نیما و...ست و صدای سهیل نفیسی و گور پدر کپی رایت با آن شکم ورقلمبیده اش. بشنوید:

آی آدم ها     پریا     اسم این یکی را نمی دانم (شاید قریه ی ماه)    

...(شاید سحر)

 

 

شنبه پنجم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

با تشکر
علی
شعری از پابلو نرودای شاعر شیلیایی با ترجمه‌ی احمد شاملو:

  به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
  اگر سفر نكنی،
  اگر كتابی نخوانی،
  اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
  اگر...

پنجشنبه سوم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بَم چرا؟
علی

مهندسان عمق فاجعه را سنجيده بودند!

تنها تو را نيافتند

تا دليل مرگت را بداني!

پنجشنبه پنجم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

فراخوان
علی

سلام دوستان:

اومدم بگم كه: چطوره حجم مطالب رو بالا ببريم؟! مدتيه كه دارم به اين فكر مي‌كنم! كلي هم با خودم كلنجار رفتم! اين كه اصلن بگم يا نه!
مطمئنن سطح كيفي مطالب هم نياز به ارتقا داره، حتي بيشتر از سطح كمي! ولي فكر مي‌كنم با بالا بردن حجم مطالب خود به خود اين اتفاق بي‌افته! يه احتمالش اينه كه براي بيشتر نوشتن، هر كسي مجبور ميشه از چيزي بنويسه كه روش تسلط بيشتري داره! البته نه الزامن!
اين فقط يك پيشنهاده! خب خيلي از دوستان به دليل مشغله‌هايي كه دارن ممكنه هفته‌اي يك بار، بيشتر نتونن به وبلاگ سر بزنن، ولي با اين تعداد نويسنده‌اي كه داريم فكر مي‌كنم اگر هر كس بخواد هفته‌اي _كم و بيش_ يك پست بده (نه الزامن)، خب براي هر روز يك مطلب جديد داريم!
خيلي كارها ميشه كرد!
اين چيزي بود كه به ذهن من رسيد! خوبيش اينه كه اين كار در هر صورت نيازي به هماهنگي هم نداره!
هر كسي دوست داشته باشه مي‌تونه شروع كنه!
من اوايل از ترافيك پست‌ها مي‌ترسيدم، يعني فكر مي‌كردم با زياد شدن مطالب ممكنه يك نوشته ديده نشه! ولي خب الان فكر مي‌كنم نوشته‌اي ديده ميشه كه بتونه مخاطب خودش رو پيدا كنه!
بعد هم كسي كه فقط پست آخر رو يه نگاه مي‌اندازه و بعدشم تو نظرات مي‌نويسه كه: "وبلاگ خوبي داري، به منم سر بزن" مخاطب خيلي خوبي نيست!
در حال حاظر فكر مي‌كنم به طور ميانگين، وبلاگ روزانه 40 نفر بازديد كننده داشته باشه! آمار ايده‌آلي نيست اما كم هم نيست!
مي‌نويسيم تا عمومي كنيم ديگه؟
رسانه‌ي آزاد! هر كسي انقدري مخاطب داره كه مخاطب رو جذب مي‌كنه!
چيزي بود كه به ذهنم مي‌رسيد! همين.

-------------------------------------

کتاب: «كاروان اسلام»  نوشته‌ي صادق هدايت

چهارشنبه چهارم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

چرخدنده
علی

full imageنوشتن از نظر من بايد وسيله‌اي باشد براي عمومي كردن.
حتي اگر تنها مخاطب شخص سايه‌اش باشد.
جيرجير چرخدنده‌هاي زنگ زده‌ي ذهن در پس و پيش چراهاي نامتناهي و متكثر...مي‌شود خش‌خش خشك و متقاطع خودكار، روي كاغذ!
حقيقت همان دروغي‌ست كه واقعيت آن را رسوا كرده است. اما حق مي‌دهم به اجدادم در غارها، براي خلق خدايان. خداياناي كه ابزار نبودند، بلكه خودِ زندگي بودند.

دوشنبه دوم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

Never Land
علی
روز پاييزي

روز شفاف پاييزياديت سودرگران
نقش بسته بر زمينه‌ي طلايي جنگل
لبخندزنان به همه‌ي دنيا
چه خوب است بدون آرزويي در خواب شدن
سيراب از گل و خسته از دار و درخت
با تاج قرمز تاك بر بالين

روز پاييزي ديگر دلتنگ نيست
انگشتان سركشش سرد شده‌اند
و در روياهايش دانه‌هاي سپيد برف يكريز مي‌بارند
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

كسي نمي‌تواند انكار كند كه سروده‌هاي من شعر است، اما نمي‌خواهم ادعا كنم كه شعرهايم موزون مي‌باشند. من كوشيده‌ام برخي شعرهاي ناسازگار را در قالب وزن بگنجانم و بدين ترتيب به اين نتيجه رسيدم‌ام كه من تنها در آزادي كامل، يعني به بهاي رها كردن وزن است كه توانايي استفاده از واژه‌هاي و تصاوير را دارم.
شعر‌هاي من بايد همچو يادداشت‌هاي پراكنده تلقي شوند.
و اما درباره‌ي درونمايه‌ي شعرهايم بايد بگويم كه من به عقل اجازه مي‌دهم تا سازنده و پردازنده‌ي آن‌چه باشد كه هوش در مي‌يابد.
اعتماد به نفس من از آن‌جا ناشي مي‌شود كه من ابعاد امكانات خود را دريافته‌ام. در شان من نيست از آنچه كه هستم خود را كوچكتر كنم.

اديت سودرگران

سرزميني كه وجود ندارد،

گزيده‌ي شعرهاي «اديت سودرگران»  دريافت كتاب

جمعه بیست و نهم آذر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

آواز غم‌ها
علی

"خاك بر سر اون مردمي بكنند كه در طول تمام اين سال‌ها نفهميدند كه،

يه فرقي‌ست بين جاني و عالم"!

فریدون فرخزاد

آوازخوان در خون (۳۲ کیلوبایت) دريافت فايل

آوازخوان در خون (۱۲۸ كيلوبايت) دريافت فايل

متن ترانه دريافت فايل

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

جريان سيال ذهن
علی
سيال ذهن«نوشتن چه سودي دارد اگر براي مبارزه با موانعي نباشد كه نظام حاكم در برابر پيام مخالفان قرار مي‌دهد؟»

ادواردو گاليانو

 

 

تصور اين همه تفاوت كار چندان ساده‌اي نيست!
آيا اين حقيقت داشت كه "انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود"*؟
خاطرات، خاطرات كش‌دار گذشته، ذهن را گس مي‌كنند!
تصويرم از آزادي هنوز همان پسرك سياه پوست است كه همراه «هاك» در غروب رودخانه سفر مي‌كرد. (از دست سفيد پوست‌ها فرار مي‌كرد!)

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

پناهی
علی
زندگي هرگز با يكي بود يكي نبود آغاز نمي‌شود

تو بايد سياه مي‌شدي كلاغ بي‌نوا


من گم شدم در تو

يا تو گم شدي در من

اي زمان؟

 
هفت يا هشت سال كفايت مي‌كند

هفت يا هشت سال!

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

سفسطه باز
علی
انيشتين 

شايد شما هم اين داستان رو شنيده باشيد هر چند خيلي واقعي به نظر نمي‌رسه:

«بحث شاگرد و استاد »

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

وقايع الاتفاقيه
علی
 اين روزهاي هم براي خودش در تقويم جايي دارد بالاخره ديگر! عده‌ي زيادي مي‌روند و عده‌ي محدودي مي‌آيند! يكي مي‌نويسد و خيلي‌ها نمي‌نويسند! در و ديوار را كه توپ كپك گرفته است! 16 آذر هم به صورت توامان نزديك مي‌شود و بي‌شك مسئولان محترم وزارت علوم بايد به فكر افزايش صندلي‌ براي ورودي‌هاي جديد دانشگاه اوين باشند! در حالي كامنت‌های قشنگ قشنگِ تبليغاتي از سر و روي و زير (و جاهاي ديگر) وبلاگ محترم «پناهي» بالا مي‌روند كه يك ماه پيش مديريت گروه در يك اقدام ابتكاري گوشيش را خاموش مي‌كند و ايرانسلي كه من قربان آنتن دهي‌اش بشوم بلك ليست (Black List)  گفتن «محمد» را به گوش من بلاگ ليست (Blog List) مي‌رساند تا اول كلي ذوق زده شوم و بعدش پرپر! در نهايت هم طي يك اقدام ابتكاري‌تر تصميم بگيرم بيايم اينجا يك چيزهايي براي دل خودم بنويسم و حسابي از خجالت آبِ زير و روي عده‌اي در بيايم شايد فرجي شود در ظهور هر چه زودتر آقا امام زمان!...

پنجشنبه هفتم آذر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

لوح گور
علی

مقبره‌ نيكوس كازانتزاكيس

 

مقبره‌ي نيكوس كازانتزاكيس در جزيره‌ي كِرت.

بر روي سنگ‌مزار اين دو عبارت نوشته شده است:

  • اندوهگين بودم كه چرا كفش به پا ندارم، به خيابان رفتم، تا به مردي رسيدم كه پا نداشت!
  • ايماني ندارم، اميدي ندارم، پس آزادم!

نيكوس كازانتزاكيس

سه شنبه پنجم آذر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia