تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

«کسی که هیچکس نبود»
علی

برگزاری همایش ملی حسین پناهی در مرداد ماه 87 كسي كه مثل هيچكس نبود
 
يادمان چهارمين سال درگذشت مرحوم حسين پناهي، هنرمند برجسته شهرستان كهگيلويه در مرداد ماه 1387 با حضور جمعي از هنرمندان و فرهيختگان برجسته كشور توسط شهرداري دهدشت برگزار خواهد شد.
دبیر همایش بزرگداشت مرحوم حسین پناهی نیز گفت: این همایش با نام «کسی که هیچکس نبود» در نیمه ی دوم مرداد ماه 87  با حضور جمعی از هنرمندان و فرهیختگان برجسته ی کشور برگزار خواهد شد. سعید انصاریان افزود: در نظر داریم تعدادی از علاقمندان به هنر ایشان را نیز با توجه به ظرفیت و چگونگی برگزاری برنامه برای حضور در همایش و زادگاه آن مرحوم به عنوان مدعو دعوت نماییم. وی با اشاره به استقبال صمیمانه شهرداری نسبت به پیشنهادشان از شهردار تشکر کرد و هرگونه اظهار نظر قطعی در مورد اسامی میهمان ویژه و چگونگی برگزاری برنامه را به بعد از رایزنی ها و اعلام حضورهای قطعی موکول کرد.
لازم به یادآوری است حسین پناهی متولد روستای دژکوه از توابع شهر سوق و آرامگاهش نیز در قبرستان شهر سوق از شهرهای شهرستان کهگیلویه واقع است.

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ.ن:
زمان برگذاري همايش 23-24-25 مردادماه. (با عرض معذرت تاریخ همایش قبلن اشتباه ذکر شده بود!)
لطفن براي هماهنگي جهت دريافت دعوت‌نامه و تعيين مكان استقرار ميهمانان با ايميل آقاي «شريعتي» تماس بگيريد.
دوستان پناهي مي‌تونن با خود من هماهنگ كنن!

منبع: وب‌سايت شهرداري دهدشت

 

دوشنبه هفتم مرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بی ویرایش
علی
امروز دوم مرداد بود و به من چه كه شاملو امروز مرده است. تازه شاملو را هم اشتباه نوشتم و بعد درستش كردم  و بعد ناراحت شدم كه چرا درستش كردم كه سورئال نباشد. من به صفحه‌ي مانيتور نگاه نمي‌كنم تا هر چي اشتباه نوشتم همان‌طور بماند. سعي مي‌كنم فكر نكنم و فقط بنويسم كه شاملو به گا رفت و شرتش را آيدا حراج كرد و سياوش 500 مليون تومن خريد اموال شاملو را تا بيشتر به گا برود. مريم مي‌گفت چيزي بنويسم و من نمي‌داستم چه مي‌شود نوشت. پس تصميم گرفتم بنويسم كه شاملو به گا رفت و حراجش كردند تا پول در بياورند. فكر مي‌كنم كه شاملو اواخر عمر سخت بي‌پول بود و پول هروئينش را هم پيدا نمي‌كرد كه نشعه كند و شعر بگويد هي!

چهارشنبه دوم مرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مخاطب عام
علی

هفته‌ي پيش بحث حراج شرت شاملو داغ بود، اين هفته Overdose كردن يا نكردن شكيبايي! احتمالن هفته‌ي بعد هم بايد رنگ سوتين فروغ رو حدث زد!

چرا كسي از خبر تاييد حكم اعدام فرزاد كمانگر حرف نمي‌زنه! يك معلم و يك فعال حقوق بشر!

طي دو هفته پيش، بيشتر از 10 نفر از دانشجوهاي مشهدي بازداشت يا ربوده شدن!

حكم زندان عابد توانچه تاييد شده!

خطر مرگ جان فرهاد حاجي ميرزايي رو تو زندان تهديد مي‌كنه.

و...

شرت شاملو مهم‌تره يا زندگي فرهاد؟

.

.

.

هفته‌ي بعد اسم‌هاي ديگه‌اي جاي اين‌ها رو خواهند گرفت!

شايد به جاي محمد، بنويسيم ركسانا

شايد به جاي تو، بنويسيم من!

 

شنبه بیست و نهم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

...
علی
نه من چیزی می دونم!

نه تو چیزی بپرس!

-------------------------------

پ.ن: به چشم‌هات اعتماد كن!

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

Goodbye, Blue Sky
علی
...

دوشنبه هفدهم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بحثی پراکنده
علی

سه تار       به تجربه مي‌تونم بگم موسيقي، مردمي‌ترين هنر در ايران به حساب مياد!‌ و البته با همون تجربه شايد مبتذل‌ترين هنر در كنار صنعتِ سينما ( صنعت رو با تاكيد بخونيد)!
راه‌هاي زيادي براي اعتراض هست و شايد تاثيرگذارترين اون‌ها، هنر باشه! وقتي نگاهي به دهه چهل ايران مي‌اندازيم ردپاي هنرمندان بزرگي رو در كنار جنبش‌هاي مبارزه مي‌بينيم!
بچه‌هايي كه با «ماهي سياه كوچولو» و «خروس زري پيرهن پري» بزرگ شدن بي‌شك معني مبارزه و آزادي رو مي‌فهمند!

(فایل صوتی «خروس زری پیرهن پری» رو اینجا پیدا می کنید)

خيلي‌هاي اون موقع شنيده بودن و زمزمه مي‌كردن كه:

«...دستات كه روشه
           خون كه بجوشه
                      خلق بخروشه
                              داره تماشا...»

                  (شعر از فرهنگ قاسمي/ اجرا فريدون فروغي)

و چه كسي مي‌تونه نقش هنر رو در حركت‌هاي اون روزگار انكار كنه؟

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

قلب‌ها براي كه تاپ تاپ مي‌كنند؟!!
علی
بعد يارو بر مي‌گرده ميگه: "ما تو مملكتمون «همجنس باز» نداريم!"
روي يه نيمكت نشسته بودم و زرتشت داشت «درباره‌ي سه دگرديسي» رو توضيح مي‌داد:

درباره‌ي سه دگرديسي:
سه دگرديسي جان را براي شما نام مي‌برم:
جان شتر مي‌شود و شتر شير و سرانجام شير، كودك!
جان را بسي چيزهاي گران هست، آن جانِ نيرومندِ بردبار را كه در او حرمتگذاري خانه كرده است: نيرويش آرزومندِ گران و گران‌ترين بارهاست!
جانِ گران مي‌پرسد: گران كدام است؟ و اينگونه چون شتر زانو مي‌زند و مي‌خواهد كه خوب بارش كنند.*

از گوشه‌ي چشم ديدم يكي داره اشاره مي‌كنه به من! كتاب رو بستم و نگاش كردم. وايساده بود جلوي ماشينش!
_داري درس مي‌خوني؟
_(خندم گرفت) نه!
_‌ اشكال نداره آهنگ بذارم.
_نه!
_بفرما چايي.
_ممنون.
"نازی، نازی امشب دلم مست تو..."

جمعه هفتم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

تنها توفان، کودکان ناهمگون می زاید!
علی
"تولدت مبارک نتیجه‌ی خوشایند کاهش آمار نوزاد مرگی" باشه یا نباشه باور کنید هیچ ربطی به من نداره! اصلن نمی دونم موضع من در مورد این مساله چیه یا چه عکس العملی باید نشون بدم! حتي این روزها زیاد به اين فكر مي‌كنم كه شايد تنها راه نجات يك نسل كشي عظيم از انسان‌ها باشه! يعني جدي جدي ما قراره اين كره‌ي لعنتي رو نابود كنيم؟
ياد حرف آدم بده‌ي فيلم ماتريكس مي‌افتم كه به نئو مي‌گفت:
"من در مورد انسان‌ها تحقيق كردم و متوجه شدم شما جزو پستانداران نيستين! شما باكتري هستين چون هيچ پستانداري محيط زندگي خودش رو به طور كامل تخريب نمي‌كنه!" (يه چيزي تو همين مايه‌ها مي‌گفت).
مي‌دونم كه بلد نيستم براي تولد كسي چيزي بنويسم. اصلن قبل‌ترها به خودش هم گفته بودم كه من تولدش رو تبريك نمي‌گم! چون نه يادم مي‌مونه و نه حسش...! مزحكه اما يه حسي امروز باعث شد بنويسم!
هيچ يادم نيست چطور با گروه دوستداران پناهی آشنا شدم اما مگه فرقي هم مي‌كنه؟!!
همون‌جا بود كه ايده‌ي يه وبلاگ گروهي مطرح شد و از 250 نفر عضو گروه، فكر كنم يه 15 نفري موافقت كردن! حتي اون موقع هم قرار نبود موضوع وبلاگ مختص به پناهي باشه!
قرار گذاشته بودیم كه "حسين براي ما يك بهانه است،بهانه‌اي براي نوشتن. براي با هم نوشتن!"
باران اسم نويسنده‌ي يكي از پست‌ها بود. اين جور اسم‌ها هميشه تاثير متفاوتي دارن. نمي‌دونم جنبه‌ي طبيعت گرايانه‌ي اون‌هاست و يا تك بودنشون. شايد هم هر دو. اما رفته رفته...! (بي خيال، شد داستان صحراي كربلا!) مساله‌ي عذاب‌آور در دنياي امروز ما اينه كه هر آدمي يه دنياهاي كوچيك براي خودش داره. البته اين اصلن عذاب‌آور نيست! غريبه بودن آدم‌ها با دنياهاي همديگه است كه كار رو سخت مي‌كنه!
ما به صورت مجرمانه‌اي از هم بي‌خبريم!
امروز كه بهش زنگ زدم با رييس كتابخونه دعوا كرده بودن و داشتن مي‌رفتن ارشاد شكايت! عصبانيت رو تو اون صورت كاملن شرقي و منياتوريش نمي‌تونم تصور كنم! اين اواخر بايد خيلي بهش سخت گذشته باشه! به همه‌ي ما سخت مي‌گذره!
جدن نمي‌دونم تو اين خاك لعنتي به دنيا اومدن تبريك گفتني هم داره؟ من خوشحالم كه هست ولي اين نبايد چيزي بجز خودخواهي من باشه!

متاسفم كه من دارم اين متن رو مي‌نويسم!

تولدت...!

شنبه یکم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

فرزاد کمانگر
علی
به نام آزادی

بیانیه عفو بین الملل در حمایت از فرزاد کمانگر

بیانیه عمومی - شماره عفو بین الملل ام دی ایی 13/075/2008
دهم خرداد ماه 1386
یو ای 147/08 اعدام/ شکنجه و بدرفتاری

 
ایران:  فرزاد کمانگر (الیاس سیامند)، مرد، 32 ساله معلم
علی حیدریان و فرهاد وکیلی


فرزاد کمانگر معلم و اهل کردستان به اتهام محاربه  (دشمنی با خداوند) - اتهام وارده علیه کسانی که اقدام به مبارزه مسلحانه علیه دولت می کنند، به اعدام محکوم شده است. علی حیدریان و فرهاد وکیلی هم احتمالا حکم اعدام خواهند گرفت.

جمعه هفدهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مملکت گل و بلبل!
علی
سلام:

لطفن ادامه مطلب رو ببینید:

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

دنیای زیبا
علی
دنيايي که ما در آن زندگي مي کنيم دنيايي زيباست
جايي خوش و خرم
مردمان زيبا همه جا
اينطوري که مردم به اون علاقه نشون ميدن باعث ميشه که بگم، دنيا زيباست
آه، چه دنياي قشنگي است، براي تو

زمان خوبي است براي بودن
چقدر شيرينه که نفس بکشي
مردمان خوب در اطرافمان
و اونطوري که اونها موهاشون رو شونه مي کنن باعث ميشه که بگم، اينجا جايي زيباست
آه، چه جاي زيبايي است
براي تو، براي تو
نه براي من.


پ.ن: کسی می دونه این شعر از کیه؟


جمعه سوم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

قطار
علی

دو سوي ريل‌ها

دوربين فلاش مي‌خورد

و قطارها فاصله‌ را پر مي‌كنند

 

تو ايستگاه مترو با چشم‌هات مشغول خوردن منظره‌ي رو به رو هستي و حتي قبل از اين كه ذهنت بخواد صداي در حال نزديك شدن رو تحليل كنه متوجه ميشي فضاي خالي بين دو ايستگاه پر شده!  صحنه‌ي رو به روت كمي كش مياد و خودت رو بزرگتر احساس مي‌كني، مي‌خواي دست بندازي و قطار‌ها رو از جلوي ديدت كنار بكشي! اما حركت جمعيت به سمت درهاي تازه باز شده حواست رو سر جاش مياره و متوجه مي‌شي چاره‌اي بجز سوار شدن نداري! تازه اگه انقدر احمق باشي كه سوار نشي مطمئني ديگه اون طرف هيچ چشمي منتظرت نيست! پس خودت رو ول مي‌كني و جلو مي‌ري! سه تا صندلي خالي پيدا مي‌كني و كنار اون دوتاي ديگه مي‌شيني!

اون طرف شايد اون‌ها هم سه تا صندلي خالي كنار هم پيدا كرده باشن!

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

انسان/معلم/حمایت/...
علی
«۱۲ اردیبهشت»، روز حمایت وبلاگ‌نویسان از آزادی معلم زندانی «فرزاد کمانگر»!

خبر را در منبع ببینید

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

زمين، يا آسمان؟
علی

خدا آن ملتي را سروري داد

 كه تقديرش به دست خويش بنوشت

به آن ملت سر و كاري ندارد

كه دهقانش براي ديگران كشت

(اقبال لاهوري)

 

فكر مي‌كنم همه‌ي ما با اين شعر آشنا باشيم!

چند روز پيش دوستي رو ديدم كه اين اواخر يك سفر به جنوب ايران رفته بود!

تعريف مي‌كرد از دختربچه‌هاي ده/ يازده ساله‌اي كه حاظر بودن به خاطر هزار تومن «ساك» بزنن!

همين چند ساعت پيش با يه دوستي در مورد يكي از خلافترين محله‌هاي شهر همدان حرف مي‌زدم (هر شهري يكي دوتا از اين جاها داره). با تعجب پرسيد: "مگه اون‌جا خانواده زندگي نمي‌كنه؟"

اون‌جا هم مثل محله‌هاي بالاي شهر خانواده زندگي مي‌كنه اما وقتي پاي فقر وسط باشه اصول و قواعد معني خودشون رو از دست ميدن!

اين روزها يك سري اسامي مثل «فرزاد كمانگر»، «علي كانطوري»، «بهروز كريمي زاده»»، «مجيد توكلي»، «احمد قصابان»، «احسان منصوري» و...رو زياد از زبان «خبرگزاري‌هاي دانشجويي» و «سازمان‌ها مدافع حقوق‌بشر» مي‌شنويم!

يه عده آدم كه وقتي در مورد خودشون و يا دليل بازداشت و شكنجه‌شون مي‌خوني فقط يه علامت سوال گنده تو ذهنت نقش مي‌بنده!

آدم‌هايي كه اهدافشون رو «آزادي»، «برابري»، «حقوق زنان»، «مخالفت با انواع تبعيض» و...تشكيل ميده!

كسي مي‌دونه كجاي «عدالت خواهي» جرمه؟ اين بهاي گزاف براي اين خواسته‌ي ساده؟!!

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

عنوان ندارد
علی

رگم
بی امان چشمک می زند!

در زیر توده‌ی استفراغ...

دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

جوابی برای یک نامه
علی

سلام:

نمی دونم یادتون هست که چند وقت پیش اینجا متن نامه ی یک معلم به شاگرداش نوشته شده بود یا نه؟ حالا اگه دوست دارید جواب های اون نامه رو بخونید:

شنبه سوم فروردین 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

8 مارس/ روز زن...
علی
8 مارس

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي‌خيزند

 (از كتاب تا رهايي.../ حميد مصدق/ آبي، خاكستري، سياه)

قرار گرفتن يك روز درهرسال به اسم «روز زن» و و تشكر از فعاليت‌هاي مداوم يك عده‌ در طول سال ، تشديد اون فعاليت‌ها، دور هم جمع شدن و سخنراني كردن، شعار دادن، كتك خوردن، زنداني شدن، اوين رفتن...

شنبه هجدهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

Papillon
علی
Papillon صحنه‌ي پاياني:

«پاپيون» و «دگا» با دو كيسه‌ي پر از نارگيل بالاي صخره‌ها ايستاده اند.

_پاپيون: حاضري؟

_دگا: من بايد يه چيزي بگم!

_پاپيون: «لوئيس» تو احتياج نيست به من چيزي بگي!

_دگا: من، من مي‌خواستم باهات بيام. ولي متاسفم!

_پاپيون: مي‌فهمم!

_دگا: خودت رو به كشتن ميدي! لابد اين رو مي‌دوني؟

_پاپيون: ممكنه!

_دگا: خواهش مي‌كنم اين كار رو نكن...!

...

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

تولدت مبارک! نتیجه‌ی خوشایند کاهش آمار نوزاد مرگی!
علی

غافلان

هم‌سازند،

تنها طوفان

              كودكانِ ناهم‌گون مي‌زايد.

                                           (قسمتي از شعر خطابه‌ي تدفين/ دشنه در ديس/ دفتر يكم/ احمد شاملو)

 

وقتي همين‌جوري كشكي كشكي يه شعر جلوت سبز ميشه كه چند وقت پيش براي كسي نوشتيش و تو هم هوست مي‌گيره كه يه خبري از اون طرف بگيري و بعدش هم زنگ مي‌زني بهش و اون هم همين جوري الكي الكي بهت ميگه تولد فلاني رو بهش تبريك گفتي؟ و تو هم متعجب مي‌پرسي مگه تولدش بوده! نتيجش همین ميشه كه بياي اينجا و بگي:

                                                             «ديروز تولد مشيا بوده، تولدش...»

دوشنبه ششم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

«هپي اند» نداشت، مجبورم كرد بنويسم!
علی

دوست داشتم در موردش بنويسم اما قصدش رو نه! آخه حتي نتونستم كامل ببينمش!

ولي صحنه‌ي ترمز اون فولكس قورباغه‌اي وسط اتوبان ديوونم كرد!

به قول شاعر: « بوي گلم چنان مست كرد، كه دامنم از دست برفت!»

یکشنبه پنجم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

دوش آب سرد!
علی

مدتي بود دنبال دليل احساس عجيبي مي‌گشتم كه اين روزها حسابي گيجم كرده بود!

امروز رفتم و دوباره دوش آب سرد گرفتم.

كم‌ كم دارم دركش مي‌كنم،

                                    انگار راستی راستی داره بهار میشه...

جمعه سوم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

شما چه می اندیشید؟ (2)
علی

آزاد: (صفت) آنكه بنده نباشد. آنكه در رقيت نباشد. حُرّ. حُرّه. ضد بنده.

مثال:

«آزاد شود بعقل بنده.»                                                (ناصر خسرو)

 

 

آزادي: (حاصل مصدر) عتق. حُرّيت. اختيار. خلاف بندگي و رقيت و عبوديت و اسارت و اجبار. قدرت عمل و ترك عمل.

قدرت انتخاب. مثال:

 

«جانت آزادي نيابد جز بعلم و بندگي

گر بدين برهانتْ بايد رو بدين اندر نگر»                             (ناصر خسرو)

 

«آزادي اندر بي حاجتي است.»                                     (كيمياي سعادت)

 

«آزادي آرزوست مرا دير سال‌هاست

تا كي ز بندگي، نه كم از سرو و سوسنم.»                      (عماد شهرياري)

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

شما چه می اندیشید؟
علی

آزادی چیست؟

 

نظرتون رو در این مورد بیان کنید و بگید از دیدگاه شما ویژگی‌هاي آزادی چیه؟!

  


 

پ.ن ۱: این یک نظر سنجی بدون محدودیت است و افراد می توانند نظرات خود را منعکس کنند. مسئولیت نظرات به عهده‌ي مدیریت وبلاگ نمیباشد.

پ.ن ۲: این وبلاگ کاملن مستقل عمل کرده و هیچ گونه وابستگی به هیچ حزب، گروه و دسته‌ای ندارد! 

پ.ن ۳: مسئولیت مطالب هر پست تنها به عهده‌ي نویسنده‌ي همان پست است.

 

خوش باشید دوستان 

 

شنبه بیستم بهمن 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

!Say No
علی

دست مزن! چشم ببستم دو دست           راه مرو! چشم دو پايم شكست

حرف مزن! قطع نمودم سخن                  نطق مكن! چشم ببستم دهن

هيچ نفهم! اين سخن عنوان مكن             خواهش نافهمي انسان مكن

لال شوم كور شوم كر شوم            ليك محال است كه من خر شوم

                                                          

                                                     سيد اشرف الدين حسيني (نسيم شمال)

 

سلام: اين را بايد همه شنيده باشيد، باز هم تكرار مكررات كردم انگار. تنها خبر جديد اين كه در انتظار آزادي محمد (و البته خيلي‌هاي ديگه كه اسمشون رو نمي‌دونيم) هستيم!

 

در خواب بودم، گويي

وقتي تو را ‌مي‌ربودند، سايه‌ها

_كه سخت تاريكند_

  •  

آري، در خواب بودم

كه تو را ربودند

تا چشم كه گشودم

خودم را ببينم

و تو را!

تو را كه نيستي!

كه ربوده شدي!

و باز خواهي گشت، زماني!

آري، «بي گمان مي‌آيي...»

...

 

خوش باشید دوستان

 

پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

10 بهمن روز حمایت از دانشجویان در بند، تا آزادی همه ی دربندیان...
علی

نیست تردید زمستان می گذرد 

وز پی اش پیک بهار

با هزاران گل سرخ

بی گمان می آید...

بهار سبز و زیبای طبیعت در حالی در راه است که تعداد زیادی از همکلاسی ها و دوستانمان هنوز در بندند. آرش پاکزاد(دانشگاه مازندران)- سعید حبیبی(عضو کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر)- انوشه آزادبر(دانشگاه تهران)- ایلناز جمشیدی (ارتباطات٬ آزاد تهران مرکز)- مهدی گرایلو (ژئو فیزیک٬ تهران)- نادر احسنی( دانشگاه مازندران)- بهروز کریمی زاده(دانشگاه تهران)- نسیم سلطان بیگی (دانشکده ارتباطات٬ علامه) - علی سالم(کارشناسی ارشد پلیمر- پلی تکنیک)- محسن غمین (دانشگاه پلی تکنیک)- روزبه صف شکن(دانشگاه تهران)-  یاسر(صدرا) پیر حیاتی(دانشگاه شاهد)- سعید آقام علی (دانشگاه یزد)- علی کلایی (دانشگاه آزاد واحد شهریار)- امیر مهرزاد ( دانش آموز)- هادی سالاری (دانشگاه رجایی)- فرشید فرهادی آهنگران(دانشگاه رجایی)- امیر آقایی (دانشگاه رجایی)- میلاد عمرانی(دانشگاه رجایی)-کیوان امیری الیاسی  (کارشناسی ارشد صنایع دانشگاه صنعتی شریف)-٬  سروش هاشم پور(دانشجو اهواز )- فرشاد دوستی پور- سهراب کریمی - جواد علی زاده- محمدصالح ایومن - مهدی اللهیاری (کارشناسی ارشد٬ دانشگاه صنعتی شریف)-روزبهان امیری (علوم کامپیوتر٬ تهران)- بهرام شجاعی (مهندسی شیمی٬ دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب) سعید آقاخانی - مجید اشرف نژاد- پیمان پیران ( به نقل از بعضی منابع دانشجویی)-عابد توانچه (پلی تکنیک)-سروش دشتستانی-امین قضائی-بیژن صباغ (دانشگاه مازندران)-آناهیتا حسینی (دانشگاه تهران)-مرتضی خدمتلو-محمد پور عبدالله (دانشگاه تهران)-بیتا صمیمی زاد (دانشگاه پلی تکنیک)-بهزاد باقری( دانشگاه تهران)-سروش ثابت (دانشگاه شریف)-مرتضی اصلاحچی( دانشگاه علامه)-مصطفی شیروانی

طی یک ماه و نیم گذشته تعداد زیادی از دانشجویان در شهرها و دانشگاههای مختلف به خاطر برگزاری یا شرکت در مراسم 16 آذر دستگیر شده و در زندان نگهداری می شوند. در این مدت به خانواده های این دانشجویان اجازه ملاقات با فرزندانشان داده نشده و تنها تماسهای کوتاه تلفنی انجام شده است. این خانواده ها که تحت فشارهای روحی و نگرانی شدید به سر می برند٬ بارها به دستگیری فرزندان خود اعتراض کرده و خواهان آزادی دانشجویان زندانی شده اند.

علیرغم تلاشهای بسیاری که برای آزادی این دانشجویان صورت گرفته تا کنون همچنان تعداد زیاد ی از این عزیزان در زندان به سر میبرند و حتی هنوز به تعدادی از این دانشجویان اجازه مکالمه تلفنی هم داده نشده است.

ضمن همدردی با خانواده های این عزیزان به احترام  فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند" تغییر دهیم.

به اميد آزادي تمامي یارانمان

(جهت اعلام حمایت به آدرس 10۰bahman@gmail.com  ایمیل بفرستيد تا به لیست حامیان اضافه شوید.)*



*نقل از http://10bahman.blogfa.com/ (برای خواندن متن کامل اطلاعیه از این وبلاگ بازدید کنید)

پ.ن: برای اطلاع از اخبار مربوط به دانشجویان زندانی می توانید به وبلاگ دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب مشهد (درفش کاویانی) سر بزنید.

پ.ن ۱: کسانی که مایل به حمایت از این طرح هستند می توانند علاوه بر فرستادن ایمیل این اطلاعیه را در وبلاگ های خود بگذارند و یا دوستان خود را از این خبر به هر نحوی مطلع سازند.

پ.ن ۲: درج این مطلب به معنای حمایت تمامی نویسندگان وبلاگ از این طرح نیست.

خوش باشید

سه شنبه دوم بهمن 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

صبح آن روز
علی

شب، داخلي، منزل يكي از دوستان

 

نمي‌تونستم راحت بخونمش، به بهونه‌ي صاف كردن گلو بغضم رو قورت مي‌دادم.

...

همان(اهوم، ببخشيد) همان غريبه كه قلك نداشت (اهوم)

_گفت: راحت باش، گريه كن...

_بغضم تركيد. سال‌ها بود كه گريه نكرده بودم. دوست داشتم همه‌ي شعر رو خودم براش بخونم. سعي كردم بخونمش.

همان غريبه كه قلك نداشت

و كودكي كه عرو...، گريه اجازه نمي‌داد اما

يه دستمال بهم داد. رفتم يه گوشه نشستم.

چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

فروغ فرخزاد
علی

..«فروغ» آن موقع‌ها در خيابان مزيني مي‌نشست. اين خيابان يك گاراژ مخروبه داشت، كه صاحب آن ظاهرن نماز‌خوان و متعصب بود. فروغ هم اتومبيلش را شبها توي همين گاراژ مي‌گذاشت. يكشب از داخل گاراژ سرو صدا بلند شده و عده‌اي از همسايه‌ها هم سرك كشيده بودند كه چه خبر است. صاحب گاراژ با فروغ دعوا مي‌كرد و مي‌گفت: اگر بعد از اين شب‌ها دير به گاراژ بيايي ديگر راهت نمي‌دهم.
رنگ فروغ مثل گچ سفيد شده بود. چه مي‌توانست به او بگويد؟ مردك حق داشت. او بيش از دو سه جور زن نمي‌شناخت. زن‌هايي كه بچه شير مي‌دهند، زن‌هايي كه كارمند اداره‌اند. زن‌هايي كه مثل همه‌ي زن‌هاي ديگر زندگي‌شان قراري دارد و ضابطه‌اي، به هر حال همه‌ي اين زن‌هايي كه آن مرد مي‌شناخت با تفاوتي مختصر به هم شبيه بودند. اما اين يكي؟ مردك اصلن اين را نمي‌توانست بشناسد، نمي‌توانست بفهمد، نمي‌توانست باور كند و اين هم اصراري نداشت كه مردك را از آن‌همه سوءظن خلاص بكند. ساعت در حدود يازده شب بود، فروغ روزنامه اطلاعات را تا كرد و زير بغلش گذاشت و از گاراژ بيرون رفت، سايه‌اش پيشاپيش او در حال گريز بود.
از «مجموعه كامل ديوان فروغ با نامه‌هاي خصوصي/ چاپ جاويدان/ 1349».

موضوع اين نامه‌هاي خصوصي خودش جاي تأمل دارد. اين كه چه چيز باعث عمومي شدن نامه‌هاي خصوصي كسي مي‌شود، آن هم در شرايطي كه صاحب نامه‌ها چندين دفتر شعر با ارزش براي خواندن و عمومي شدن دارد؟ اين خود بحث مستقلي است و سوال‌هاي زيادي در ذهن ايجاد مي‌كند، مثلن اين كه چرا هميشه نشريه‌هاي زرد با ورود به زندگي خصوصي شخصيت‌هاي (به هر دليل) معروف سليقه‌ي مخاطب ايراني خود را به راحتي ارضا مي‌كنند؟ اما بگذريم كه اين‌جا مجالش نيست.

دوشنبه دهم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

ببين ديازپام ده خورانده‌اند خلق را!
علی

یا...

سلام:

فكر مي‌كنم همه‌ي ما از سرويس رايگان Email و ,Chat Yahoo استفاده كرده باشيم كه انصافن هم وسيله‌ي معركه‌ايه براي ارتباط بر‌قرار كردن با ديگران در گستره‌ي اين دنياي مجازي. يكي از پيامد‌هاي فراگير سرويس چت پيام‌هايي‌ست كه كاربران به صورت Off Line براي هم ديگه ارسال مي‌كنن. كه تغريبن به صورت يكي از روزمرگي‌هاي زندگي براي هر Chat باز حرفه‌اي در‌اومده و ميشه گفت بعد از SMS بازي اين فراگير‌ترين موجي باشه كه كشور رو فرا گرفته (حتي فراتر از انرژي هسته‌اي كه حق مسلم ماست) و روز به روز هم بيشتر پيشرفت مي‌كنه. البته به عقيده دولت‌مردان تمام اين‌ها توطئه‌هاي بيگانگان عليه ماست و بايد با اونها مبارزه كرد (مبارزه از قبيل فرهنگي و غير فرهنگي)، اما به عقيده اين حقير تمام اين‌ها ريشه در عقده‌هاي اجتماعي و جنسي و... داره كه از كوچكترين آبریزگاه دم دست ما روانه‌ي اجتماع ميشه.

 

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

برای آسمان بی فروغ این ایام!
علی

ترانه‌ي ماه، ماه

 

براي كونجيتا گارسيالوركا

 

ماه به آهنگر خانه مي‌آيد

با پاچينِ سنبل الطيب‌اش.

بچه در او خيره مانده

نگاهش مي‌كند، نگاهش مي‌كند.

در نسيمي كه مي‌وزد

ماه دست‌هايش را حركت مي‌دهد

و پستان‌هاي سفيدِ سفت فلزيش را

هوس انگيز و پاك، عريان مي‌كند.

جمعه نهم آذر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

«شلغم پخته با سس فرانسوي»
علی
  يا ...

سلام دوستان :

زياده حرفي نيست، ادامه مطلب رو ببينيد .

 

یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

ترانه
علی
سلام:

یه شعر بخونید. البته شعر بودن یا نبودنش با خود شما:

آه، اي ترانه هاي دوران كودكي

اي شمايي كه، بس بزرگ بوديد كوچكي مرا

آيا كنون نيز جايي از براي اين «من» داريد؟

براي «كودكي» كه اين گونه دردناك به بلوغ رسيده است

خوش باشید
خدا نگهدار

دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

هيچ گاه و هرگز
علی
یا ...

سلام:

گویا بیکار ترین آدم این دور و بر منم! این رو بخونید (راستی این یکی طبیعی به دنیا اومد! فکر کنم.):

 
 هيچ گاه و هرگز

 هيچ گاه و هزگر در نيافتم كه چرا
 هميشه
 حتي در تاريكترين ِ دقايق نيز كه بوده ‌باشم
 تنها به شنيدن سلامي
 لبخند مي زنم!

.......................

می دونم همه مشغول هستین. امیدوارم کارهاتون درست پیش بره.
خوش باشید
خدا نگهدار

 

چهارشنبه چهارم مهر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

باز هم ...
علی