مگر قرار نبود میهمانان بی دردسری باشند مردگان، مگر قرار نبود كه نه به دستی ظرفی را چرك كنند و نه به حرفی دلی را آلوده! پس این همه دل تنگی چیست كه بعد از رفتنشان به جای میگذارند؟ این همه اشکُ آه چیست؟ این همه حسرت این همه خاطره... اینها همه اسمش زندگیست؟
وقتی كه توی مسجد نگاه مادر ِ گُلی به ما -دوستان دخترش- افتاد، دوباره گریه دوباره هق هق و دوباره جيغ كشيدنهای يك مادر رو ميديدم. نمی دونم چرا از حضورم توی اون مجلس ناراحت شدم. انگار كه مادر گلی میخواست دخترش را بين ما پيدا كند. همین نتوانستن بود كه او را به گريه می انداخت. آنجا بود كه معنی غم و اشك رو در نبود یک عزیز فهمیدم.
وقتی كه دوستی با من درددل كرد و از حسرت داشتن پدر گفت، وقتی كه به گریه افتاد در سالگرد پدرش كه شهید شده بود معنی دلتنگی و حسرت رو فهمیدم.
حسین جان پس چرا نگفته بودی مردگان با رفتنشان اشك باقی میگذارند این همه تنهایی را باقی می گذارند و خاطراتی كه مرورشان فقط بغض آدم را میتركاند. |