من ، تو من! "من اولین کسی هستم که در دایره ی صدای پرنده ای برسرگردانی خود خندیده است!" من! من! من تنها، من مجنون، من از سکوت گریزان، من دنبال هیاهو! من بی تو هیچ؟ دیری است که من از پس بهت و وحیرت تو، از دریچه قلب کوچکم تو را می نگرم! من اولین کسی نیستم که از چشمی ترسیده است، من اولین کسی هستم که در جزیره ی سرگردانی، چشم به رویای دستان تو دوخته است! من تمام هستی ام را در نت های سه تار مادرم خلاصه کرده ام؛ وقتی با سرپنجه های پینه بسته اش تارهای نازک فداکاری را به ارتعاش در می آورد تا سرود عشق بنوازد.
من ، تو
تو! "معلوم دلی یا مجهول چشم"؟؟ نمی دانم. تو! تو! تو حس عجیب رویش در یک دانه ی سیبی. تو سرود رهایی در اولین باران بهاری. و زیبا ترین فصل رمان عاشقانه ای! یا مرواریدی سیاه در دل صدف سفید روزگا ر من؟!؟ تو همسایه ی احساس کودکانه ام بوده ای از دو هزار سال قبل از میلاد مسیح تا...
من ، تو
"می ترسم از تو می ترسم از خود می ترسم از این دگرگونی" |