تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

سایه
سمیه
 

 


سایه‌ام...
کشیده می‌شود، روی سنگ‌های سخت،
ولی خوش به‌حال سایه‌ام،
چون لباس‌های او همیشه تازه است...!

دوشنبه یکم مهر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

از دفتر پرسش های پابلو نرودا
سمیه
پسران پسران پسر خدا
چه بر سر جهان می‌آورند؟
جهان را به سوی خیر می‌برند یا به راه شر؟
جهانی لایق حشره یا شایسته گندم؟
تو پاسخم نمی دهی ...
اما پرسش‌ها نمی‌میرند!


دفتر پرسش‌ها آخرین اثرماندگار از یک انقلابی اهل شیلی به نام پابلو نرودا ست. پرسش‌های نرودا شاید همون سوال‌های عجیب و غریب و بی‌جواب ماها هم باشه. راستی راستی جواب این همه سوال پیش کی می‌تونه باشه ...
اینا اون پرسش هایی که از اون کتاب انتخاب کردم که تو این پست بذارم، واما به راستی که پرسش ها نمی میرند!

یکشنبه بیستم مرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

از یک کتیبه
سمیه

ای رهگذر...!
من کوروش هستم، من امپراطوری را به پارسیان بخشیدم.

(امپراطوری‌ای که کوروش کبیر به پارسیان بخشید، کجای تاریخ گم شد؟ کجای ظلم اسکندر، کجای هجوم مغول، کجای حمله تیمور؟ کجای زمونه دفن شد؟)

کوروش کبیر با شمام... : معذرت که تنــتـــون رو 2500 ساله که دارن تو گور می لرزونن، معذرت که هدیه ی با ارزشتون رو پیشکش مهمون‌های ناخونده کردن، معذرت که هدیه‌تون اونقدر بزرگ بود که عظمتش رو نتونستن ببینن، آخه یه مورچه سیاه کوچیک که نمی‌فهمه رو دیوار کاه گلی خونه مادربزرگ داره راه می ره یا رو اهرام مصر...!
کوروش بزرگ، بذار خودمونی بگم، معذرت که بعد از تو هیچکی لایق امپراطوری ایران زمین نبود! خوب شد رفتی اونم تو اوج! می‌ترسم اگه تو هم می‌موندی زبونم لال... .

جمعه یازدهم مرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

گلایه ای از دلتنگی های تکراری
سمیه
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقد کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستم
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر می خواد دنیا بیاد،آهن و فسفرش کمه
چشمای من آهن زنجیر شدن
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرت و بنازم
چشم منو انجیر تو بنازم...
دیوونه کیه ،عاقل کیه،جونور کامل کیه؟؟؟

زنده یاد حسین پناهی

 
گاهی وقتا حس می کنم یه چیز گنده تو گلوم گیر کرده که نه بالا میاد نه پایین میره...
فکر می کنم اینم یه جور مریضیه که نتونی یه چیزی رو قورت بدی،یه چیز بزرگ و بی شکل...اسمش چی بود؟
یادم اومد،اون روزا که مادربزرگ غصه دار می شد،می گفت؛اسمش بغض...!یه چیزی به بزرگی سیب های درخت هلو!
و بغض امروزای من نه میشکنه و نه راحتم می ذاره... همش یاد اون ترانه می افتم که میگه :
 

اگر که هیچ کس نیومد ، سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش ،طاقت بیار و مرد باش...

شنبه هشتم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

علی شریعتی
سمیه
به بهونه شهادت شریعتی می خوام با شما حرف بزنم.بزرگ مرد تاریخ سیاسی و مذهبی ایران. مردی که برای یه هدف بزرگ جنگید اما هیچ وقت به مقصودش نرسید،چون خیلی ها بودن که افکار اونو سد راه منافع خودشون می دونستند.
شریعتی کسی بود که خواست از یه دین کهنه که طی قرن ها با همون افکار قدیمی رشد کرده بود -و همیشه سپری شده بود برای پنهان کاری خلفا و سران حکومت ها- یک دین اصیل اما امروزی بسازه ، و کاری که اسلام به عهده کسی به اسم فقیه گذاشته بود رو شریعتی - یک روشن فکر مذهبی – به عهده گرفت (دادن فتوا بر اساس مقتضیات زمان ، زمانی که چهارده قرن جلو رفته بود...)
شریعتی دین رو نه کهنگی میدونست و نه بیهودگی و اسلام افتخار شریعتی بود.اون به زن ها نگفت که روسری تون رو طوری بپوشید که حتی ابرو هاتون هم دیده نشه...نگفت چادر رو طوری جلوی صورتتون بگیرید که فقط دماغتون پیدا باشه؟ نگفت غرب یعنی استثمار یعنی بی هویتی،یعنی بی فرهنگی...شاید ترجیح داد به جای دیدن نیمه خالی،نیمه پر لیوان رو ببینه!
و به خاطر همین اندیشه های بزرگ هم از جامعه روشن فکرها و هم از جامعه دینی ها طرد می شد حالا حق میدید که تو همه دست نوشته هاش با یک غم تلخ پر اعتراض فریاد بزنه؟

این جا جای من نیست
بر روی این زمین غریبم
این آسمان سقف خانه من نیست
نباید به این جا می آمدم
این جا تبعید گاه من است
چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

کوتاه اما بی نظیر
سمیه

 قدرت جاذبه مرد و جاذبه قدرت زن است ...

شما چی می گید...؟؟!

جمعه هفدهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

یه شعر از دنیای کودکی
سمیه
همه ی ما از روزای بچگی یه شعری یادمون هست که میگه:

(بارون میاد جرجر رو پشت بوم هاجر ، هاجر عروسی داره دم خروسی داره...)

اما شاید هیچ وقت نمی دونستیم شاعر اون شعر قشنگ بچگی ها مون کسی نیس جز- احمد شاملو- خالق قصه کودکانه ی خروس زری پیرهن پری و مترجم قصه ی جاودانه ی شازده کوچولو.وقتی برای اولین بار این شعر رو کامل و بدون تحریف های کودکانه مون میخوندم به اندازه همون روزا خوشحال بودم وحالا من این شعر رو شبا برای یه کوچولوی دیگه می خونم...

شنبه چهارم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

اولین یادداشت
سمیه
 

یک انسان می تواند آزاد باشد بی بزرگ بودن اما هیچ آدمی نمی تواند بزرگ باشد بی آزاد بودن

(جبران خلیل جبران)

سلام .

من سمیه ام.دوست تازه شما تو وب پناهی.امیدوارم بتونم به خوبی شما بنویسم...

خوشحالم که این جام...پس تا بعد.

چهارشنبه یکم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia