|
به بهونه شهادت شریعتی می خوام با شما حرف بزنم.بزرگ مرد تاریخ سیاسی و مذهبی ایران. مردی که برای یه هدف بزرگ جنگید اما هیچ وقت به مقصودش نرسید،چون خیلی ها بودن که افکار اونو سد راه منافع خودشون می دونستند.
شریعتی کسی بود که خواست از یه دین کهنه که طی قرن ها با همون افکار قدیمی رشد کرده بود -و همیشه سپری شده بود برای پنهان کاری خلفا و سران حکومت ها- یک دین اصیل اما امروزی بسازه ، و کاری که اسلام به عهده کسی به اسم فقیه گذاشته بود رو شریعتی - یک روشن فکر مذهبی – به عهده گرفت (دادن فتوا بر اساس مقتضیات زمان ، زمانی که چهارده قرن جلو رفته بود...)
شریعتی دین رو نه کهنگی میدونست و نه بیهودگی و اسلام افتخار شریعتی بود.اون به زن ها نگفت که روسری تون رو طوری بپوشید که حتی ابرو هاتون هم دیده نشه...نگفت چادر رو طوری جلوی صورتتون بگیرید که فقط دماغتون پیدا باشه؟ نگفت غرب یعنی استثمار یعنی بی هویتی،یعنی بی فرهنگی...شاید ترجیح داد به جای دیدن نیمه خالی،نیمه پر لیوان رو ببینه!
و به خاطر همین اندیشه های بزرگ هم از جامعه روشن فکرها و هم از جامعه دینی ها طرد می شد حالا حق میدید که تو همه دست نوشته هاش با یک غم تلخ پر اعتراض فریاد بزنه؟
این جا جای من نیست بر روی این زمین غریبم این آسمان سقف خانه من نیست نباید به این جا می آمدم این جا تبعید گاه من است چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟
|