تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

کاش هرگز نمی آمدی
سمیه
 

Copy-of-EHC8.jpg

مدت‌ها بود که منتظر میهمانی بودم که بایستی می‌آمد! قول آمدنش را به من داده بودند، به خاطر ندارم چه کسی، کجا و کی... اما کسی گفته بود که او می‌آید!
تمام اتاق پذیرایی را زیر و رو کرده بودم. پرده‌ها را شسته، وتمام شیشه‌ها را پاک کرده بودم؛ اطمینان دارم که حتی ذره‌ای غبار روی اشیا اتاقم باقی نمانده بود.
آن روز عصر هم کلی خرید کرده بودم که پذیرایی‌ام شایسته‌ی میهمانم باشد، کسی که نمی‌دانستم کی خواهد آمد!
روی میز یک ظرف شیرینی مربایی، کمی آبنبات هل‌دار با مغز بادام درختی، تمام میوه‌های تازه‌ی آن فصل، شکلات هم یادم نرفته بود و آجیل! تمام سلیقه‌ام را به کار گرفته بودم که میز را خوب بچینم.
خدا خدا می‌کردم که او هم مثل من عاشق شیرینی مربایی باشد؛ اگر شیرینی مربایی دوست نداشته باشد، آن وقت چه می‌شود؟

جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بازم تولد!
سمیه
hut

و چه تنهاست ماهی کوچک اگر دچار آبی بی کران دریا باشد... .

امروز سالروز تولد مدیر این وبلاگ بود.
خب شرط انصاف نیست فراموش بشه...!
این آخرین تصویرسازی منه، دیشب تموم شد. به همین مناسبت؛ به عنوان تبریک می‌ذارمش تو وب.
با احترام فراوان برای مشیا، شاد باشید و سبز.

دوشنبه پنجم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مهپاره
سمیه
آیا کتاب مهپاره را خوانده‌اید؟ اگر خوانده‌اید که می‌دانید چقدر بی‌نظیر است و اگر نه پیشنهاد می‌کنم که حتما آن را مطالعه کنید؛ ترجمه‌ی صادق چوبک است از کتابی انگلیسی، از یک متن سانسکریت.
کتاب جالبی بود اما من برای معرفی، یادداشت مترجم انگلیسی را بر چاپ دوم این کتاب انتخاب کرده‌ام.

-من این تکه شعر را از یکی از متون سانسکریت –جدا از این داستان‌ها- آورده‌ام تا برای خواننده روشن کنم که در اساطیر هندو، زیبایی زن و ماه و دریا چگونه در هم می‌آمیزد و یکی می‌شود:
زن، تو ای آیت ماه شهد چکان! از سپهر فرود آی و شب تار ما را منور کن. زن، تو ای مایه‌ی خوشی آدمی! تویی که در زنانگی‌ات، رقص امواج دریای شیر ـکه خدایان تو را از آن آفریده‌اند- محفوظ ماند.
 ما ساکنان سه جهان (کودکی، جوانی، پیری) گهواره‌ی پستان تو را سرچشمه‌ی سه نیروی مرموز زنانه می‌دانیم. هنگام کودکی، از آن شیر می‌خوریم؛ در میان راه زندگی، آن را بالین سر می‌سازیم؛ و گاه پیری، بر آن می‌خوابیم و چشم به راه مرگ می‌مانیم... .
ف. و. بین (ترجمه از متن سانسکریت)

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مرا در آغوش بگیرید!
سمیه
 hiv

 «مرا در آغوش بگیرید... لطفا مرا محکم در آغوش بگیرید! من ایدز دارم، اما نمی‌توانم شما را بیمار کنم...»

هر کس در زندگی حسرتی دارد، حسرت چیزهایی که ندارد و در آرزوی داشتن آنهاست. این هم حسرت یک کودک بیمار است که با او چون یک کودک رفتار نشده و مطرود و تنهاست. اما باز هم خوش به حال او که می‌داند دلیل اینهمه تنهایی‌اش چیست! و چرا هیچ کس او را سخت در آغوشش نمی‌فشارد. آنهایی که تنها هستند اما دلیل تنها ماندنشان را نمی‌دانند چه بگویند؟!

این نقاشی توسط پسرکی مکزیکی کشیده شده که از بدو تولد از مادرش ایدز گرفته است .
این نقاشی برنده 16 جایزه بین المللی شده و از آن به عنوان نماد در NGO های مبارزه با ایدزاستفاده می‌شود.
به نقل از سایت انجمن علمی پردیس کوروش کبیر

جمعه یازدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

معجزه ی خاموش
سمیه
خیلی بزرگ نشده بودم، اما تفاوت‌ها را به خوبی درک می‌کردم؛ هنوز به یاد دارم صدای آرام و دورگه‌ای را که عصرهای داغ تابستان و شب‌های یلدای سرد، در اتاق پدر می‌پیچید که پر از گلایه بود...
بوی گندم مال من، هر چی که دارم م‍‍‍ال تو
یه وجب خاک مال من، هر چی می‌کارم مال تو
از همان روزها او را شناختم، شبیه برادر پدرم بود کمی و من احساس خوبی به او داشتم. هر چند که گلایه‌هایش همیشه غمگینم می‌کرد.
بزرگتر که شدم لا به لای ترانه‌هایش، بهار فریدون مشیری؛ در این بن بست و پریای شاملو را پیدا کردم. صدایی که همیشه در یادم ماند: روزگار غریبی‌ست نازنین...

شنبه پنجم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

تولدی دیگر...
سمیه
نخستین روز

ملافه‌های سفید در کمد
ملافه‌های سرخ در رختخواب
کودک در دل مادر
مادر در شولای درد
پدر در راهرو
راهرو در خانه
خانه در شهر
شهر در شب
مرگ در فریادی
و کودک در آستانه‌ی زندگی... .

ژاک پره ور (فرانسه)

از تمام شعرها و نوشته‌هایی که درباره‌ی تولد و اولین روز زندگی خوندم، این شعر رو بیشتر می‌پسندم؛ تصویرسازی فوق‌العاده زیبا و منحصر به فردی از تولد داره. این شعر رو با عشق و آرزوهای زیبا تقدیم می‌کنم به مه سا که یه روزی مثل امروز- یه روز سرد زمستونی-  پا به این آشفته‌بازار گذاشت.
امیدوارم تبریک دوستانه و صمیمانه‌ی منو بپذیری مهسای عزیز.


و در آخر: برایت دعا می‌کنم که خدا از تو بگیرد هر آن چه را که خدا را از تو می‌گیرد...

 

جمعه بیستم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

خواب زمستانی
سمیه
و ببین! که درختان در آستانه ی زمستان اند، و چگونه آرام آرم تن‌پوش زرد و طلایی خود را از تن برمی‌کنند تا برای بستر خواب عریان شوند...!

چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

یه شعر از دفترهای قدیمی م
سمیه
این شعر از -بلا آخما دولینا-  از شاعران روسیه و اهل مسکو است. این تنها شعری‌ست که از او دارم!

سه شنبه سی ام مهر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

سایه
سمیه
 

 


سایه‌ام...
کشیده می‌شود، روی سنگ‌های سخت،
ولی خوش به‌حال سایه‌ام،
چون لباس‌های او همیشه تازه است...!

دوشنبه یکم مهر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

از دفتر پرسش های پابلو نرودا
سمیه
پسران پسران پسر خدا
چه بر سر جهان می‌آورند؟
جهان را به سوی خیر می‌برند یا به راه شر؟
جهانی لایق حشره یا شایسته گندم؟
تو پاسخم نمی دهی ...
اما پرسش‌ها نمی‌میرند!


دفتر پرسش‌ها آخرین اثرماندگار از یک انقلابی اهل شیلی به نام پابلو نرودا ست. پرسش‌های نرودا شاید همون سوال‌های عجیب و غریب و بی‌جواب ماها هم باشه. راستی راستی جواب این همه سوال پیش کی می‌تونه باشه ...
اینا اون پرسش هایی که از اون کتاب انتخاب کردم که تو این پست بذارم، واما به راستی که پرسش ها نمی میرند!

یکشنبه بیستم مرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

از یک کتیبه
سمیه

ای رهگذر...!
من کوروش هستم، من امپراطوری را به پارسیان بخشیدم.

(امپراطوری‌ای که کوروش کبیر به پارسیان بخشید، کجای تاریخ گم شد؟ کجای ظلم اسکندر، کجای هجوم مغول، کجای حمله تیمور؟ کجای زمونه دفن شد؟)

کوروش کبیر با شمام... : معذرت که تنــتـــون رو 2500 ساله که دارن تو گور می لرزونن، معذرت که هدیه ی با ارزشتون رو پیشکش مهمون‌های ناخونده کردن، معذرت که هدیه‌تون اونقدر بزرگ بود که عظمتش رو نتونستن ببینن، آخه یه مورچه سیاه کوچیک که نمی‌فهمه رو دیوار کاه گلی خونه مادربزرگ داره راه می ره یا رو اهرام مصر...!
کوروش بزرگ، بذار خودمونی بگم، معذرت که بعد از تو هیچکی لایق امپراطوری ایران زمین نبود! خوب شد رفتی اونم تو اوج! می‌ترسم اگه تو هم می‌موندی زبونم لال... .

جمعه یازدهم مرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

گلایه ای از دلتنگی های تکراری
سمیه
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقد کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستم
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر می خواد دنیا بیاد،آهن و فسفرش کمه
چشمای من آهن زنجیر شدن
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن
عمو زنجیر باف زنجیرت و بنازم
چشم منو انجیر تو بنازم...
دیوونه کیه ،عاقل کیه،جونور کامل کیه؟؟؟

زنده یاد حسین پناهی

 
گاهی وقتا حس می کنم یه چیز گنده تو گلوم گیر کرده که نه بالا میاد نه پایین میره...
فکر می کنم اینم یه جور مریضیه که نتونی یه چیزی رو قورت بدی،یه چیز بزرگ و بی شکل...اسمش چی بود؟
یادم اومد،اون روزا که مادربزرگ غصه دار می شد،می گفت؛اسمش بغض...!یه چیزی به بزرگی سیب های درخت هلو!
و بغض امروزای من نه میشکنه و نه راحتم می ذاره... همش یاد اون ترانه می افتم که میگه :
 

اگر که هیچ کس نیومد ، سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش ،طاقت بیار و مرد باش...

شنبه هشتم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

علی شریعتی
سمیه
به بهونه شهادت شریعتی می خوام با شما حرف بزنم.بزرگ مرد تاریخ سیاسی و مذهبی ایران. مردی که برای یه هدف بزرگ جنگید اما هیچ وقت به مقصودش نرسید،چون خیلی ها بودن که افکار اونو سد راه منافع خودشون می دونستند.
شریعتی کسی بود که خواست از یه دین کهنه که طی قرن ها با همون افکار قدیمی رشد کرده بود -و همیشه سپری شده بود برای پنهان کاری خلفا و سران حکومت ها- یک دین اصیل اما امروزی بسازه ، و کاری که اسلام به عهده کسی به اسم فقیه گذاشته بود رو شریعتی - یک روشن فکر مذهبی – به عهده گرفت (دادن فتوا بر اساس مقتضیات زمان ، زمانی که چهارده قرن جلو رفته بود...)
شریعتی دین رو نه کهنگی میدونست و نه بیهودگی و اسلام افتخار شریعتی بود.اون به زن ها نگفت که روسری تون رو طوری بپوشید که حتی ابرو هاتون هم دیده نشه...نگفت چادر رو طوری جلوی صورتتون بگیرید که فقط دماغتون پیدا باشه؟ نگفت غرب یعنی استثمار یعنی بی هویتی،یعنی بی فرهنگی...شاید ترجیح داد به جای دیدن نیمه خالی،نیمه پر لیوان رو ببینه!
و به خاطر همین اندیشه های بزرگ هم از جامعه روشن فکرها و هم از جامعه دینی ها طرد می شد حالا حق میدید که تو همه دست نوشته هاش با یک غم تلخ پر اعتراض فریاد بزنه؟

این جا جای من نیست
بر روی این زمین غریبم
این آسمان سقف خانه من نیست
نباید به این جا می آمدم
این جا تبعید گاه من است
چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

کوتاه اما بی نظیر
سمیه

 قدرت جاذبه مرد و جاذبه قدرت زن است ...

شما چی می گید...؟؟!

جمعه هفدهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

یه شعر از دنیای کودکی
سمیه
همه ی ما از روزای بچگی یه شعری یادمون هست که میگه:

(بارون میاد جرجر رو پشت بوم هاجر ، هاجر عروسی داره دم خروسی داره...)

اما شاید هیچ وقت نمی دونستیم شاعر اون شعر قشنگ بچگی ها مون کسی نیس جز- احمد شاملو- خالق قصه کودکانه ی خروس زری پیرهن پری و مترجم قصه ی جاودانه ی شازده کوچولو.وقتی برای اولین بار این شعر رو کامل و بدون تحریف های کودکانه مون میخوندم به اندازه همون روزا خوشحال بودم وحالا من این شعر رو شبا برای یه کوچولوی دیگه می خونم...

شنبه چهارم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

اولین یادداشت
سمیه
 

یک انسان می تواند آزاد باشد بی بزرگ بودن اما هیچ آدمی نمی تواند بزرگ باشد بی آزاد بودن

(جبران خلیل جبران)

سلام .

من سمیه ام.دوست تازه شما تو وب پناهی.امیدوارم بتونم به خوبی شما بنویسم...

خوشحالم که این جام...پس تا بعد.

چهارشنبه یکم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia