تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

بنگ
علی

The division bell_94دوست دارم یه کار داشته باشم. یه کار که هر روز صبح زود به خاطرش از خونم بزنم بیرون. و یه خونه، یه خونه که هر روز صبح زود برای رفتن سر کار ازش بزنم بیرون. دوست دارم یه ماشین هم داشته باشم. یه ماشین که به خاطرش رانندگی یاد بگیرم و گواهی نامه داشته باشم تا بتونم سوارش بشم و هر روز صبح زود برای رفتن سر کار باهاش از خونه بزنم بیرون. از خونه بزنم بیرون...

با چشمای خواب آلود بیام تو پارکینگ، در ماشین رو باز کنم و بشینم توش. با دست دنبال دکمه‌ی ضبط بگردم و روشنش کنم. روشنش کنم و Marooned پینک فلوید رو پخش کنه. اونوقت یه نفس عمیق بکشم، سرم رو تکیه بدم به پشتی صندلی و چشمام رو ببندم...

سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

کمدی الهی
علی
پس چون موسی به میعادگاه رسید فرمود:
پروردگارا خودت را به من نشان بده.
و خداوند فرمود:
بیلاخ، هرگز مرا نخواهی دید!

چهارشنبه هشتم مهر 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

جاده
علی
ماشین هایی که می آیند، می روند، و تو همچنان ایستاده ای...

 

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

خاردار
علی
دستی که دیوار می‌کشد، فرار را اختراع کرده است.سیم خاردار

سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

دار سکوت
تنهاترين مرد
دلم ميخواهد

تمام جانم را فرياد سازم

و بر سر اين روزگار بكوبم

اما افسوس...

مدتهاست كه حنجره ام را

در قربانگاه افسردگي

به دار سكوت آويخته ام


این مطلب خیلی قدیمیه اما انگار که  حکایت هر روزه ام شده؟!!

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

تیاتر
علی

در نمايش اجباري زندگي، اجبارن نمايش بازي مي‌كنم!


پي‌نوشت:‌

بهش گفتم: "دقت كردي دوستان فاشيست جديدن از «در انتظار گودو» بودن خسته شدن! به فكر اينن كه خودشون كاري بكنن؟"

جمعه ششم شهریور 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

ندارد
علی

تنهايي

تنهايي

تنهايي عريان.

جمعه پانزدهم خرداد 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

The End (بي‌ويرايش)
علی
سانسور

ديشب وقت خواب به يك چيزهايي فكر مي‌كردم كه امروز بنويسم! اما طبق معمول فراموششان كردم! اين «لفظ ركيك» هم براي خودش داستاني شده!

خيلي وقت است درست و حسابي نخوابيده‌ام! انگار قرار نيست خواب را تجربه كنم! مهم نيست چقدر مي‌خوابم! كل شبانه روز را هم كه بخوابم باز هم فايده‌اي ندارد! مقدار خستگي هم مهم نيست! دو روز هم كه نخوابيده باشم خواب روز سوم هيچ آرامشي ندارد!

 

 

 

دوستان عزيز

دوستان عزيزم

انگار پاشنه‌ي كفش‌هايتان شل شده باشد!

در هيچ سويي از آيينه نشاني‌تان را هيچ كلاغي جار نمي‌كشد!

سه شنبه هجدهم فروردین 1388 ارسال شده در

------------------------------------------

آره
علی

آره، درسته! حق با تو بود، هست! تو بهتر بودي، هميشه! واقعن درسته. تو بردي اين بازي دو سر باخت رو! چوب دو سر طلا وسط دستاي توِ! همون دستايي كه مشتشون مي‌كني! همون مشتا! مي‌توني آروم بذاريشون تو جيباي بغل شلوارتو بعد از اين كه كمي با بي‌قيدي سوت زدي، با يه لحن بي‌تفاوت، انگار كه اتفاق خاصي نيفتاده، بگي كه تو بردي، كه تو يه هميشه برنده‌اي! كه اين موضوع عادیه!

شنبه هفدهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

زندگی
آرا
زیبا،ناله کنان،چرخیدن با دور تند،

بعد آرام گرفتن روی برف نو

کنار آنکه دوستش داری،مثل رد پای آهو

 این همه چیز است ...

 

                                                      (دختر پاییز)

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

باید بخوابیم
مهسا
شاعری را میشناختم

که تمام عمر خوابید؛

وقتی بیدار شد

مُرده بود...

/رضا بختیاری اصل/

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

سر فصل
هرمز
شاخه سار دستانت

وقتی مرا در بر میگیرد

گویی بهاران به کویر تنم سبزه میبارد

دیری از سبزیم نگذشته

هرم نفسهای به شماره افتاده ات

میسوزاند و حرارتت را تابم نیست

یکشنبه بیستم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

كلم بروكلي
علی
«گويا»/ براي ديدن تصوير بزرگتر كليك كنيد

عجب افتضاحي‌ست اين روزها! جشنواره استاني شعر هم برگذار شد و من موفق شدم چندين تبريك قرص و محكم به خاطر جشنواره نرفتنم بگيرم. مثل هميشه البته ارشاد كلي از نخاله‌ها را تقدير داده بود كه بروند با خودشان كيف ببرند!‌

در اين ميان تعدادي از دوستان هم كارد مي‌زدي خونشان در نمي‌آمد كه مستقيمن تقصير خودشان بود!

هيچ حوصله ندارم! گيج گيجم! هيچ‌كس هم نيست! وقتي نشسته‌ام هوس مي‌كنم بروم، وقتي مي‌روم تازه به صرافت نشستن مي‌افتم! مصداق بارز اين شعر شاملو شده‌ام كه:

نه در رفتن حركت بود

نه در ماندن سكوني!

پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

چشم
علی

براي ديدن تصوير بزرگتر كليك كنيدبارها خواسته‌ام چيزي از آن‌هايي كه شعر خطابشان مي‌كنم را اينجا بگذارم، اما لامصب نمي‌دانم چيست كه دستم به پستيدنشان نمي‌رود! سگ دارد انگار اينجا، مثل چشم‌هاي او!
اين «او» گفتن از آن دسته پدر سوخته بازي‌هاي كلام است كه گاهن دوستشان دارم! حالا هيچ اويي هم كه در ميان نباشد _يا لااقل آنچنان «او»يي كه اين طور بنويسيش_، تو خودت آن را خلق مي‌كني و مي‌دهي دست مخاطب كه برود حسابي حالش را ببرد! ملت هميشه در صحنه هم كه «مرگ مولف» نمي‌شناسند حتمن از فردا خفتت مي‌كنند كه فلاني اين «او» كيست؟ اين هم خودش تفريح!  (For you…)
بگذريم...
بحث سر اين نبود كه او وجود دارد يا نه، هر كسي مي‌تواند يك او را بشناسد، يا حتي خلق كند! از نظر من بحث مهم‌تر سگ داشتن است، ولي بحث در مورد اين يكي هم نبود!

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

سايه باران
هرمز
به نام خدا

سايه باران

آن روز ، روزي ابري بود سياه سياه كه باران شديدي هم مي باريد يادم نيست زمستان بود يا كه بهار براي حاج علي هم هيچ فرقي نمي كرد چون روز سياهي بود شايد براي بقيه آدمها هم مهم نبود كه زمستان است يا كه بهار براي من هم هيچ فرقي نداشت والا يادم بود واقعا كی فكر مي كرد روزي حاج علي از ميدان توپخانه رد بشود اما به دور و برش فقط نگاه كند و بدون هيچ حرفي و غر و لندي از كنار آن همه فاجعه بدون تحليل بگذرد .

سه شنبه هشتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

قصه ناصر و صبوره
هرمز

دستهای ناصر دستهای یک مادر بود . نرم نرم انگشتهایش اصلا آج نداشت شاید اگر دستهایش آج داشت شکارچیها دستهایش را می کشتند به خاطر آجهایش. ناصر هیچ وقت نمی توانست چیزی را بین دستانش نگاه دارد مخصوصا زنها را.    همیشه میلغزیدند از دستهایش ماهیان مادیان. همیشه می گفت چرا فلس ندارد ماهی زن؟ همیشه پاک میدید  تن  صابونی و لغزنده ی زنان  را دستهایش شفاف   بوددست تنگ بلور بود دستهای ناصر.

دوشنبه هفتم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

زمین شرورانه تاریک است، پس چرا شعرهای تو روشن است؟!
مهسا
از اول دیوانه بود این دختر
با آن گوشواره ای که از کاکتوس های وحشی
برای خودش ساخته بود
دیوانه بود وقتی که کتک میخورد
و مخلوطی از خون و دندان و شعر
از دهانش بیرون میریخت
و پیراهنی راه راه میپوشید
که هزار زندانی خسته در کوچه پس کوچه هاش قدم میزدند...
اصلن تو بگو دیوانه نیست دختری
که دل به شاعری گرسنه ببندد؟
آنقدر عاشق باشد،
که شبها کفش پاشنه بلند بپوشد
و در خوابهای شاعری جوان قدم بزند...

پ.ن1: این شعر رو تقدیم میکنم به سایه ای با دیوانگی های مشترکش!
پ.ن2: بخدا نمیدانم نام شاعر چیست و از او همینقدر میدانم که اهل بوشهر بوده و در دانشگاه اصفهان زمانی درس میخوانده.
پ.ن3: نمیدانم کامل نوشتم یا ناقص، درست یا غلط، آنچه حافظه یاری میکرد همین بود.

جمعه چهارم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

با تشکر
علی
شعری از پابلو نرودای شاعر شیلیایی با ترجمه‌ی احمد شاملو:

  به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
  اگر سفر نكنی،
  اگر كتابی نخوانی،
  اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
  اگر...

پنجشنبه سوم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

گریه نکن دخترم
مستانه

نمره های بیست

    گریه نکن دخترم
    جهان پر شده از نمره های بیست
    و هیچ کس نمره مهربانی دست های تو را
    وقتی به گربه های گرسنه غذا می دهی
    در کارنامه ات نخواهد نوشت
    دانش آموزان زرنگ تر
    بمب های بزرگ تری خواهند ساخت
    اگر قلب های کوچک تری داشته باشند
    دامن چیندارت را بپوش و بچرخ
    جهان به ساز تو می رقصد
    من برای معلمت یادداشتی خواهم نوشت و به او خواهم گفت
    از مشق های زیاد
    که انگشت های کوچکت را خسته می کند.

راضیه بهرامی، شاعره جوان و سراینده دفتر شعر تحسین شده «نقل های کوچک رنگی»

چهارشنبه دوم بهمن 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

رسوا
هرمز

در پناهت بی پناهم
در شعله چشمت میسوزم
خاکستر پرها گواهم
من نفیر ناله آدم
هوای میل حوایم
اسیرم
نیست ماوایم
امیدم نا امید ذوق فردایم
خانه ام بن بست بی کوچه
زیر هر همکف
رویش برج است
در پله های منفی عالم
منم من
هرمزم خاکستر نشین حجله حسرت
گره افکنده در بختم
سیه بختی!
ودیگر هیچ باکم نیست
رسوایم...

شنبه بیست و هشتم دی 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

جريان سيال ذهن
علی
سيال ذهن«نوشتن چه سودي دارد اگر براي مبارزه با موانعي نباشد كه نظام حاكم در برابر پيام مخالفان قرار مي‌دهد؟»

ادواردو گاليانو

 

 

تصور اين همه تفاوت كار چندان ساده‌اي نيست!
آيا اين حقيقت داشت كه "انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود"*؟
خاطرات، خاطرات كش‌دار گذشته، ذهن را گس مي‌كنند!
تصويرم از آزادي هنوز همان پسرك سياه پوست است كه همراه «هاك» در غروب رودخانه سفر مي‌كرد. (از دست سفيد پوست‌ها فرار مي‌كرد!)

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

یک شعر کوتاه
مهسا
یک شعر کوتاه از فدریکو گارسیا لورکا به نام "گناه" رو ترجمه کردم برای هر کسی که فکر میکنه به دردش میخوره:

Sin
How nice it is
our sins aren't obvious
since we had to
wash ourselves cleanly ever day
or perhaps to live under the rain
or our lies
don't change our figures(shapes)
tough we didn't remember each other even for a moment
merciful god thanks!

 Federico Garcia Lorca


گناه
چقدر خوب است
که گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
یا شاید باید برای همیشه زیر باران می ماندیم
و چه خوب که دروغهایمان
شکل و قیافه مان را عوض نمیکند
اگر چنین بود حتی برای لحظه ای همدیگر را به خاطر نمی آوردیم
خدای مهربان! تو را سپاس!

 
 

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مهسا
حکایت دل بود، کپی کردم.
با ذکر منبع البته

حالا که جق جقه اي هم مي تواند بخنداندم.
چرا به حرف هاي شما دلخوش نباشم.
و به قشنگي هاي زندگي
اصلا با هم مي رويم قدم مي زنيم!
و سر چهار راه که رسيديم... ترمز مي کنيم.
مثل تمام تکنولوژي هاي قرن اخير.
حالا که عقلمان به قصور زندگي در کرهء ماه هم مي رسد...

جمعه هجدهم مرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

از مایاکوفسکی باز هم خواهم نوشت.
محمد
آی آدمها
دردم می دهید
اما
عزیزتان می دارم
نزدیکتان می دانم
آيا ندیده اید
لیسه ی سگ را
بر
دست سنگ انداز ؟

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

اینجا نایست توی گلو بغض لعنتی
مهسا
سلامی دوباره به دوستان پناهگاه امن پناهیم!

با تقدیم یک غزل از دوست قدیمی و شاعرم رسول کامرانی (البته با اجازه کتبی از شاعر) به یادنامه استاد پناهی آمدم تا از همه دوستان عزیزم که این مدت شرمنده کردند و مرا از یاد نبردند تشکر کنم.

       از توی قصه آمده بی شک   کلاغ پیر
      با شانه های یخ زده اش تک کلاغ پیر

       ترسش تکانده شد و ریخت روی برف
       آمد نشست روی مترسک   کلاغ پیر

       زاغ سیاه خاطره ها چوب خورده بود
       شد غرق گیس های عروسک کلاغ پیر

       بر قار قار مضطربش   سنگ  می زدند
       شبگرد های خاطی کوچک.../ کلاغ پیر...

      ...شاید خبر نداشت که همرنگ سایه هاست
      با یک دماغ گمشده   دلقـــــــــــــــک   کلاغ پیر

      در کوچه های شهر کسی خواب می فروخت
      با عکس های خنده لک لک .../  کلاغ پیر...

     ...پرواز کرد و صدایش  به  گل  نشست
     تا دور دست فاصله شد حک :..."کلاغ پیر"

     **********

      قصه دروغ بود و شب آخر به سر رسید
      در راه خانه گم شده اینک   کلاغ پیر...

پ.ن1: برای دیدن غزلهای رسول کامرانی اینجا کلیک کنید

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

قطار
علی

دو سوي ريل‌ها

دوربين فلاش مي‌خورد

و قطارها فاصله‌ را پر مي‌كنند

 

تو ايستگاه مترو با چشم‌هات مشغول خوردن منظره‌ي رو به رو هستي و حتي قبل از اين كه ذهنت بخواد صداي در حال نزديك شدن رو تحليل كنه متوجه ميشي فضاي خالي بين دو ايستگاه پر شده!  صحنه‌ي رو به روت كمي كش مياد و خودت رو بزرگتر احساس مي‌كني، مي‌خواي دست بندازي و قطار‌ها رو از جلوي ديدت كنار بكشي! اما حركت جمعيت به سمت درهاي تازه باز شده حواست رو سر جاش مياره و متوجه مي‌شي چاره‌اي بجز سوار شدن نداري! تازه اگه انقدر احمق باشي كه سوار نشي مطمئني ديگه اون طرف هيچ چشمي منتظرت نيست! پس خودت رو ول مي‌كني و جلو مي‌ري! سه تا صندلي خالي پيدا مي‌كني و كنار اون دوتاي ديگه مي‌شيني!

اون طرف شايد اون‌ها هم سه تا صندلي خالي كنار هم پيدا كرده باشن!

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

انفرادی
محمد
یک دو سه چهار قدم
دیوار
...
یک دو سه چهار قدم
آبگوشت
...
یک دو سه چهار قدم
سیگار
...
یک دو سه چهار قدم
در ِ بسته
.

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

خودکار ِ
محمد
هیچ بازی ای نیست
           هیچ نویسنده ای نیست
                           هیچ حرفی نیست

این حرف را من نزده ام.
این متن را من ننوشته ام.
این تنها یک کپی است
از یک نسخه قدیمی که با خودکار ِ
نوشته شده.
تو هم آن را دیده ای
حتی آن را می خوانی
- فضای خالی بین حروف -

این هم یک نسخه ی قدیمی  از همان نسخه ی قدیمی با خودکار سیاه

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

عنوان ندارد
علی

رگم
بی امان چشمک می زند!

در زیر توده‌ی استفراغ...

دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

و زندگی همچنان كسالت بار جاری است ...
محمد
یا صبح یا نم نم بارانی و تو که هوا میخوری
باغبانی پیر که می اندیشد...
                                     بزنم یا نزنم!

تو لابلای شاخه ی گل هایی خوش رنگ خشک می شوی

و من همچنان قیچی ای در دست باغبانی پیر.

سه شنبه ششم فروردین 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

خودکار ِ نارنجی
محمد
هیچ بازی ای نیست
           هیچ نویسنده ای نیست
                           هیچ حرفی نیست

این حرف را من نزده ام.
این متن را من ننوشته ام.
این تنها یک کپی است
از یک نسخه قدیمی که با خودکار ِ نارنجی
نوشته شده.
تو هم آن را دیده ای
حتی آن را می خوانی
- فضای خالی بین حروف -

 این هم یک نسخه ی قدیمی  از همان نسخه ی قدیمی با خودکار ِ

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

The Mark on the Wall
محمد

در حالی نعلبکی چای را هووف می‌کشد که تمام حواسش متوجه مورچه‌ای‌ست که سعی می‌کند دانه‌ی برنجی را از دیوار بالا ببرد. مورچه با تمام قوا تلاش می‌کند تا دانه‌ی برنج را با غلبه برقانون جاذبه‌ی زمین با خود از دیوارِ راست بالا بکشد.

- آخرین جرعه‌ی چای را درون نعلبکی خالی کرد.

- تهِ استکان را به آرامی روی دیوار فشار داد:

- دانه‌ی برنج به زمین می‌افتد؛

- نقطه‌ی سیاهی روی دیوارِ سفید دهن‌کجی می‌کند.

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

فرياد
محمد

عمرا زیرِ بار می‌رفتم. اصلا کارِ من نبود. روحم هم از ماجرا خبر نداشت؛ اما چهار نفری که ریختند سرم، در فاصله‌ی میانِ یکی از همان لگد‌هایی که بینِ دوپایم فرود می‌آمد، با صدایی که به‌ زور از گلویم خارج می‌شد فریاد زدم: "نزنید نامردها نزنید. غلط کردم. همه‌چیز را می‌گویم"

 سورئاليست

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

یک شعر
مهسا
سلام عزيزم
گفتم برايت بنويسم تا نگران نباشي
مي گويند بيماري ام را تشخيص داده اند.

عزيزم، مي داني
من خيلي عاشق بوده ام
عاشق سنگ و کلوخ بي جهتِ کنار جاده ها
عاشق جسد ظريف بچه اي که در زير باران به خاک مي سپرند
عاشق گاوهايي که در ماه هاي قحطي زده، شيرِ خشک مي دهند
عاشق کاغذ ديواري پاره و چرب آشپزخانه هاي قديم
عاشق پتويي که بوي همخوابگيِ زني را مي دهد با ارواح
عاشق حقيقت هاي کوتاه مدت و پر ابهام
عاشق پرواز خيالي قهرماني که سقوط خواهد کرد
و
عاشقِ تو.

عزيزم، مي داني
من خيلي وفادار بوده ام
وفادار به جاذبه يِ چاه هايي که ديگران کنده اند و در آنها ته نشين شده ام
وفادار به دروغ هايي که خجالت مي کشند راست بگويند
وفادار به قطب نماهاي معيوبي که به گمراهه ها اشاره مي کنند
وفادار به ساعتهاي فراموشکاري که زمان را به تأخير مي اندازند
وفادار به کازانواها، دون ژوان ها، سوپرمن ها،
و مردهاي ديگري که اسمشان همه يکي بوده است
و
وفادار به تو.

عزيزم، مي داني
دکتر مي گويد خنجرهاي زيادي در پشتم ديده است
پيشرفت پزشکي را شکر مي کنم
و از ماشينهاي اِکس رِي و سی تی اِسکَن و اِم آر آي هم سپاسگزارم
کاش مي دانستي
سالهاست که از درد زخمهايم
طاقباز نخوابيده ام.

عزيزم، مي داني
گفتم برايت بنويسم تا نگران نباشي
مي گويند بيماري ام را تشخيص داده اند
و راه علاجِ من، نَفَس کشيدن است
تنها اگر دستهايِ مهربان تو
که زندانبانِ سمجِ گلوگاهم بوده اند،
مي فهميدند.

گفتم برايت بنويسم تا نگران نباشي

پ.ن: نمیدانم از کیست شاید از استاد "حسین پناهی" باشد، یادم نیست، شما نمیدانید؟

جمعه دهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

دوش آب سرد!
علی

مدتي بود دنبال دليل احساس عجيبي مي‌گشتم كه اين روزها حسابي گيجم كرده بود!

امروز رفتم و دوباره دوش آب سرد گرفتم.

كم‌ كم دارم دركش مي‌كنم،

                                    انگار راستی راستی داره بهار میشه...

جمعه سوم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

هستا
مهسا
این شعر رو اونقدر دوست دارم که امشب سه جا پُستش کردم با اجازه

هستا به گوشه ي تنهايي اش خزيد
و شراب ناب هفت ساله اي نوشيد
و تمام خدايگان جهان را خنديد
.
هستا به سن جواني رسيده بود
آن دم که بايدش به سبک زنانه اي ظريف
اما تنش کنار ضربه هاي مهلکي شکسته بود
گناه اين بود آري اين
که شرم ملائک را به دوش مي کشيد
.
از اقبال کودکي
کز تجاوزي فجيع جان به در برده بود
تا چهره ي زني که به دنبال قرصي ناني
تن فروشي کرده بود

یکشنبه سی ام دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

و سرانجام سراغ ما نیز خواهند آمد!
محمد
سالو - پازلینی

اول سراغ یهودیان رفتند؛
من یهودی نبودم، اعتراض نکردم.

سپس به لهستان حمله کردند؛
من لهستانی نبودم، اعتراض نکردم.

آنگاه لیبرال ها را تحت فشار قرار دادند؛
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم.

بعد از آن، نوبت به کمونیست ها رسید؛
من کمونیست هم نبودم، اعتراض نکردم.
 ....
و سرانجام سراغ من آمدند؛ هرچه فریاد کردم و کمک خواستم،
کسی باقی نمانده بود که اعتراض کند.

جمعه بیست و هشتم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

شبهای من
من از امید بیزارم تو از اعجاز میگویی؟

                         نگاه مادرم هم روز و شبها این سخن دارد :

                                                        امیدت را به فردا بند دلبندم

و من از خامی حرفش درون سینه میخندم

                                  و از این بی سرانجامی

                                                   هماره سرد میگریم

خدایا خسته ام من از تمام خستگیهایم

                             و از تکرار چون آونگ غم

                                           بر جان بیمارم هراسانم

 همیشه از پس شامی

                          شبی دیگر مرا در انتظار

                                                  ناجوانمردانه آزاریست

و تکرار مصیبت وار این شبها

                                   سموم تلخ نیرنگیست

                                                          کاندر جام روحم

                                                                     آشکارا همچو خون باشد .

یکشنبه شانزدهم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

آتش بازی برف ها...!
 

آسمان کبود بود، برف ها هم،

برف می آمد

هر دانه برف برای آتش زدنم کافی بود!

چشمانم آنقدر یاری کرد تا دورترین دوردست را هم برفی ببینم.
                  
                        زمینی صاف
                                  
                                    پر از سنگلاخ های تنهایی

محکم ایستاده بودی!

...........
                           
                               ..........رفتن تو............

یک قدم برداشتی و من به جاپای مانده ات روی برف خیره شدم.

....نمی دانم ثانیه ها چقدر دویدند تا از تو عقب نمانند؟؟!!
 
 خواب نبودم!
 
        در جا پاها غرق شده بودم
                      
                        خیلی دست و پا زدم....فریاد زدم....
                                  
                                      نجاتم ندادی....هیچ کس نجاتم نداد!

وقتی سرم را بالا گرفتم
                        
                                 دیگر
                               
                                       همه جا سپید شده بود...

جاپای دیگری نگاهم را سریع دزدید!

درست بالای جاپای قبلی...و یکی دیگر بالای آن...

و دیگری...دیگری...یکی دیگر....

باورم نمی شد!
             
                  خطی سپید و ممتد و طولانی....

به اندازه ی تمام لحظه هایی که حجم تو را داشتند...!!

رفته بودی!
           
                     کاش
                   
                            جاپاهایت را هم باخودت می بردی...

تا من از هر دانه برف که روی صورتم می نشست آتش نگیرم

و آنقدر برف بارید و بارید و من به جاپاها نگاه کردم،
                      
                               تا سوختم!!

.......تمام شد......
                     
                من آنقدر سوختم تا برف ها آتش نگیرند...

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

کویر

 

ای پهنای قالی کهنه صداقت

ای آغوش تو پناهگاه بزرگان دلخسته

می ستایمت به زیبایی خدا

به پاکی اشک

وبه زلالی آبی که در عمق جانت پنهان کرده ای

باد میگفت :

خدا وقتی از کجروی و تیرگیهای بندگانش دلگیر میشود

شبها به تماشای کویر می رود

و از آن بالا به مناجات تکدرختهای باقی مانده از هجوم ملخهای گناه

در دل کویر لخت لخت لخت

گوش میکند

و به واسطه عظمت سینه آن دردمند و صداقت کویر بی ریا

گناهان آن روز بندگانش را می بخشد.

 

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

...

او را گرفتند به جرم چیدن یک گل
چرا که دستانش بوی گل می داد.
غافل از این که شاید گلی کاشته باشد...

دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

برای آسمان بی فروغ این ایام!
علی

ترانه‌ي ماه، ماه

 

براي كونجيتا گارسيالوركا

 

ماه به آهنگر خانه مي‌آيد

با پاچينِ سنبل الطيب‌اش.

بچه در او خيره مانده

نگاهش مي‌كند، نگاهش مي‌كند.

در نسيمي كه مي‌وزد

ماه دست‌هايش را حركت مي‌دهد

و پستان‌هاي سفيدِ سفت فلزيش را

هوس انگيز و پاك، عريان مي‌كند.

جمعه نهم آذر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

شراب شیرین
مهسا
مي خواهم بنويسم
دلم که مي آيد، دستم مي رود
دستم مي آيد، دلم مي رود
دست و دلم نمي رود
دست و دلم به شعر نمي رود
هواي تلخ مي خواهم تا شعر تلخ
يا شراب تلخ وشب و شيدايي تا شور شيرين و شعر شيرين شهرم،
شيراز
هوا شيرين است شايد
و شراب ...
به حافظ شيراز قسم
شراب تلخ نبود
که مردافکن باشد
يا زن شکن
به تو گفتم مانده ام چرا
دست و دلم نمي رود ...

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

ترانه
علی
سلام:

یه شعر بخونید. البته شعر بودن یا نبودنش با خود شما:

آه، اي ترانه هاي دوران كودكي

اي شمايي كه، بس بزرگ بوديد كوچكي مرا

آيا كنون نيز جايي از براي اين «من» داريد؟

براي «كودكي» كه اين گونه دردناك به بلوغ رسيده است

خوش باشید
خدا نگهدار

دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

عشق و کودکی
آرا
 

کودکی ها

به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود

حسین پناهی

پ . ن :
با اجازه بقیه بچه ها ، من این پست رو در یکی از وبلاگ هایم گذاشته بودم اما به علت زیبایی در این وبلاگ هم بی راه ندونستم . مطلب جالب این پست هم خوانی عکس و شعر استاد هست با کمی دقت گویی این عکس برای این شعر ساخته شده.

یکشنبه بیستم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

کلاغ سیاهه...

 

بچه که بودیم ته قصه هامون حتما یک جمله رو می گفتیم. یعنی بدون اون انگار قصه هامون تموم نمی شد. حالا که بزرگ شدم فهمیدم اون یه جمله خودِ خود زندگی!

کلاغه به خونش نرسید!!

آره... قصه ی ما به سر رسید، آخرشم کلاغه به خونش نرسید...

جمعه هجدهم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

مرگ سبز

سلام دوستان

از نظرات خوبتون نسبت به دو تا شعر قبلیم ممنونم
این شعرم را خودم خیلی دوست دارم
ای کاش شما هم خوشتون بیاد


مرگ سبز

برگ زردی که داشت جان می داد
گفت با شاخه و درخت از درد
این منم نوجوانه ی سبزت
که شدم خسته و سراپا زرد

جمعه یازدهم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

تُنگٍ تَنگ

ماهي قرمزي دارم
كه اسير تنگ كوچكي است
عيدي دريا بوده به من
و هنوز همره راز دار دل تنهاي من است
تازگي‌ها كه نگاهش مي‌كردم
ديدم تند تند دهانش را باز و بسته مي‌كند
چيز‌هايي مي‌گفت
من نمي‌فهميدم!
زبانش را، كلامش را، بيانش را
نزديكتر رفتم...من مي‌فهمم!
او با من سخن گفت
 جملاتي كه طعم خيس آب داشتند

چهارشنبه نهم آبان 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

به بهانه تولد سهراب
آرا

تا انتهای خواب

نوشتن از کسی که هم شاعر است ،هم نقاش و هم عارف مسلک و نوشته های احساسی اش هم میلیون ها طرفدار دارد ، کار راحتی نیست . انگار چیز دیگری نمانده که بگویی و هرچه را که بگویی و هرچه را که بخواهی دوباره بگویی جلوی نثرسهراب،چیزی کم دارد و اصلا مگر چقدر میشود  گفت که سهراب  کاشانی است و سال  ۱۳۰۷ متولد  شده ؟ چقدر میشود گفت که پدر سهراب هنر دوست بود و  کارمند اداره پست؟ اصلا چرا باید همه بدانند که اسم دبستان سهراب در کاشان چه بوده است و چه اهمیتی دارد که سهراب سال ۱۳۱۹ ابتدایی اش را تمام کرد  و  سال ۱۳۲۲ دبیرستان اش را و بعد این ۲ عدد را از هم کم کرد و فهمید که سهراب ۳ سال و چندماه دبیرستان میرفته. اما میشود گفت و باید گفت که سهراب وقتی درروستا مامور مبارزه با ملخ ها بوده ، حتی یک ملخ هم نکشته و فکر می کرده که «اگر محصول را میخوردند، پیدا بود که گرسنه اند» این مهم است که تمام رویا های سهراب راه به بیابان دارد ؛ مهم است که وقتی به ون گوگ برمیخورد ،آدمی دیگر می شود و «طعم یک استحاله را تا انتهای خواب» در دهانش حسمی کند؛ مهم است که سهراب عاشق پرواز است و به پرنده ها حسودی میکند؛«دیروز چیزی را نقاشی کردم به نام " آواز هنری پرنده ". این روزها تم پرنده، ارگانیسم مرادراختیار دارد. مفصل های من آمادگی پرواز را اندازه میگیرند. پرنده؛ تنها وجودی که مرا حسود میکند. از بچگی حسرت پرواز داشتم ام.یک جورحسرت شیمیایی که مثل دیاستاز واکنش های مرا تند میکند.پرنده آزادی objective است؛ آمیزه ای است از موسیقی و پر . من پرنده ها راخیلی شنیده ام؛ پرنده ها را خوب دیده ام.آرزوی پریدن ولم نکرد .هر وقت روی بلندی می ایستادم،نبض من درسمت پرندگی می زد . چیزی می شدم میان زمین و پرواز . بعد ها تماشای take off  یک هواپیما مرا تا سطح یک اشتیاق کودکانه  بالا می برد »

منبع : همشهری جوان

صدای پای آب

اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است

کاشان | قریه چنار | تابستان 1343

 
تولدش مبارک یادش گرامی
پیروز باشید
یا حق
علی(ع)یارتان

شنبه چهاردهم مهر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

هيچ گاه و هرگز
علی
یا ...

سلام:

گویا بیکار ترین آدم این دور و بر منم! این رو بخونید (راستی این یکی طبیعی به دنیا اومد! فکر کنم.):

 
 هيچ گاه و هرگز

 هيچ گاه و هزگر در نيافتم كه چرا
 هميشه
 حتي در تاريكترين ِ دقايق نيز كه بوده ‌باشم
 تنها به شنيدن سلامي
 لبخند مي زنم!

.......................

می دونم همه مشغول هستین. امیدوارم کارهاتون درست پیش بره.
خوش باشید
خدا نگهدار

 

چهارشنبه چهارم مهر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia