تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی

تصویر هفته

در باب حفظ فرهنگ جامعه
مهسا

میگه: سی دی رایتی فیلما رو میفروخت، ینی اریجینال نبود، زنگ زدم 110 بیان جمعش کنن.
میگم: تو فکر میکنی چرا اینکارو میکرد؟
میگه: مهم نیست، داشت به فرهنگ آسیب میرسوند.
با خودم میگم: مردشور اون فرهنگی که جوونش با هزارتا غرور و آرزو و تحصیلات میاد بساط فروشی فیلمای رایتی راه میندازه!
و فکر میکنم اگه منم پسر بودم با یک لیسانس دانشگاه دولتی روزانه در کوزه ای، و بدون سابقه کاری که باید از ازل داشته باشم ...
پ.ن: دارم آهنگ "درکم کن" از "یاس" رو گوش میدم که میگه: "چرا اون باید با یقه بسته و ته ریش بره تو؟!" و یادم میاد روزی که توی فرمی که برای استخدام تو یه شرکت خصوصی باید پر میکردم، نوشته بود: قد:... ،وزن:...، رنگ چشم:...، رنگ مو:... و.....
و اشکهایی که روی فرم استخدامی که پاره کردم ریخت...

دوشنبه چهارم شهریور 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بدون عنوان
مشیا

«جا ماندم از قافله‌ی الاغ‌ها رفیق. در حالیکه هنوز از آسمان شصت تیر می‌بارد بر سر کودکی‌ام. همه‌ی ماجراهای رفته بر من، همه‌ی خاطرات کودکی‌م شده چند تا عکس و معلوم نیست ته کدام کمد افتاده. حالا کارمند سازمان فلان شده‌ام که شرط تخصصی‌اش خواندن نماز و گذاشتن ته ریش است. به گا رفته‌ام رفیق!

شنبه پنجم مرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مخاطب عام
علی

هفته‌ي پيش بحث حراج شرت شاملو داغ بود، اين هفته Overdose كردن يا نكردن شكيبايي! احتمالن هفته‌ي بعد هم بايد رنگ سوتين فروغ رو حدث زد!

چرا كسي از خبر تاييد حكم اعدام فرزاد كمانگر حرف نمي‌زنه! يك معلم و يك فعال حقوق بشر!

طي دو هفته پيش، بيشتر از 10 نفر از دانشجوهاي مشهدي بازداشت يا ربوده شدن!

حكم زندان عابد توانچه تاييد شده!

خطر مرگ جان فرهاد حاجي ميرزايي رو تو زندان تهديد مي‌كنه.

و...

شرت شاملو مهم‌تره يا زندگي فرهاد؟

.

.

.

هفته‌ي بعد اسم‌هاي ديگه‌اي جاي اين‌ها رو خواهند گرفت!

شايد به جاي محمد، بنويسيم ركسانا

شايد به جاي تو، بنويسيم من!

 

شنبه بیست و نهم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

...
علی
نه من چیزی می دونم!

نه تو چیزی بپرس!

-------------------------------

پ.ن: به چشم‌هات اعتماد كن!

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

کنکوریسم!‍
باران


آخ ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی  ی ی ی ی ی ی ی یش!


- خوب یا بد تموم شد!
- لطفا نپرسین کنکور چه غلطی کردی؟
- انتظار هر نتیجه‌ای رو دارم. حتی قبول نشدن!
- جهنم!
- با یه دوست جدید اومدم! به زودی قراره کارش رو تو وبلاگ با زیرآب‌زنی من شروع کنه!
- دلم برای همتون خیلی تنگ شده بود!
- روزای افتضاحی بود!
- یه تست ادبیات بود که یکی از گزینه هاش مکتب سوررئالیسم بود! آیا این درست است؟ اشتباه تایپی است؟ یا تخلیه‌ی روانی بیمارگونه طراحان سوال؟
- بعدن می‌گم بقیه رو...

جمعه بیست و یکم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

قلب‌ها براي كه تاپ تاپ مي‌كنند؟!!
علی
بعد يارو بر مي‌گرده ميگه: "ما تو مملكتمون «همجنس باز» نداريم!"
روي يه نيمكت نشسته بودم و زرتشت داشت «درباره‌ي سه دگرديسي» رو توضيح مي‌داد:

درباره‌ي سه دگرديسي:
سه دگرديسي جان را براي شما نام مي‌برم:
جان شتر مي‌شود و شتر شير و سرانجام شير، كودك!
جان را بسي چيزهاي گران هست، آن جانِ نيرومندِ بردبار را كه در او حرمتگذاري خانه كرده است: نيرويش آرزومندِ گران و گران‌ترين بارهاست!
جانِ گران مي‌پرسد: گران كدام است؟ و اينگونه چون شتر زانو مي‌زند و مي‌خواهد كه خوب بارش كنند.*

از گوشه‌ي چشم ديدم يكي داره اشاره مي‌كنه به من! كتاب رو بستم و نگاش كردم. وايساده بود جلوي ماشينش!
_داري درس مي‌خوني؟
_(خندم گرفت) نه!
_‌ اشكال نداره آهنگ بذارم.
_نه!
_بفرما چايي.
_ممنون.
"نازی، نازی امشب دلم مست تو..."

جمعه هفتم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

تنها توفان، کودکان ناهمگون می زاید!
علی
"تولدت مبارک نتیجه‌ی خوشایند کاهش آمار نوزاد مرگی" باشه یا نباشه باور کنید هیچ ربطی به من نداره! اصلن نمی دونم موضع من در مورد این مساله چیه یا چه عکس العملی باید نشون بدم! حتي این روزها زیاد به اين فكر مي‌كنم كه شايد تنها راه نجات يك نسل كشي عظيم از انسان‌ها باشه! يعني جدي جدي ما قراره اين كره‌ي لعنتي رو نابود كنيم؟
ياد حرف آدم بده‌ي فيلم ماتريكس مي‌افتم كه به نئو مي‌گفت:
"من در مورد انسان‌ها تحقيق كردم و متوجه شدم شما جزو پستانداران نيستين! شما باكتري هستين چون هيچ پستانداري محيط زندگي خودش رو به طور كامل تخريب نمي‌كنه!" (يه چيزي تو همين مايه‌ها مي‌گفت).
مي‌دونم كه بلد نيستم براي تولد كسي چيزي بنويسم. اصلن قبل‌ترها به خودش هم گفته بودم كه من تولدش رو تبريك نمي‌گم! چون نه يادم مي‌مونه و نه حسش...! مزحكه اما يه حسي امروز باعث شد بنويسم!
هيچ يادم نيست چطور با گروه دوستداران پناهی آشنا شدم اما مگه فرقي هم مي‌كنه؟!!
همون‌جا بود كه ايده‌ي يه وبلاگ گروهي مطرح شد و از 250 نفر عضو گروه، فكر كنم يه 15 نفري موافقت كردن! حتي اون موقع هم قرار نبود موضوع وبلاگ مختص به پناهي باشه!
قرار گذاشته بودیم كه "حسين براي ما يك بهانه است،بهانه‌اي براي نوشتن. براي با هم نوشتن!"
باران اسم نويسنده‌ي يكي از پست‌ها بود. اين جور اسم‌ها هميشه تاثير متفاوتي دارن. نمي‌دونم جنبه‌ي طبيعت گرايانه‌ي اون‌هاست و يا تك بودنشون. شايد هم هر دو. اما رفته رفته...! (بي خيال، شد داستان صحراي كربلا!) مساله‌ي عذاب‌آور در دنياي امروز ما اينه كه هر آدمي يه دنياهاي كوچيك براي خودش داره. البته اين اصلن عذاب‌آور نيست! غريبه بودن آدم‌ها با دنياهاي همديگه است كه كار رو سخت مي‌كنه!
ما به صورت مجرمانه‌اي از هم بي‌خبريم!
امروز كه بهش زنگ زدم با رييس كتابخونه دعوا كرده بودن و داشتن مي‌رفتن ارشاد شكايت! عصبانيت رو تو اون صورت كاملن شرقي و منياتوريش نمي‌تونم تصور كنم! اين اواخر بايد خيلي بهش سخت گذشته باشه! به همه‌ي ما سخت مي‌گذره!
جدن نمي‌دونم تو اين خاك لعنتي به دنيا اومدن تبريك گفتني هم داره؟ من خوشحالم كه هست ولي اين نبايد چيزي بجز خودخواهي من باشه!

متاسفم كه من دارم اين متن رو مي‌نويسم!

تولدت...!

شنبه یکم تیر 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

فرزاد کمانگر
علی
به نام آزادی

بیانیه عفو بین الملل در حمایت از فرزاد کمانگر

بیانیه عمومی - شماره عفو بین الملل ام دی ایی 13/075/2008
دهم خرداد ماه 1386
یو ای 147/08 اعدام/ شکنجه و بدرفتاری

 
ایران:  فرزاد کمانگر (الیاس سیامند)، مرد، 32 ساله معلم
علی حیدریان و فرهاد وکیلی


فرزاد کمانگر معلم و اهل کردستان به اتهام محاربه  (دشمنی با خداوند) - اتهام وارده علیه کسانی که اقدام به مبارزه مسلحانه علیه دولت می کنند، به اعدام محکوم شده است. علی حیدریان و فرهاد وکیلی هم احتمالا حکم اعدام خواهند گرفت.

جمعه هفدهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

اراجیف الحروف!
باران
پیوند و پیوندکشی!... روح هر دو احمق شاد!

جانوری به نام زن!... گریه نکن عزیزم...

تو کتابخونه نشستی! ... دچار تهوع می‌شی...

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

مملکت گل و بلبل!
علی
سلام:

لطفن ادامه مطلب رو ببینید:

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

سیاهی کیستی؟
باران

از امنیت می‌گفت. از اجتماع. از حقوق! (البته قطعن مرادش حقوق ماهی 200 و اندی هزار تومان پدر بازنشسته‌ی من و برنج کیلویی 3 هزار تومان نبود!) از زن گفت. از شخصیت. از احترام. از حقوق زن! و من می‌خندیدم. بلند بلند می‌خندیدم. از غرب هم گفت و تهاجماتش. یاد دیگری افتادم که می‌گفت: "مشکل ما مدل موی پسران است؟..." باز هم خندیدم.
از شروع طرح دیگری گفت. با ترس ساکت شدم. از دوباره ترسیدم.
زور و جبر و فحش و گریه...
حالا دیگر نمی‌ترسم!‍‌ نمی‌ترسم چون تبدیل به گوسفند رامی شده‌ام. سرم را پایین می‌اندازم، حرف نمی‌زنم، سیاه می‌پوشم، سیاه می‌بینم و سیاه فکر می‌کنم...

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

بلند بلند خندیدن و جای خالی بعضی‌ها را احساس کردن!
باران

آن‌قدر جمله در ذهنم است که نمی‌دانم از کجا شروع کنم؟! از اول می‌گویم. از آن‌جا که علی پیشنهاد یک تجمع مسالمت‌آمیز در نمایشگاه کتاب تهران را داد. از آ‌ن‌جا که تقریبا همه استقبال کردند و 90٪ اعلام همکاری!! از آن‌جا که ما رفتیم و همه آمدند!
یک روز فوق‌العاده بود. کلی ذوق داشتم برای دیدن بچه‌هایی که نهایتا از هر کدام یک عکس دیده بودم. با همه هماهنگ شد و با ملایمت و در صورت نیاز کمی تا قسمتی خشونت قرار شد همه بیایند! اما شب قبل از قرار فهمیدم 2 نفری...!
10 صبح با عاطفه آن‌جا بودیم و پسر کوچکمان علی که نقش پدری بزرگ را ایفا کرد و کلی حرص خورد تا یک جمع را جمع کند! علی مهربان و همیشه آرام (که البته کمی از خون‌سردی‌اش نشات گرفته است) آمد. و تازه شروع گرفتاری بود. خل بازی‌های علی و چرت و پرت گویی‌هایمان و بلند بلند خندیدن و جای خالی بعضی‌ها را احساس کردن! سارا‌ جوجوی من آمد و در همین حین من منتظر یکی دیگر از دوستانم (روحی) بودم که جای شما هزاران بار خالی شخصی فرطی آمد جلو و سلام و از این حرف‌ها! و با وجود تفاوت بی نهایتش با روحی و پرسیدن این‌که تو چرا این‌قدر با عکست فرق داری؟! 20 دقیقه‌ای مخ تعطیل مرا کار گرفت و هرچه گفتیم کم نیاورد و پاسخ داد تا این‌که با SMS روحی دیگر دستش رو شد و نهایتا گفت: "خدا خواست شما سر راه من قرار بگیرید و منم بی اعصاب و جیغ جیغ...!" ( دوست عزیز که نامش سعید بود منتظر کسی بود که در ابتدا مرا اشتباه گرفت اما وقتی هم که فهمید باز هم به روی خود نیاورد!) خلاصه روحی را پیدا کردم و داشت می‌مرد از خنده و کلی هم بقیه به من خندیدند! و باز هم جای خالی بعضی‌ها که قلقلک می‌داد. علی با آقای جوادی که از دوستانش و از غرفه‌داران انتشارات کودک بود قرار گذاشت و برای صرف چای به غرفه‌ی آن‌ها رفتیم. و بماند که با ورودمان صاحبان غرفه بیرون رفتند تا ما بنشیم و ما هی خجالت صرف کردیم! و کلی خندیدن به علی و بدوبیراه گفتن که تا تعارف نکردن شکلات ورندار! نزدیک ظهر اشکان آمد. کلی با تصوراتم فرق داشت. یک وروجک به تمام معنا! باز هم خندیدن و مسخره بازی تا مریم آمد. مریم که باید عاشقانه دوستش داشت. لیاقتش را دارد و گاهی عجیب با کودکانه‌هایمان پیشش خجالت می‌کشیدم! اشکان را مجبور کردیم شیرینی قبولی به ما ناهار بدهد. و خدا می‌داند که چقدر به من فخر فروخت که من 80٪ ریاضی زدم. (برو با آچارات بازی کن تو بچه مکانیک!!) و کلی با سارا قربون صدقه نی‌نی‌ها می‌رفتیم. (سارا یادته اون نی‌نی که پفک می‌خورد یا اون یکی که رو چمن‌ها رو پای مامانش خوابیده بود) و خندیدن و خندیدن و باز هم لمس جای خالی بعضی‌‌ها!  بعداز ظهر امیر آمد و علی پیدایش کرد و حرف زدن و حرف زدن و باز هم با خستگی تمام خندیدن! آخرین نفر آرا بود که حدود 6 آمد. و علی که از شدت خستگی عین هاپو شده بود و کم مانده بود من و امیر را به خاطر دیر آمدن بزند. (نامرد) و سیگار کشیدن‌ها و غر زدن‌ها و صاف تو چشم ما نگاه کردن و تو دهن من سیگار کشیدن (حال تک‌تک شماها را الهی خدا بگیرد که من و اون سارای طفل خدا نفسمان داشت بند می‌آمد و شماها بی توجه بودید)!
جمع‌مان خیلی دیر جمع شد! همه خسته بودند و سردرد لعنتی که داشت مغزم را متلاشی می‌کرد و فشارم که فکر کنم 1- شده بود که این‌طوری گیجی ویجی می‌رفتم و باز هم جای خالی بعضی‌ها...
رفتیم! باید می‌رفتیم. مریم و اشکان رفتند. دلم می‌خواست باز هم با هم بودیم و انگار کلی حرف بود که باید می‌گفتم! علی و سارا و دوستشون راه‌شان از من و امیر و آرا جدا شد. رفتیم چون باید می‌رفتیم! آرا هم ادامه راه را تنها رفت و من و امیر رفتیم انقلاب و کلی غر زدن‌های عاطفه که تو همیشه دیر بیا سر قرارات!! (و البته شرمنده نشدن!) به یک کتاب فروشی که کتاب‌های دست دوم داشت و اون دوتا زیاد آن‌جا می‌رفتند، رفتیم و کلی به قیمت‌ها غر زدن و مسخره کردن!! و با بی‌حوصلگی خندیدن و حس جای خالی بعضی‌ها! و باز هم جدا شدن راه و تهدید کردن‌های امیر و پشت گوش انداختن‌های من در کمال وقاحت! (نه دیگه، قول دادم درس بخونم)

پ.ن:

 -  علی عزیزم! خیلی خسته شدی. ببخشید اگه گاهی باهات همکاری نمی‌کردیم و نمی‌بخشمت که به حرفم گوش نمی‌کردی!!
-  امیر تو را هم خواهم کشت که با اون‌دوتا جونور (علی و اشکان) هم‌دستی می‌کردی!
-  مریمی، تو بی‌نظیری... همین!
-  اشکان، صمیمی و صادق و ساده و شیطون! (حالا واسه ارشد من ریاضی نمی‌زنم تا باز تو 80٪ بزنی، اعتماد به نفست بره بالا!) (از اون نیشخندا که لج آدمو در می یاره)
-  سارای مهربانم انگار سال‌هاست می‌شناسمت که عجیب با من آشنا بودی (گیره‌ی صورتیت پیش من موند. خیلی دوسش دارم)!
-  آرای آرام، کم پیش‌مان بودی اما غریبه نبودی!
-  محمد عزیزم...!
-  حضرت مشیا، خیلی نامردی!
-  شیرازی‌های خوبمان، نازنین و مهسا هم جایشان خالی بود، همین‌طور زهرا خانمی که امیر یادش را کرد!
- 15 اردیبهشت در تقویم ذهنم ثبت شد!
-  روحی تو هم که بهت گفتم اگه عرضه داری برو با یک دختر به شیوه‌ی سعید جان! دوست شو. خیلی هنر می‌خواد به کار گیری مخ بچه مردم! (از اون نیشخند‌های خیلی پررو!)

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

س خ ن رانی
محمد
روی سخنم نه با علی است نه بانو و نه MAS
و نه حتی تو که در حال خواندن  انزال فکر منی
من تنها با خودم سخن می گویم.
من برای خودم سخنرانی می کنم
به عنوان عضوی از یک سیستم
جزیی از یک نظام آموزشی - تنبیهی - تشویقی
متاثر از تفکر دیگرانی که "تو" می ناممشان.
با خودم که درب تابوت پدرم هستم
و دسته ی دشنه ی جلاد پسرم.
من تنها با 1درصد مردم این جهان می توانم ارتباط برقرار کنم
من ت.و هستم و تو م.ن.
تنها در 1 درصد از مساحت زمین می توانم راه بروم
من  ز ن د ا ن ی م.
و تو که به نحوه ی چیدمان کلمات انتخابی من می نگری
آری تو!
تو مجذوب نظم هستی
نظمی که دیگران ریده اند.
اسیر در یک پادگان ویران شده ی نظامی.
تو از من بیگانه ای و من از خودم
تو دیگران را گله ی چهارپا می دانی و من خودم را حیوانی دو پا.
من در زمینی که از آن سهمی ندارم محبوسم
و تو در زمینی که از پدرت به ارث برده ای.
من در زمین تو زندانیم
همان زمینی که چهار گوشه اش را حصار کشیده ای.
ما هر دو (من و تو) مجذوب یک نظمیم
اما من به نظمی دیگر می اندیشم
ما هر دو (تو و من) عضو یک سیستمیم
اما من به تغییر سیستم می اندیشم
ما هر دو (تو من) در حال له شدن در یک چرخ گوشت بزرگیم.
می گویی من کجا ایستاده ام؟
من اینجا ایستاده ام
زیر آسمانی که اگر از قد من کوتاه تر باشد باز هم کمر خم نمی کنم.
می گویی من چه می کنم؟
به تو تجاوز میکنم
به قلمرو تو
همان جایی که با مدفوعت علامت گذاریش کرده ای - ارثیه ی پدرانت
و توی گوسفند بسکه دائما می رینی آنچه می خوری را
...
گور پدرانت
من که دیگر از کمر افتادم
تمرین میکنم که  بع... بع... بع... بعدن کلماتم را بهتر روی صورتت بالا بیاوروم.

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

زمين، يا آسمان؟
علی

خدا آن ملتي را سروري داد

 كه تقديرش به دست خويش بنوشت

به آن ملت سر و كاري ندارد

كه دهقانش براي ديگران كشت

(اقبال لاهوري)

 

فكر مي‌كنم همه‌ي ما با اين شعر آشنا باشيم!

چند روز پيش دوستي رو ديدم كه اين اواخر يك سفر به جنوب ايران رفته بود!

تعريف مي‌كرد از دختربچه‌هاي ده/ يازده ساله‌اي كه حاظر بودن به خاطر هزار تومن «ساك» بزنن!

همين چند ساعت پيش با يه دوستي در مورد يكي از خلافترين محله‌هاي شهر همدان حرف مي‌زدم (هر شهري يكي دوتا از اين جاها داره). با تعجب پرسيد: "مگه اون‌جا خانواده زندگي نمي‌كنه؟"

اون‌جا هم مثل محله‌هاي بالاي شهر خانواده زندگي مي‌كنه اما وقتي پاي فقر وسط باشه اصول و قواعد معني خودشون رو از دست ميدن!

اين روزها يك سري اسامي مثل «فرزاد كمانگر»، «علي كانطوري»، «بهروز كريمي زاده»»، «مجيد توكلي»، «احمد قصابان»، «احسان منصوري» و...رو زياد از زبان «خبرگزاري‌هاي دانشجويي» و «سازمان‌ها مدافع حقوق‌بشر» مي‌شنويم!

يه عده آدم كه وقتي در مورد خودشون و يا دليل بازداشت و شكنجه‌شون مي‌خوني فقط يه علامت سوال گنده تو ذهنت نقش مي‌بنده!

آدم‌هايي كه اهدافشون رو «آزادي»، «برابري»، «حقوق زنان»، «مخالفت با انواع تبعيض» و...تشكيل ميده!

كسي مي‌دونه كجاي «عدالت خواهي» جرمه؟ اين بهاي گزاف براي اين خواسته‌ي ساده؟!!

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

سالی که نکوست از بهارش پیداست
مهسا

اینجا یک سایت خبری نیست
اما مینویسم چون گیجم و چون بی بی سی فیلتر است

به نقل از بی بی سی پرشین

وقوع انفجار بزرگی در حسینیه شهدای شیراز
 شیراز
انفجار در محل جلسه هفتگی "کانون فرهنگی رهپويان وصال" در حسينيه شهدا رخ داد.
انفجار مهیبی در حسینیه شهدای شیراز، در جنوب ایران، دست کم ده کشته و بیش از صد زخمی بر جای گذاشته است...

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

آرزو بازی
مهسا
سلام به همه دوستان خوب پناهیم
یه کم دیره اما دوست دارم آرزوهاتونو بشنوم
پس بی حرف پیش 

همگی دعوت شدید به آرزو بازی

پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

جوابی برای یک نامه
علی

سلام:

نمی دونم یادتون هست که چند وقت پیش اینجا متن نامه ی یک معلم به شاگرداش نوشته شده بود یا نه؟ حالا اگه دوست دارید جواب های اون نامه رو بخونید:

شنبه سوم فروردین 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

عیدانه!!
باران
فضای داخلی -  منزل بابا جون اینا سر سفره هفت سین با اجازه....صدای آشنایی که آغاز سال جدید رو تبریک می گه! بوس بوسای تکراری و مسخره و تبریک گفتن برای هیچ! تغییری که حاصل نشده!

(اکشن)

پنجشنبه یکم فروردین 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

با یک کلیک به یک فقیر کمک کنید!
مهسا
سلام به همه دوستانم در بلاگ استاد پناهی!

نمیدانم راست است یا دروغ

اما اینجا نوشته با یک کلیک یک گرسنه را سیر کنید

گویا قرار است شرکتی به ازای هر کلیک یک وعده غذا به گرسنه ای در جهان بده

به این سایت بروید

و روی این شکل کلیک کنید

بهر حال یک کلیک چیزی از ما که کم نمیکند، میکند؟

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

8 مارس/ روز زن...
علی
8 مارس

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي‌خيزند

 (از كتاب تا رهايي.../ حميد مصدق/ آبي، خاكستري، سياه)

قرار گرفتن يك روز درهرسال به اسم «روز زن» و و تشكر از فعاليت‌هاي مداوم يك عده‌ در طول سال ، تشديد اون فعاليت‌ها، دور هم جمع شدن و سخنراني كردن، شعار دادن، كتك خوردن، زنداني شدن، اوين رفتن...

شنبه هجدهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

نامه اي از رجايي شهر كرج - حكايت دود و دروغ و درد
امیر
داشتم با علي چت ميكردم و باران، از هردوشان خدافظي كردم كه امشب زود بخوابم كه صبح اول وقت كلاس دارم، كلاس هاي شنبه مو دوست ندارم با چرت گذرونم! هنوز خدافظي تمام نشده بود كه علي برايم لينك يك خبر فرستاد و گفت بايد با فيلتر شكن بازش كني و رفت علي و بعدش هم ناهيد - درحقيقت من رفتم و آنها ماندند!
صفحه هايي رو كه باز كرده بودم  كم كم مي بستم در حاليكه به شدت خوابم مي آمد، چايي ام سرد شده بود، سيگارم رو نصفه خاموش كردم، بقيه ي برنامه ها رو بستم، ولش كن امشب بايد زود بخوابم اسكن ويروس رو فردا شب انجام مي دم، آخرين صفحه را هم ببندم كه خواب امشب واجب كفايي ي!! اما آخرين صفحه، واي آخرين صفحه چه بود و چه سوزش مرگ آسايي داشت. منتظر بودم كه آخرين لحظه با پيام "اين سايت مجاز نمي باشد" روبرو بشم و طبق معمول غر بزنم و بد و بيراه بگم و بگيرم بخوابم اما چنين نشد. به جاي هشدار تصوير جواني با چشم هاي زاغ بر صفحه نقش بسته بود كه انگار داشت با من حرف ميزد، انگار مي خواست حكايت قرنها استبداد و تحقير رو فرياد بزنه اما معصوميت غريبي در چهره اش موج ميزد، برقي در نگاهش بود كه حكايت از غمي بزرگ در سينه داشت. كنجكاو شدم كه بدانم چرا عكس اين جوان در اينترنت منتشر شده است، به اين نوشته بر خورد كردم: "دلم برايتان تنگ شده " اما براي كي؟ مگر او كيست كه دلتنگي اش اينقدر اهميت دارد آنهم در كشوري كه تمام دختران و پسرانش دلتنگ اند، دلتنگ و غمگين!
پس حس كنجكاوي ام تحريك شد كه بيشتر بدان و بيشتر بشناسم اش، پس دوباره نشستم، چاي ام رو عوض كردم، سيگارم رو روشن كردم و همين طور صداي فريدون فروغي رو بلند كردم و خواندم، خواندم آنچه آتش به جانم زد.

شنبه یازدهم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

تولدت مبارک! نتیجه‌ی خوشایند کاهش آمار نوزاد مرگی!
علی

غافلان

هم‌سازند،

تنها طوفان

              كودكانِ ناهم‌گون مي‌زايد.

                                           (قسمتي از شعر خطابه‌ي تدفين/ دشنه در ديس/ دفتر يكم/ احمد شاملو)

 

وقتي همين‌جوري كشكي كشكي يه شعر جلوت سبز ميشه كه چند وقت پيش براي كسي نوشتيش و تو هم هوست مي‌گيره كه يه خبري از اون طرف بگيري و بعدش هم زنگ مي‌زني بهش و اون هم همين جوري الكي الكي بهت ميگه تولد فلاني رو بهش تبريك گفتي؟ و تو هم متعجب مي‌پرسي مگه تولدش بوده! نتيجش همین ميشه كه بياي اينجا و بگي:

                                                             «ديروز تولد مشيا بوده، تولدش...»

دوشنبه ششم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

«هپي اند» نداشت، مجبورم كرد بنويسم!
علی

دوست داشتم در موردش بنويسم اما قصدش رو نه! آخه حتي نتونستم كامل ببينمش!

ولي صحنه‌ي ترمز اون فولكس قورباغه‌اي وسط اتوبان ديوونم كرد!

به قول شاعر: « بوي گلم چنان مست كرد، كه دامنم از دست برفت!»

یکشنبه پنجم اسفند 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

شما چه می اندیشید؟ (2)
علی

آزاد: (صفت) آنكه بنده نباشد. آنكه در رقيت نباشد. حُرّ. حُرّه. ضد بنده.

مثال:

«آزاد شود بعقل بنده.»                                                (ناصر خسرو)

 

 

آزادي: (حاصل مصدر) عتق. حُرّيت. اختيار. خلاف بندگي و رقيت و عبوديت و اسارت و اجبار. قدرت عمل و ترك عمل.

قدرت انتخاب. مثال:

 

«جانت آزادي نيابد جز بعلم و بندگي

گر بدين برهانتْ بايد رو بدين اندر نگر»                             (ناصر خسرو)

 

«آزادي اندر بي حاجتي است.»                                     (كيمياي سعادت)

 

«آزادي آرزوست مرا دير سال‌هاست

تا كي ز بندگي، نه كم از سرو و سوسنم.»                      (عماد شهرياري)

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

برای لاک پشت عزیزم....
مستانه

تقدیم به بزرگ مردی که احساس میکنه یه لاک پشت پیره...

سلام دوستان.

مدتیه که احساس میکنم فضای این وب لاگ کمی دلگیره.کمی تلخ.از اونجایی که احساس وظیفه میکنم اومدم اینجا تا از همه بخوام دوباره بیان وپست های زیباشون رو بفرستن بیاد.

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

شما چه می اندیشید؟
علی

آزادی چیست؟

 

نظرتون رو در این مورد بیان کنید و بگید از دیدگاه شما ویژگی‌هاي آزادی چیه؟!

  


 

پ.ن ۱: این یک نظر سنجی بدون محدودیت است و افراد می توانند نظرات خود را منعکس کنند. مسئولیت نظرات به عهده‌ي مدیریت وبلاگ نمیباشد.

پ.ن ۲: این وبلاگ کاملن مستقل عمل کرده و هیچ گونه وابستگی به هیچ حزب، گروه و دسته‌ای ندارد! 

پ.ن ۳: مسئولیت مطالب هر پست تنها به عهده‌ي نویسنده‌ي همان پست است.

 

خوش باشید دوستان 

 

شنبه بیستم بهمن 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

!Say No
علی

دست مزن! چشم ببستم دو دست           راه مرو! چشم دو پايم شكست

حرف مزن! قطع نمودم سخن                  نطق مكن! چشم ببستم دهن

هيچ نفهم! اين سخن عنوان مكن             خواهش نافهمي انسان مكن

لال شوم كور شوم كر شوم            ليك محال است كه من خر شوم

                                                          

                                                     سيد اشرف الدين حسيني (نسيم شمال)

 

سلام: اين را بايد همه شنيده باشيد، باز هم تكرار مكررات كردم انگار. تنها خبر جديد اين كه در انتظار آزادي محمد (و البته خيلي‌هاي ديگه كه اسمشون رو نمي‌دونيم) هستيم!

 

در خواب بودم، گويي

وقتي تو را ‌مي‌ربودند، سايه‌ها

_كه سخت تاريكند_

  •  

آري، در خواب بودم

كه تو را ربودند

تا چشم كه گشودم

خودم را ببينم

و تو را!

تو را كه نيستي!

كه ربوده شدي!

و باز خواهي گشت، زماني!

آري، «بي گمان مي‌آيي...»

...

 

خوش باشید دوستان

 

پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

10 بهمن روز حمایت از دانشجویان در بند، تا آزادی همه ی دربندیان...
علی

نیست تردید زمستان می گذرد 

وز پی اش پیک بهار

با هزاران گل سرخ

بی گمان می آید...

بهار سبز و زیبای طبیعت در حالی در راه است که تعداد زیادی از همکلاسی ها و دوستانمان هنوز در بندند. آرش پاکزاد(دانشگاه مازندران)- سعید حبیبی(عضو کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر)- انوشه آزادبر(دانشگاه تهران)- ایلناز جمشیدی (ارتباطات٬ آزاد تهران مرکز)- مهدی گرایلو (ژئو فیزیک٬ تهران)- نادر احسنی( دانشگاه مازندران)- بهروز کریمی زاده(دانشگاه تهران)- نسیم سلطان بیگی (دانشکده ارتباطات٬ علامه) - علی سالم(کارشناسی ارشد پلیمر- پلی تکنیک)- محسن غمین (دانشگاه پلی تکنیک)- روزبه صف شکن(دانشگاه تهران)-  یاسر(صدرا) پیر حیاتی(دانشگاه شاهد)- سعید آقام علی (دانشگاه یزد)- علی کلایی (دانشگاه آزاد واحد شهریار)- امیر مهرزاد ( دانش آموز)- هادی سالاری (دانشگاه رجایی)- فرشید فرهادی آهنگران(دانشگاه رجایی)- امیر آقایی (دانشگاه رجایی)- میلاد عمرانی(دانشگاه رجایی)-کیوان امیری الیاسی  (کارشناسی ارشد صنایع دانشگاه صنعتی شریف)-٬  سروش هاشم پور(دانشجو اهواز )- فرشاد دوستی پور- سهراب کریمی - جواد علی زاده- محمدصالح ایومن - مهدی اللهیاری (کارشناسی ارشد٬ دانشگاه صنعتی شریف)-روزبهان امیری (علوم کامپیوتر٬ تهران)- بهرام شجاعی (مهندسی شیمی٬ دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب) سعید آقاخانی - مجید اشرف نژاد- پیمان پیران ( به نقل از بعضی منابع دانشجویی)-عابد توانچه (پلی تکنیک)-سروش دشتستانی-امین قضائی-بیژن صباغ (دانشگاه مازندران)-آناهیتا حسینی (دانشگاه تهران)-مرتضی خدمتلو-محمد پور عبدالله (دانشگاه تهران)-بیتا صمیمی زاد (دانشگاه پلی تکنیک)-بهزاد باقری( دانشگاه تهران)-سروش ثابت (دانشگاه شریف)-مرتضی اصلاحچی( دانشگاه علامه)-مصطفی شیروانی

طی یک ماه و نیم گذشته تعداد زیادی از دانشجویان در شهرها و دانشگاههای مختلف به خاطر برگزاری یا شرکت در مراسم 16 آذر دستگیر شده و در زندان نگهداری می شوند. در این مدت به خانواده های این دانشجویان اجازه ملاقات با فرزندانشان داده نشده و تنها تماسهای کوتاه تلفنی انجام شده است. این خانواده ها که تحت فشارهای روحی و نگرانی شدید به سر می برند٬ بارها به دستگیری فرزندان خود اعتراض کرده و خواهان آزادی دانشجویان زندانی شده اند.

علیرغم تلاشهای بسیاری که برای آزادی این دانشجویان صورت گرفته تا کنون همچنان تعداد زیاد ی از این عزیزان در زندان به سر میبرند و حتی هنوز به تعدادی از این دانشجویان اجازه مکالمه تلفنی هم داده نشده است.

ضمن همدردی با خانواده های این عزیزان به احترام  فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند" تغییر دهیم.

به اميد آزادي تمامي یارانمان

(جهت اعلام حمایت به آدرس 10۰bahman@gmail.com  ایمیل بفرستيد تا به لیست حامیان اضافه شوید.)*



*نقل از http://10bahman.blogfa.com/ (برای خواندن متن کامل اطلاعیه از این وبلاگ بازدید کنید)

پ.ن: برای اطلاع از اخبار مربوط به دانشجویان زندانی می توانید به وبلاگ دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب مشهد (درفش کاویانی) سر بزنید.

پ.ن ۱: کسانی که مایل به حمایت از این طرح هستند می توانند علاوه بر فرستادن ایمیل این اطلاعیه را در وبلاگ های خود بگذارند و یا دوستان خود را از این خبر به هر نحوی مطلع سازند.

پ.ن ۲: درج این مطلب به معنای حمایت تمامی نویسندگان وبلاگ از این طرح نیست.

خوش باشید

سه شنبه دوم بهمن 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

صبح آن روز
علی

شب، داخلي، منزل يكي از دوستان

 

نمي‌تونستم راحت بخونمش، به بهونه‌ي صاف كردن گلو بغضم رو قورت مي‌دادم.

...

همان(اهوم، ببخشيد) همان غريبه كه قلك نداشت (اهوم)

_گفت: راحت باش، گريه كن...

_بغضم تركيد. سال‌ها بود كه گريه نكرده بودم. دوست داشتم همه‌ي شعر رو خودم براش بخونم. سعي كردم بخونمش.

همان غريبه كه قلك نداشت

و كودكي كه عرو...، گريه اجازه نمي‌داد اما

يه دستمال بهم داد. رفتم يه گوشه نشستم.

چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

حالم دارد به هم میخورد...
مهسا
توضيح:
1- بخش کوچکي از اين گزارش را به دليل حفظ حرمت اين وبلاگ حذف کردم. اسم شهر ليلا را نيز حذف کردم.
2- با اين حال اهالي پناهي مختارند کل مطلب را حذف کنند، اما در هر حال چيزي عوض نميشود، اين يک حقيقت است

جوليا روک
گزارشگر، برنامه عبور از قاره ها

ليلا در 9 سالگي به عالم فحشا فروخته شد و در 18 سالگي توسط يک قاضي ايراني به مرگ محکوم شد اما به دست گروهي از فعالان ايراني حقوق بشر نجات يافت.
ليلا بي سواد بود اما حالا دارد خواندن مي آموزد

"9 سالم بود که مادرم شروع کرد به فروختنم. نمي فهميدم چه اتفاقي مي افتد."
امروز ليلا يک زن جوان 22 ساله است. او دو سال گذشته را در خانه اميد مهر، يک مرکز نگاهداري غيردولتي زنان درمانده جوان در تهران گذرانده است.
"مادرم مي گفت: 'برويم چيزي بخريم، مثل شکلات.' قصد داشت گولم بزند. خيلي بچه بودم. او مرا به جاهايي مي برد."

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

تمام آنچه ندارم...
مشیا

« وقتی می‌خواهيم از مرز دوغارون وارد خاک افغانستان شويم، در نقطه‌ی صفر مرزی اولين چيزی که همراه خاک و باد توجه را جلب می‌کند، پرچم رنگ و رو رفته‌ی افغانستان و موازی آن پرچم پاره‌پاره شده‌ی ايران است. پای به خاک افغانستان که می‌گذاريم، مفهوم تلخ مرز خود را بيشتر می‌نماياند.»

مدتها بود که می‌خواستم از مفهوم تلخ مرز بنویسم، از حقوق پناهندگان، از کنوانسیون‌های بین‌المللی، از مفهوم وطن که درکش نمی‌کنم و از ناسیونالیسم که از آن منتفرم ...
دلم می‌خواست از  روزی بنویسم که پیر مرد داستان غم‌بار «رقص میری» را برام تعریف کرد، داستان فریاد، خون، گلوله و اشک ...
می‌خواستم از پیر زنی بنویسم که از شهرش «مزار» می‌گفت و کوچه‌ی «عباس حاجت روا»، از سیلی خوردنش، از کشته شدن پسرش، ...
اما چیزی که  وادار به نوشتنم کرد، حکایت دیگری است ...

جمعه بیست و یکم دی 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

ببين ديازپام ده خورانده‌اند خلق را!
علی

یا...

سلام:

فكر مي‌كنم همه‌ي ما از سرويس رايگان Email و ,Chat Yahoo استفاده كرده باشيم كه انصافن هم وسيله‌ي معركه‌ايه براي ارتباط بر‌قرار كردن با ديگران در گستره‌ي اين دنياي مجازي. يكي از پيامد‌هاي فراگير سرويس چت پيام‌هايي‌ست كه كاربران به صورت Off Line براي هم ديگه ارسال مي‌كنن. كه تغريبن به صورت يكي از روزمرگي‌هاي زندگي براي هر Chat باز حرفه‌اي در‌اومده و ميشه گفت بعد از SMS بازي اين فراگير‌ترين موجي باشه كه كشور رو فرا گرفته (حتي فراتر از انرژي هسته‌اي كه حق مسلم ماست) و روز به روز هم بيشتر پيشرفت مي‌كنه. البته به عقيده دولت‌مردان تمام اين‌ها توطئه‌هاي بيگانگان عليه ماست و بايد با اونها مبارزه كرد (مبارزه از قبيل فرهنگي و غير فرهنگي)، اما به عقيده اين حقير تمام اين‌ها ريشه در عقده‌هاي اجتماعي و جنسي و... داره كه از كوچكترين آبریزگاه دم دست ما روانه‌ي اجتماع ميشه.

 

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ارسال شده در

------------------------------------------

«شلغم پخته با سس فرانسوي»