«يار بر سر كوي مشغول دادن است»! چه دادن خيلي مهم نيست، مهم نفس دادن است و اين كه چيزي دارد اين وسط از كف ميرود! مثل آن پسرك هم محلهاي كه هر شب چند نفر تا دم خانه ميرسانندش! اينها ابتذال در نوشتار است يا بيان حقايق، چه فرقي به حال ما ميكند؟! ما كه متمدنانه در زواياي خانههايمان از منشورها گفتهايم؟! مثل روز روشن است كه هيچ كمكي از ما براي اين پسرها و دخترها و زنها و مردها ساخته نيست، چرا كه ما از كمك كردن به خودمان عاجزيم! موضوع گرايشات جنسي افراد نيست! موضوع تجاوز است به شخصيترين ابعاد زندگيشان در حريم به اصطلاح امن جامعه! آن بيرون داستان داستان، نوك تيزي است و سر گرد چماق! گيجي مشت اول حسابي شير فهمت ميكند كه دنيا دست كيست! صداي پاي پشت سر ميشود كابوسي از ترس و دلشوره! زانوانت سست ميشود از ديدن هر عابري! راه ميروي بيآنكه رفته باشي! ميايستي بي آن كه مانده باشي! سنگ را به جاي آينه به صورتت ميكوبي، اما اين هم افاقه نميكند! اعتماد واژهي مسخرهاي ميشود وقتي خودت هم خودت را دور ميزني! نقشپذيري مطلق! بازيگرِ مفلوكِ توانا! گيج و گنگ! هم نسل موشهای فاضلاب!
"سمور فكور در سايه روشن اتاق ليس ميزند خون شور دست و پاي خود را كه زخمي زواياي هزار ذوزنقهست" |